سونوگرافی به روش قدیم!

کوچک تر که بودم (هم از نظر سن و هم وزن!)، برای خودم پیامبری بودم صاحب کرامت و قدرت غیب گویی! (به خدا مادرم این موضوع را تایید می کند!)

مثلا زمانی که هشت ساله بودم، در لرستان و مشخص تر در شهرمان الیگودرز، خانم همسایه ای داشتیم که چهار دختر داشت و در آرزوی پسر، کلی نذر و نیاز کرده بود. روزی در حضور مادرم به من گفت: آقا محمد! به نظر تو، بچه ای که در شکم من است پسر است یا دختر؟! (آن موقع امکانات سونوگرافی نبود که جنسیت بچه را مثل امروز به راحتی مشخص کنند.) من هم نگاهی کارشناسانه به شکم گنده اش انداختم و گفتم: دو تا دختر! ناگهان رنگ از روی بیچاره پرید و داد زد: زبانت را گاز بگیر بچه!

از قضا خانم همسایه وضع حمل کرد و دو تا دختر به دنیا آورد! و من شدم پیامیر غیب گو!

این خبر که به سایر همسایه ها رسیده بود، اکثرا می آمدند و نظر مرا در مورد جنسیت فرزندشان می پرسیدند! (من همین جا ذهن بعضی از دوستان را روشن کنم که تخصص من فقط در تعیین جنسیت بود و ولاغیر!)

به یکی از همسایه ها ـ که خیلی هوای مرا داشت ـ مژده ی فرزند پسری را دادم و دیگری را ـ که مخالف فوتبال بازی کردن ما در کوچه بود ـ با خبر دختر دار شدن به خاک مذلت نشاندم! بر حسب اتفاق، اکثر پیش بینی هایم درست از کار در می آمد و آن ها که پسر دار می شدند، برایم کادو می فرستادند.

خانم همسایه ای که دو قلو دختر زاییده بود، در زمانی که هفتمین دوره ی بارداری اش را می گذراند (بارداری ششم ناموفق بود و جنین از بین رفته بود!)، با ترس و لرز از من خواست که دوباره برایش پیش بینی کنم. استرس و اضطراب در صورت زن بیچاره کاملا دیده می شد. می دانست که اگر این بار هم دختر بزاید، زندگی برایش جهنم خواهد شد. البته دخترانش هم روی دستش خواهند ماند چون مردم می گفتند این دختران فرزند زنی دختر زا هستند و چه بسا به مادرشان رفته اند!

مادرم که نمی خواست رابطه اش با خانم همسایه به هم بخورد، یواشکی ـ که البته همسایه هم شنید ـ گفت: بگو انشاالله پسر است. من، اما نمی دانم چرا دوست داشتم او یک دختر دیگر هم به دنیا بیاورد! همین که خانم همسایه مرا مردد دید، رنگ از رویش پرید و قبل از این که حرفی بزنم گفت: به خدا اگر بگویی پسر است و حرفت درست باشد، کادوی خوبی پیش من داری!

من هم دیدم نمی شود بر خلاف جَوّ موجود، جز مژده ی پسر دادن، چیز دیگری بگویم و گفتم: پسر است!

الآن که چهل و پنج ساله شده ام و فرزند آن خانم ـ که اکبر نام دارد ـ سی و چند ساله، مادر اکبر، هنوز هم کادوی پسر دار شدنش را به من نداده است! شاید این مجازاتی باشد ـ که بابت به دنیا آوردن دختران دو قلو ـ برایم در نظر گرفته!

کاش می گفتم: دختر است!!

 

پی نوشت، چند دعا:

1ـ خدا همه ی دختران را سالم و با ایمان نگه دارد. دختران باید خوش به حال شان باشد که دُردانه هایی هستند در قلب پدر و مادرشان. همان گونه که پروردگار عالمیان چهار دختر به اشرف مخلوقات جهان عطا کرده بود.

2ـ خدا مردم ما را از خرافات دور کند.

3ـ خدا به بزرگان ما قدرت مقابله با خرافات را عنایت کند. روایت است وقتی که ابراهیم، فرزند پیامبر(ص) از دنیا رفت و خورشید گرفتگی اتفاق افتاد، مردم تصور کردند این اتفاق به خاطر مرگ فرزند پیامبر بوده است. به دنبال آن، پیامبر فرمود: خورشید گرفتگی و ماه گرفتگی به خاطر مرگ یا زندگی کسی به وقوع نمی پیوندد.

/ 0 نظر / 13 بازدید