بینش

دلنوشته های ادبی

غزل اسرار

 

یارْ داغی بر دل زارم نهاد

آتشی بر جان بیمارم نهاد

 

ناگهان دنیای ما را ترک کرد

جان گرفت و بر سر دارم نهاد

 

هر چه نالیدم که روزی صبر کن

رفت و حسرتخوار دیدارم نهاد

 

کاش رویش از نگاهم دور بود

کاین همه غوغای تاتارم نهاد

 

سال ها در چنگ اهریمن شدم

آمد و حق را نگهدارم نهاد

 

آسمانْ در را به رویم باز کرد

در زمین گل را هوادارم نهاد

 

حیفْ رفت و قِصّه را جانسوز کرد

تا ابد در بند اسرارم نهاد

«رادمان»

 

  
نویسنده : رادمان ; ساعت ٩:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۳/۳
تگ ها :