روز پیروزی انقلاب

 

   کنار خیابان «محمدعلی جناح» روی چمن ها نشستم. فارغ از «مرده باد» و «زنده باد» جمعیت، می خواستم مردم را ببینم. می خواستم بفهمم مردمی که در راهپیمایی «روز پیروزی انقلاب» شرکت کرده اند، چه کسانی هستند.

     مرد میانسالی با ریشی جو گندمی در کنار خانم چادری اش ایستاده بود و به پسر تقریبا چهار ساله اش دلداری می داد که: «کمی جلوتر، برایت پرچم ایران می گیرم» ولی پسرک پایش را در یک کفش کرده بود که همین الآن می خواهم.

     مرد، نگاهی به من انداخت و نگاهی به پرچمی که جلویم بود. بد جوری به این پرچم محتاج شده بود. پرچم را برای دختر کوچکم گرفته بودم. نمی دانستم چه کنم. اگر مشکل آن ها را حل می کردم... دستم را به طرف پرچم بردم که...

     دو تا دختر جوان ـ تقریبا بیست ساله ـ توجه کودک را به خودشان جلب کردند. البته با آن صورت های زیبایی که آن ها داشتند، توجه بسیاری به سمت شان جلب شده بود! کودک به سمت دخترها اشاره کرد و گفت: «من هم می خوام!»

     دختران خندیدند. پدر پسرک، شرمسار از خواسته ی پسرش، مانده بود چه جوابی بدهد. شاید در دلش می گفت: «پسرم، من هم میخواهم ولی...!» کودک داد زد: «من از اون پرچما می خوام... من از اون پرچما می خوام...» دختران، نزد کودک رفتند. یکی از آن ها که زیباتر از دیگری بود، دست کودک را گرفت و به سمت خودش کشاند. مرد، بد جوری هیجان زده شده بود! مادر کودک، هاج و واج رفتار دختران را نگاه می کرد. من هم همین طور! دختر، از کیفش سه قلم رنگی درآورد. سبز، سفید و قرمز. می خواست روی صورت پسرک پرچم ایران را بکشد. درست مثل پرچمی که روی گونه ی خودش کشیده بود. پرچم ایران، صورت دختران جوان را خیلی زیباتر کرده بود.

     بدون این که از جایم بلند شوم، کمی خودم را جلوتر کشاندم تا حرف هایشان را بهتر بشنوم. دختر، رنگ سبز را که کشید، به پسرک گفت: «اگه گفتی معنی رنگ سبز چیه؟» مرد، رنگ و رویش را باخت! ترسید دختر ـ با آن سر و وضعی که دارد ـ پسرش را به سمت گروهی خاص هدایت کند! بلافاصله گفت: «پسرم، بگو رنگ سبز، یعنی رنگ اسلام...» دختر جواب داد: «بابا درست میگن...» دختر دوم لبخندی زد و گفت: «حاج آقا بقیه ی رنگ ها رو هم خودتون بگین دیگه!»

     پسرک خیلی شاد بود. با این که پرچم را نمی دید اما ایران را بر گونه اش احساس می کرد...

«نوشته ی رادمان»

 

/ 0 نظر / 10 بازدید