غزل دختر ایل

نام شعر: دخترِ ایل

شماره ثبت در سایت شعر نو: 316922

شعر از: محمد رادمان

 

دختر ایل که زُلفِ سیه اش در باد است

خانه ی قلبِ من از بودن او آباد است

 

با نگاهی به دلم، ولوله ای افکنده

از همین روست که در دلبری اش استاد است

 

بازی عشق، اگر در صدد صیّادی است

صید بیچاره منم، اوست که یک صیّاد است

 

غنچه ی سرخ لبش، وه چه نشانی دارد

خالِ مشکینِ لبانی که پر از فریاد است

 

حاضرم بابت مهرش بدهم جانم را

عشق با این همه احساس چنین آزاد است

 

چند روزی است که از دوری او بیمارم

خاطرم صحنه ی بازیگری افراد است

 

خسروِ کاخ نشین در صدد شیرین است

نکند عاقبتم، عاقبتِ فرهاد است

 

رادمان! عشقِ تو گر مستِ حقیقت باشد

بی گمان قِصه ی پُر غُصه ی تو در یاد است

 

/ 0 نظر / 7 بازدید