رادمان
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ رادمان
آرشیو وبلاگ
      بینش ()
الهه ی رویاها نویسنده: رادمان - پنجشنبه ۱۳٩٢/۱۱/۳

 

 

هر بار که در را به روی کسی باز می کردم، پشت در، غم بود و آه بود و درد. با خود می گفتم این آخرین بار بود، دیگر در را به روی کسی باز نخواهم کرد اما باز دلم طاقت نمی آورد و در را به روی بعدی نیز باز می کردم.

آن شب، شبی سرد بود. شبی تاریک، خاموش و غمگین. طبق معمول در تنهایی خود غوطه ور بودم. خواب، آرام و خزنده به سراغم آمد و پلک هایم آماده بودند تا یکدیگر را در آغوش گیرند.

آن شب... همه چیز عجیب بود. گویی به من الهام شده بود گوش به زنگ باشم تا صدای در را بشنوم. تصمیم گرفته بودم اگر کسی در زد، با تمام خشم به خود نهیب بزنم که: «در را باز مکن!»

«تق تق تق...» صدای در سکوت پر از انتظارم را شکست و خواب را از سرم پراند. حریف چه زود به نبرد آمده بود! هنوز به درستی آماده نشده بودم.

«تق تق تق...» نه باز نمی کنم. دیگر خسته شده ام. سعی کردم خودم را به بی خیالی بزنم و به صدای در توجهی نکنم. به ساعت قدیمی روی طاقچه نگاهی انداختم تا گذشت زمان را بهتر احساس کنم، شاید این مزاحم تکراری راهش را بگیرد و برود. هنوز، رقاصک پرکار دوره گرد، نیم دوری را نزده بود که گویی از حرکت باز ایستاد و در جا به رقصیدن پرداخت! دستم را روی قلبم گذاشتم و فشار دادم تا از شدت ضربانش کاسته شود، نکند از حرکت باز ایستد. فایده ای نداشت. این قلب من چه اعجوبه ای است! گویی پشت در بود و می خواست در را باز کند.

صدای در ادامه پیدا کرد. با خود گفتم بالاخره خسته می شود و می رود. قلبم مضطرب خواهش کرد: «این دفعه را هم باز کن و دیگر نه!» گفتم: «این بار هم لابد مانند دفعات گذشته است.» قلب ملتمسانه گفت: «نه! این بار فرق دارد. ببین چگونه طپش من تو را به لرزه درآورده است؟!»

راست می گفت. در حالی که تصمیم گرفته بودم در را باز نکنم اما پاهایم مرا به سوی در می برد. باز هم تق... این بار صدا محکم تر بود. کسی چه می دانست شاید خداوند فرشته اش را فرستاده بود تا مرا از انتظار و غم نجات بخشد و به عرش خوبی ها، صمیمیت ها و شادی ها ببرد. پشت در رسیدم. تردید داشتم در را باز کنم. کسی که در آن سوی در بود دیگر از تعلل من خسته شد و به تندی چند بار دیگر به در کوفت. داد زدم: «صبر کن، الان در را می شکنی!»

«تق تق تق...»

«تو که هستی؟ نکند فرشته ای؟» فرشته؟! خدای من! آیا او الهه ی رویاهای من است؟ آیا همان فرشته ی نجات است؟ آیا آرزوی من به حقیقت پیوسته...؟!

«نوشته ی رادمان»

 

 

  نظرات ()
کلمات کلیدی وبلاگ  
دوستان من آ آبادیس آ آفتاب نیوز آ بانک ملی آ پرشین بلاگ آ تقویم آ فورکا آ وبگاه عروض اداره کل آموزش و پرورش شهر تهران الف آموزش و پرورش منطقه دو اینفوگرافی ها پایگاه اطلاع رسانی وزارت آ. و . پ پخش زنده تلوزیون تابناک ترانه سراب جدول پخش برنامه های سیما خبر آنلاین خبرگزاری فارس دیدن زمین زیبا سخن سازمان هواشناسی کشور سیویلیکا: دانلود مقاله شعر نو ضمن خدمت فرهنگیان عصر ایران علّاوی قالی کوه قرآن مسیر یابی نقشه تهران ورزش 3 پرتال زیگور طراح قالب