مرد بودن سخت است

 

نام شعر: مرد بودن سخت است

شماره ثبت در سایت شعر نو: 318565

شعر از: محمد رادمان


«بی گمان زلزله ای می آید.»

پیشگو با هیجان می گوید:

چند ساعت دیگر،

چند ساعت دیگر...

 

مردم شهر هراسان شده اند

عده ای عازم دریای شمال

عده ای در ره دریای جنوب

برخی از رفتن و برخی ماندن،

برخی از دور شدن می گویند.

جمله ی مردم شهر

فکر جان خویشند.

 

مرد، اما

به فردای پس از حادثه می اندیشد:

قحطی نان

و شاید هم نفت!

می رود تا بخرد مایحتاج

روغن و قند و برنج و ماهی

هر چه بیش تر، بهتر!

این مهم نیست که نایاب شوند

زن و فرزند سزاوارترند.

«مرد بودن سخت است.»

 

پیشگو

از همه عذرخواهی کرد

«زلزله سال دگر می آید.»

آن چه رخ خواهد داد

ـ احتمالا فردا ـ

«سد پُر آب کبیر،

ناگهان می شکند!»

آی مردم! هشدار...

 

مردم شهر هراسان شده اند

مرد، اما

به فردای پس از حادثه می اندیشد:

قحطی آب

و شاید سیمان!

می رود تا بخرد مایحتاج

این مهم نیست که نایاب شوند...

 

/ 0 نظر / 10 بازدید