راز مریم نویسنده: رادمان - شنبه ۱۳٩۳/۱/۱٦

 

نام شعر: راز مریم

شماره ثبت در سایت شعر نو: 303103

شعر از: محمد رادمان


خدایا!

گونه هایم سرخ و چشمانم پر از شرم است

هنوز از آتش دیشب

تنم می سوزد و گرم است

خدایا دیشب او را

ساعتی

در خواب خوش دیدم

که ناگه

اختیار از کف برفت و بوسه ای از گونه اش چیدم!

پَری بود،

شایدم مثل فرشته!

هر چه بود،

زیباتر از او را نشاید در زمین بودن...

 

«خدایا!

مریم زیبا که یادت هست؟!

همان دوشیزه ی محجوب عِمرانی

چه تهمت ها شنید بیچاره ی مظلوم

چه شد که بردی از شهرش

به دشت ناکجا آباد؟!

چه شد که بر خلاف سیره ی مرسوم

چنان کردی که عیسی،

بی پدر،

مولود دنیا شد!

تو و مریم چه رازی در نهان دارید؟!

خداوندا

اگرچه شک ندارم

کارهایت حکمتی دارند

ولیکن قصه ی مریم

عجب گمراه کرده

عالَم و آدم!»

 

و دیشب!

ماجرایی بود...

پری وش،

عشوه می کرد و

منم دنبال او بودم

خدایا کاش آن بوسه

تمام داستانم بود!

در آن یک ساعت رویایی خوابم،

بساط عشق، برپا بود...

 

خداوندا

تو با مریم

و آن حکمت،

من و رویای دیشب،

خواه بی حکمت!

چه دنیای عجیبی در زمین داریم!

 

  نظرات ()