بابا لنگ دراز نویسنده: رادمان - سه‌شنبه ۱۳٩٢/۱۱/۸

دخترک، مشق هایش را نوشته بود و دیگر کاری نبود که انجام دهد. حتی یک رج قالی هم کمک مادرش بافته بود.روی زمین دراز کشید و به تلویزیون نگاه کرد. مردم زیادی را دید که دنبال یک ماشین می دویدند. از مادرش پرسید: «کی داخل ماشینه که مردم دارن دنبالش می کنن؟!»

مادر در حال شمردن خانه های سبز نقشه ی قالی بود. «یک، دو، سه، چهار، پنج...» ؛ «یک، دو، سه، چهار...» ؛ «یک، دو...» ؛ «مریم... بیا این جا... بیا این خونه هارو بشمار، ببین چند تا خونه ی سبز داره... چشمم درست نمی بینه.»

مریم خانه ها را شمرد: «یک، دو، سه... یازده، دوازده... دوازده تا. این که کاری نداشت!»

«بله... واسه تو کاری نداشت!»

مریم دوباره به تلویزیون نگاه کرد. مردم دنبال ماشینِ سیاهِ مدل بالایی می دویدند. «مامان... کی داخل ماشینه که مردم دنبالش می کنن... دارن بهش نامه میدن؟ وای چقدر نامه...»

مادر، نیم نگاهی به تلویزیون انداخت. آقای رییس جمهور را دید که برای مردم دست تکان می داد. چیزی نگفت و به بافتن ادامه داد.

ـ مامان می تونم صدای تلویزیونو زیاد کنم؟

ـ نه مامان... مگه نگفتم سرم درد می کنه... بذار همین طور بی صدا بمونه... اونم رییس جمهوره... مردم دارن بهش نامه میدن تا کمکشون کنه...

ـ خب ما هم نامه بدیم تا کمک مون کنه...

ـ آخه رییس جمهور مگه بابا لنگ درازه که بهش نامه بدیم کمک مون کنه!

«بابا لنگ دراز...!» مریم خنده ای کرد و فکری به ذهنش رسید. برگه ای از وسط دفترش کَند و شروع کرد به نوشتن: «سلام آقای رییس جمهور... نمی دونم لِنگ های شما دراز است یا نه! نمی دونم آن قدر پول دارید که به همه ی مردم فقیر کمک کنید یا نه؟ ولی ما مثل جودی ابوت نیاز به کمک داریم. البته من از جودی خوشبخت ترم چون با مادرم زندگی می کنم اما زندگی مان به سختی می گذرد. مادرم می گوید از صبح تا ظهر دکمه ی لباس ها را می دوزد و فقط 4 هزار تومان در روز می گیرد. آخر 4 هزار تومان دیگر پولی نیست که! به خدا یک بار مادرم دستمزد یک روزش را یک کیلو گوجه خرید! آن روز قرار بود املت بخوریم ولی فقط نان و گوجه خوردیم.  مادرم یک قالی هم می بافد ـ البته با کمک من ـ که با دستمزد آن به صاحبخانه اجاره می دهیم. خرج تحصیل من هم که زیاد است...»

مریم، یک لحظه دست از نوشتن کشید. موضوعی یادش آمد. فردا می بایست 20 هزار تومان بابت کتاب های کمک درسی به مدرسه ببرد. خانم ناظم تا به حال چند بار به او تذکر داده بود... «راستی مامان... من فردا دیگه... حتما... باید...»

مادرش خواب بود. سرش را به دار قالی تکیه داده و خوابیده بود... رفت سراغ دفترش. با عصبانیت شروع کرد به نوشتن... «آقای رییس جمهور... بابا لنگ دراز! تو رو خدا به ما کمک کنید...»

«نوشته ی رادمان»

  نظرات ()