«اجازه خانوم! می تونیم کمکتون کنیم؟»

سرم رو بالا گرفتم و نگاهش کردم. فرصت خوبی بود که به بهونه ی کمک، اونو پیش خودم بیارم و سوالاتی رو که مدت ها بود ذهنمو به خودش مشغول کرده بود، ازش بپرسم. شاید بعضیا بگن نباید تو زندگی مردم سرک کشید و در کارشون فضولی کرد. درست هم میگن اما من معتقدم این وظیفه ی معلمه که سر از کار دانش آموزش دربیاره، اونو دقیق بشناسه و مشکلاتش رو بفهمه تا بتونه کمکش کنه.

جایی خوندم آقای روانشناسی گفته بود که معلم باید به تعداد شاگرداش روش برخورد جداگونه داشته باشه. حالا اگه من ندونم فلان دختر، مثلا چرا همش سر کلاس خوابش می بره، آخه چه طور می تونم درکش کنم و بهش کمک کنم؟

مریم، در یک مرکز نگهداری از کودکان زندگی می کرد. جایی که بچه های یتیم یا بد سرپرست رو نگهداری می کردند اما خداییش با بقیه ی دخترهایی که از اون جا به مدرسه ی ما می اومدن، فرق داشت. همیشه ساکت بود و آروم. درسشم خوب بود. از یه دختر دوازده ساله ی ساکن «دارالقرار» بعید بود این جوری باشه! آدم انتظار داشت یه همچی آدمی شرور باشه و تنبل! ولی او این طور نبود. در کل، رفتارش طبیعی بود. با این که اشکالاتی هم داشت. اونم که همه این جوری اند. همه به نوعی تو کارشون اشکال هست. شاید، همین طبیعی بودنش باعث شده بود که من فکر کنم اون یه چیزیش هست! در اون چند ماهی که باهاش درس داشتم، چند بار خواستم ازش بپرسم پدر و مادرت چی شدن؟ زنده ان؟مرده اند؟ از هم جدا شدن؟ و از این جور سوالا. اما دخترک، یه جوری بود. نمی شد گفت خیلی جذبه داشت ولی به راحتی هم نمی شد تو افکارش نفوذ کرد. خاص بود. آدم جرات نمی کرد ازش سوال خصوصی بپرسه!

اومد کنارم نشست. چند تا از دفترای بچه ها رو بهش دادم تا صحیح کنه. بهش گفتم دقت کنه که درست صحیح کنه، آخه حوصله ی اعتراض بچه ها رو نداشتم. «چشم خانوم» و شروع کرد به صحیح کردن. زیر چشمی نگاهش کردم. با این که جدی بود اما نگاهش مهربون بود و دوست داشتی. نمی دونم شاید من این جوری فکر می کردم. خیلی سخت بود آدم بفهمه پشت اون چشمای آروم و غمگین دخترک چی میگذره.

دیگه موقعش شده بود. یه نفس عمیق کشیدم و یواشکی بهش گفتم: «مریم خانوم، میشه یه سوال خصوصی ازت بپرسم؟!» یه جوری بهم نگاه کرد مثل این که روزها بود انتظار می کشید بالاخره من ازش سوال خصوصی بپرسم! به جای این که جوابمو بده، ازم سوال کرد: «درباره ی دارالقرار؟!» هول شدم. اصلا انتظار نداشتم سوالمو با یه سوال جواب بده. گفتم: «می دونم توی دارالقرار زندگی می کنی فقط می خواستم درباره ی پدر، مادرت بپرسم...»

بدون این که مژه بزنه، بهم خیره شد. اون لحظه اون قدر در چشماش جذبه دیدم که به ناچار نگاهمو ازش برگردوندم و بی خودی سر بچه ها داد زدم! با عصبانیت گفتم: «چه خبرتونه؟ چیه این قدر حرف می زنین؟ اگه یه کلمه ی دیگه از کسی بشنوم نمره شو کم می کنم!» بچه ها ساکت شدن اما من به تهدید کردنم ادامه دادم: «از شما بعیده! یعنی نمی تونید ده دقیقه آروم بگیرید تا ما بتونیم املاهارو صحیح کنیم؟» ته دلم اصلا نمی خواستم بچه ها ساکت بشن! دوست داشتم به همهمه شون ادامه بدن تا من تکلیفمو با این دخترک متفاوت روشن کنم!

سرشو پایین انداخته بود و منتظر بود عصبانیت کاذب من فروکش کنه. شاید پی برده بود که بی خود و بی جهت سر بچه ها داد زدم. در حالی که صِدام چندان مهربون به نظر نمی رسید، بهش گفتم: «دفتر چند نفرو صحیح کردی؟» هم من و هم اون می دونستیم که اولین دفتری بود که صحیح می کرد. گفت: «همون اولیه س خانوم» بعد مثل این که دلش برام سوخته باشه، گفت: «راستی خانونم! درباره ی پدر، مادرمون سوال کردین!» کمی خودمو بی تفاوت نشون دادمو و گفتم: «آهان! آره... اگه دوست نداری جواب نده!» «نه خانوم بهتون میگیم»

فهمیدم تو اون اوضاع و احوال، به پدر، مادرش فکر می کرده. آخه چشماش پر اشک شده بود. خواستم از خیر کنجکاویم بگذرم ولی دیگه دیر شده بود. عصبی بود. چند بار سر کلاس اتفاق افتاده بود، وقتی عصبانیش می کردن، رفتارش می شد عینهو بچه های کوچیک. کارای بچه گونه انجام می داد. انگشتشو روی میز گذاشت و در حالی که اونو به هوا پرت می کرد، گفت: «مامان پر...!» بعد ادامه داد: «مادرمون تو یه آتیش سوزی سوخت! بابامونم...»

بقیه ی حرفاشو نشنیدم. چند لحظه فقط نگاهش کردم. دیدم یه قطره اشک روی گونه ی راستش غلطید و اومد کنار لبش. همین طوری داشت حرف می زد... صورتمو برگردوندم و از جام بلند شدم. جرات نمی کردم به بچه ها نگاه کنم. رفتم کنار پنجره. اشکایی که تو چشمام جمع شده بودن، سنگینی کردن و ریختن روی گونه هام. دیگه راز مریمو فهمیده بودم...

«نوشته ی رادمان»



موضوعات مرتبط:

تاريخ : دوشنبه ۱۳٩٢/۱٠/٢۳ | ۸:٢۳ ‎ب.ظ | نویسنده : رادمان | نظرات ()