غزل مستی جان

 

نام شعر: مستیِ جان

شماره ثبت در سایت شعر نو: 313523

شعر از: محمد رادمان

 

آرزوهای دلم ریخته در دامانت

از همان روز که زخمی شده با مژگانت

 

عشقِ شیرینِ تو فرهادِ زمانم کرده

 کوه را کاه کنم گر که بُوَد فرمانت

 

آسمان در اثرِ پرتوِ چشمت نیلی ست

مرحبا آن که چنین رنگ زده چشمانت

 

آتشِ سرخِ لَبانت چه لهیبی دارد

گرمیِ سینه ی من هم شده هم پیمانت

 

یادِ آن شب که مرا غرقِ نوازش کردی

صورتم سوخته بود از اثرِ دستانت

 

ساغَرم پُر شده بود از قدحِ گیسویت

چه شبی بود که تا صبح شدم مهمانت

 

 شُکرِ ایزد سِپر حُجب و حیا بر من بود

وَرنه فریاد از آن زُلفِ کجِ عُریانت

 

ترس از مرگ ندارم چو کنارم باشی

مُرده را زنده کند سِحرِ سرانگشتانت

 

رادمان! مستی جانت به لبانش بسپار

غنچه ی سرخِ لبانی که کند درمانت


/ 0 نظر / 4 بازدید