همه ی گل های باغ به خواب عمیقی فرو رفته بودند. پروانه ها هم همین طور. گل آفتاب گردون هم خواب بود. ستاره ها خیلی دوست داشتند چهره ی گل آفتاب گردون رو وقتی بیداره، ببینند. آخه ماه، از روی حسادت یه چیزایی براشون تعریف کرده بود که خیلی مشتاقشون کرده بود باهاش روبرو بشن. ستاره های صورت فلکی «دوشیزه» که دیگه خیلی مشتاق تر از بقیه بودند! با خودشون می گفتند: «یعنی عاشق تر از ما هم وجود داره؟!» مخصوصا «آتِنا» دختر «زئوس» و «متیس» که بدجوری قاطی کرده بود. می گفت: «این گل آفتاب گردون به چه چیزش می نازه که این قدر ماه رو کلافه کرده!»

راستش ماه، فقط گوشه ای از عشق بین گل آفتاب گردون و خورشید رو دیده بود اما همین براش کافی بود که بفهمه یه چیزایی بین اونا هست! صبح ها که ماه آماده ی رفتن می شد، گل آفتاب گردون رو می دید که با چه شور و شوقی رو به سمت شرق، سرشو بالا برده و منتظره تا خورشید طلوع کنه... غروبا هم که بر می گشت، می تونست یک غمی رو تو چهره ی گل آفتاب گردون ببینه! گردن کج شده ی آفتاب گردون، هنگام خداحافظی از خورشید، واسش هم ناراحت کننده بود و هم اعصاب خورد کن!

اون شب، «آتنا» تصمیم گرفته بود هر طور شده دیرتر بره تا بتونه گل آفتاب گردون رو وقتی بیداره، ببینه. «آتنا» می خواست از گل آفتاب گردون بپرسه: «آخه تو و خورشید؟!» یا می خواست بپرسه: «آفتاب گردون! چی شد که عاشق خورشید شدی؟!» و از این جور سوال ها...

بیچاره «آتنا» فکر می کرد عشق و عاشقی رو خیلی خوب می فهمه و خیلی چیزا سرش می شه! اما نمی دونست گل آفتاب گردون چه جوری فکر می کنه... به چی فکر می کنه... واقعا نمی دونست عشق گل آفتاب گردون و خورشید، یه چیزی نیست که با حساب، کتاب اون جور در بیاد... آتنا شاید یادش رفته بود یا نمی دونست که عشق مثل چشمه ایه که خود به خود می جوشه...

البته خورشید هم عاشق ِکشته، مرده ی ِگل آفتاب گردون بود... خورشید با این که ظاهرا به همه جا نگاه می کرد اما نگاهش به گل آفتاب گردون یه جور خاص بود... عاشقانه بود...

«آتنا»، ضمن این که خیلی تلاش می کرد نورافشانی شو بیش تر کنه، از یه تیکه ابر سیاه هم خواسته بود، یه طوری جلوی خورشید رو بگیره تا نورش نتونه همه جا رو خوب روشن کنه و اون بیش تر دَووم بیاره...

دیگه صبح شده بود. «آتنا» دید گل آفتاب گردون یهو از خواب بیدار شد. صورتش رو به طرف خورشید بود. خورشیدی که پشت یه تیکه ابر سیاه گیر کرده بود.

«آتنا» به چهر ی گل آفتاب گردن خوب نگاه کرد. دید که اشک تو چشماش حلقه زده! آفتاب گردون خیلی سختش بود که واسه چند لحظه هم که شده، خورشید رو دیرتر ببینه...

«نوشته ی رادمان»



موضوعات مرتبط:

تاريخ : دوشنبه ۱۳٩٢/۱٠/٢۳ | ۸:٢٤ ‎ب.ظ | نویسنده : رادمان | نظرات ()