دخترکان پارک پرنیان نویسنده: رادمان - دوشنبه ۱۳٩٢/۱٠/٢۳

 

 

صدای خنده ی دخترکان شادی که لباس های رنگارنگی پوشیده بودند، در شب مهتابی پارک پرنیان، توجه اندک افراد داخل پارک را به خود جلب کرد. من هم دست از نوشتن کشیدم و به آن ها نگاه کردم. سه دختر جوان که سرمای شب زمستانی هیچ تاثیری در شادابی آنان نگذاشته بود از سمت خیابان فردوس وارد پارک شده و بی توجه به دیگران به شیطنت های خود ادامه دادند. یکی از دخترها که رو به دو نفر دیگر قرار گرفته و عقب عقب راه می رفت،... با دوربین موبایلش پشت سر هم عکس می انداخت و توضیح می داد که چه عکس های بامزه ای انداخته است! و هنگامی که دخترها می خواستند عکس شان را ببینند، عکاس این اجازه را به آنان نمی داد!

نیمکت آهنی قهوه ای رنگی که روی آن نشسته بودم، بد جوری سرمایش را به بدنم منتقل می کرد. هر چند قسمتی از گرمای بدنم به نیمکت منتقل شده و تبادل گرما اثر سرما را کمتر کرده بود اما سردی نیمکت بیش تر از آن بود که گرمای اندک بدن من بتواند گرمش کند.

در کنار نیمکت، تیر چراغ برقی قرار داشت که می توانستم زیر نور آن چیزی بنویسم. هنوز قلم را به سمت کاغذ نبرده بودم که صدای پارس سگی مینیاتوری و پشمالو توجهم را به خود جلب کرد. افسار سگ در دست پیرمردی بود که بر خلاف سگش، مویی در سر و صورت نداشت. به دلیل نصب تابلوی «ورود حیوانات به پارک ممنوع»، پیرمرد، مجبور شده بود شب هنگام سگش را برای هواخوری به پارک بیاورد. سگ هم بدجوری از تفریح بیرون خانه ذوق زده شده بود. سگ های بیچاره، روزها اجازه ی خروج از خانه یا همان لانه را ندارند چون به جرم مزاحمت برای همسایگان، با صاحب شان برخورد می شود. نصب تابلوی ممنوعیت ورود حیوانات به پارک دقیقا خطاب به سگ هاست چون کسی کاری به گربه ها و پرندگان و حشرات ندارد. در تهران، از موش و گربه که بگذریم، به جز سگ حیوان دیگری پیدا نمی شود که نصب این تابلوها آن ها را هم شامل بشود. گربه ها اتفاقا خیلی هم پرطرفدارند. شهرداری، به دلیل مبارزه ی مستقیم گربه ها با موش ها موافق حضور آن ها در شهر است. گذشته از این، از جمله طرفداران پر و پا قرص گربه ها خانم های جوان هستند که کلی برایشان عشوه می آیند و به آن ها محبت می کنند. گربه ها هم که ناقلا ها وقتی با این برخورد گرم روبرو می شوند، دمشان را رو به بالا سیخ می کنند و لابد قصد تشکر دارند!

سگ پشمالو، افسارش را از دست پیرمرد کشید و به سمت چمن های کنار راه رفت. پیرمرد هم او را همراهی کرد. سگ، مشخصا پای چپش را بلند کرد و ادرار کرد. بخاری که از ادرار سگ بلند شد، اوج سرما را نشان می داد.

هنوز پیرمرد و سگش دور نشده بودند که مرد میانسالی دوان دوان از جلوی من رد شد. در همان زمان کوتاه توانستم چهره اش را به خاطر بسپارم. سبیل های چنگیزی و چشمان از حدقه درآمده، مشخصه ی اصلی صورتش بود. مرد دونده با موبایلش آهنگ شادی گذاشته بود و رقص کنان می دوید! گویا دکتر روانشناس، ورزش رقص گونه را برایش تجویز کرده بود! دیدن این جور آدم ها در دنیای پیشرفته ی امروزی، حتی در کشور نه چندان پیشرفته ی ما، چندان هم غیر منتظره نیست. اگر در شهر بزرگی چون تهران که شب ها به جای ستاره، تنها نقاط نورانی ماهواره ها را ببینی و در روز با ماسک ضد دود تردد کنی، نتیجه ای جز این هم انتظار نخواهی داشت.

گویا قسمت نبود که یادداشتم کامل شود چون همین که خواستم شروع کنم، دخترکان شب گرد بی خیال سرما، دوباره سر و کله ی شان پیدا شد. این بار، صدای خنده ی شان قطع شده بود و آرام آرام قدم بر می داشتند. البته باز هم یکی از آن ها رو به دو نفر دیگر، به سمت عقب حرکت می کرد. بی توجه به آن ها شروع کردم به نوشتن: درختان پارک در سرمای زمستان چه عریانند... ناگهان از صدای خنده ی دخترها پارک منفجر شد! خنده ی آن ها آن قدر ناگهانی و بلند بود که گنجشک های خواب آلود روی درختان، نا خود آگاه از جایشان پریدند! سکوت مرموز دخترکان، نتیجه اش خنده ی وحشتناک شان بود...

«نوشته ی رادمان»

  نظرات ()