صبر

می دانید که: «الله مع الصابرین... خدا با صبر کنندگان است»

دیروز به عنوان معاون مدرسه وارد یکی از کلاس ها شدم. کلاسی که همکار و دوست خوبم در آن ساعت، آن جا تدریس داشت. می خواستم اجازه ی یکی از دانش آموزان را بگیرم تا کمی زودتر به منزل شان برود. من با این که دوست ندارم مزاحم کلاس دبیران بشوم ولی چاره ای نبود، یکی از اقوام آن دانش آموز فوت کرده بود و او می بایست زودتر از مدرسه خارج بشود.

چشم تان روز بد نبیند، تا در کلاس را باز کردم و انگشت سبابه ام را به نشانه ی اجازه بالا بردم، دبیر فریاد زد: آقا بیایید مرا محاکمه کنید! اعدام کنید!

گفتم: ...

دبیر اجازه نداد چیزی بگویم و ادامه داد: این چه حکایتی است؟! این چه وضعیتی است؟! چرا این قدر معلم را تحقیر می کنید؟!

جواب دادم: ...

باز هم دبیر محترم اجازه نداد جوابی بدهم! تحمل کردم تا حرف هایش تمام بشود. وقتی که دیگر چیزی را از قلم نینداخته بود!، ساکت شد. چهره اش کاملا برافروخته و عصبانی بود. معلوم بود که فشار زیادی را تحمل می کند. دانش آموزان زبان بسته، کاملا زبانشان را بسته بودند و حرفی نمی زدند!

خودم را جمع و جور کردم تا اوضاع را کنترل کنم. آخر نمی شود در چنین شرایطی آن هم جلوی چشمان سی و چند دانش آموز عکس العملی شبیه طرف مقابل انجام داد. کار، بهتر که نمی شود، هیچ، بدتر هم می شود.

با آرامش و با لبی خندان گفتم: استاد! من تازه از لرستان آمده ام (توضیح این که ایل و تبار من لرستانی هستند) نمی دانم این جا چه خبر است! فقط اگر امکان دارد دانش آموز ... را با وسایلش بیرون بفرستید، مشکلی برایشان پیش آمده، پدرش بیرون منتظر است...

لابد حدس می زنید چه اتفاقی افتاد... بچه ها زدند زیر خنده! استاد هم که همه چیز را با هم قاطی کرده و بدجوری سوتی داده بود، برای توجیه عصبانیش، چیزهایی گفت که دیگر فایده ای نداشت...

بعدا متوجه شدم آقای دبیر، یکی از دانش آموزان ـ به قول خودش ـ گستاخ را از کلاس اخراج کرده بود که یک معاون، یک دبیر و نفر سومی از او خواسته بودند که کوتاه بیاید و دانش آموز را به کلاس بپذیرد ولی او قبول نکرده بود. آقا معلم فکر می کرد من نفر چهارمی هستم که در ارتباط با اخراج آن دانش آموز می خواهم با او صحبت کنم!!

کاش استاد، کمی صبر می کرد...

/ 0 نظر / 7 بازدید