از مسجد تا آتلیه عکاسی

 

دیروز ظهر، که یک ساعت زودتر از معمول رفته بودم دنبال وروجک مان از مدرسه بیارمش، ناخواسته در دو فضای متفاوت قرار گرفتم که دانستنش، شاید برای شما هم خالی از لطف نباشه...

نزدیک مدرسه، ماشینو پارک کردم و داشتم فکر می کردم که چیکار کنم... ناگهان صدای الله اکبر از مسجد داخل خیابون بلند شد. اذان ظهر بود و من دعوت می شدم برم مسجد...

راستش هم خوشحال شدم و هم کمی کدر! خوشحال از این که با شرکت در نماز جماعت، ثواب قلمبه ای گیرم میومد و کدر از این که دستشویی بیرون رفتن و وضو گرفتن و تحمل انواع دعاها و حواشی نماز، سخت بود دیگه!

خلاصه رفتم و در نماز جماعت شرکت کردم. بر خلاف انتظار، حواشی زیادی نداشت به طوری که وقتی از مسجد اومدم بیرون، احساس خیلی خوبی داشتم. مثل این بود که یه دوش معنوی گرفته باشم.

به ساعتم نگاه کردم. نیم ساعت دیگه وقت داشتم. یادم افتاد که باید برای تمدید گواهینامه رانندگی، عکس بگیرم. حدود دویست، سیصد متر بعد از مسجد، یه عکاسی بود. رفتم داخل. خانمی جوان، پشت میز کامپیوتر نشسته بود. شال نصفه، نیمه ای روی سرش انداخته بود و چتر موهایش را روی صورتش رها کرده بود. از رنگ ناخن های بلند و گونه های قرمزش، می شد فهمید که زمان زیادی را صرف آرایش روزانه می کند.

سلام کردم و گفتم که می خواهم عکس پرسنلی بگیرم. او هم گفت برید داخل آتلیه، آماده بشید تا بیام. انتظار داشتم آقایی هم اون جا باشه ولی نبود. تنها بود. خواستم از خیر عکس بگذرم ولی با خودم گفتم امروزه این طوری دیگه! کاریش نمیشه کرد. حالا از کجا عکاسی مردونه گیر بیارم! یه عکس میندازمو میرم.

دکمه ی زنگو فشار دادم که آماده ام...

خانم عکاس با دوربینی که لنز بلندی داشت، وارد شد. روشنایی اتاق را تنظیم کرد و برای این که عکس مناسبی بگیرد، دستوراتی داد. بعد، در فاصله ی دو متری  ایستاد و اولین عکس را گرفت. سپس، جابجا شد و عکس دیگری گرفت. حرکاتش خیلی هنری بود! مثل این بود که می خواهد از یک صحنه تاریخی عکس بگیرد. عکس سوم را که گرفت، از من خواست صورتم را کمی به سمت چپ برگردانم. من هم مانند یک برّه رام که در چنگال گرگ گرفتار شده باشد، هر چه می گفت، انجام می دادم. هارمونی صورتم باب میلش نبود، عذرخواهی کرد و خودش تنظیماتی را انجام داد.

وقتی از عکاسی بیرون آمدم، چشمم به مسجد افتاد و اون فضای متفاوتش...

/ 0 نظر / 7 بازدید