غزل فرشته

 

نام شعر:فرشته

شماره ثبت در سایت شعر نو: 348093

شعر از: محمد رادمان

«فرشته»

گفتمش لَبَت، گفت چرا چنین، در کمینی

گفتمش اگر، بوسه ام دهی، خیر ببینی

 

گفت تو پیرِ مرد، با منِ جوان، پا نباشی

گفتم آن لبِ، غُنچه را بده، تا ببینی

 

گفت اگر خدا، مسخ مان کند، در همان حال...

گفتمش کجا، خوانده ای چنین، حکم دینی؟!

 

گفت اگر که من، بوسه ات دهم، بعدِ آن هم

دَبّه می کنی ، تا بخوانی ام، شب نشینی

 

گفتم اوّلِ، بوسه با من است، آخرش تو

باید این گُلِ، باغِ بوسه را، خود بچینی

 

گفت خدا کند، مزّه ی همه، بوسه هایت

مثلِ این غزل، غنچه وا کند، از شیرینی

 

بوسه را که داد، شعله ور شدم، گفتم ای عشق

تو فرشته ای، مانده ام چرا، در زمینی

 

بعدِ آن نشد، من وفا کنم، دَبّه کردم!

گفته بود که تو، بوسه ام کنی، این چنینی...

«رادمان»

/ 0 نظر / 8 بازدید