غزل: سرخی لبت، راه، به جز کام ندارد

نام شعر: سرخیِ لبت، راه، به جز کام ندارد

شماره ثبت در سایت شعر نو 334530

شعر از: محمد رادمان


 

بی نامِ تو این میکده، اِحرام ندارد  

هم جرعه ی مِی،  ریخته در جام ندارد

 

ماهِ رمضان بر درِ میخانه نشستم

گفتند که مرتد شده، اسلام ندارد

 

غافل که من از دستِ تو افطار نمودم

صد شکر، مسلمانیِ من، نام ندارد

 

من از سرِ زلفِ تو چنین غرقِ یقینم

عالم که به جز وصفِ تو احکام ندارد

 

چشمانِ سیاهِ تو سیه چاله ی نابیست

کز جاذبه اش، خاطرم آرام ندارد

 

از سِحر نگاهت، دلم انگار به خود نیست

جز خانه ی تو، هیچ، سرانجام ندارد

 

کافیست بگویی، بنشیند به صبوری

 آن قدر مطیع است، که ایهام ندارد

 

لبخندِ ملیحت به نظر، ماهِ هلال است

سرخیِ لبت، راه، به جز کام ندارد

 

من در پیِ وصلِ تو شب و روز ندارم

شوقِ دلِ دیوانه که هنگام ندارد

 

/ 0 نظر / 8 بازدید