نجات

 

 

زن، یک اسکناس مچاله شده ی هزار تومانی را به طرف مرد پرت کرد و گفت: «بیا...برو زهرماری بخر و کوفت کن!» بعد به قابلمه ی روی ظرفشویی اشاره کرد و ادامه داد: «اونم قابلمه... اگه یه جو غیرت برات مونده، ور دار برو واسه بچه هات غذا بیار...»

زن، رویش را برگرداند و زد زیر گریه. دیگر نمی دانست چه کند. روزها، ماه ها و سال ها بود که زندگی شان تقریبا به همین صورت سپری می شد. یادش نمی آمد یک روز خوش در زندگی داشته باشد. بارها خواسته بود خودش را بکشد و از این زندگی نکبتی نجات پیدا کند اما از ترس گناه کار شدن و به جهنم رفتن، منصرف شده بود. چندین بار هم فکر طلاق به سرش زده بود، حتی یک بار تا آستانه ی جدایی هم پیش رفته بود اما بنا به دلایلی که خودش هم می دانست چندان مهم نبودند، باز به سر خانه و زندگی اش برگشته بود. شاید بچه ها مهم عامل ادامه ی زندگی اش با مردی بود که جز پول خواستن از او و مواد خریدن و دود کردن کار دیگری نداشت. اگر گهگاه در خانه ی این و آن به کار نظافت ساختمان نمی پرداخت، معلوم نبود چه گونه می خواستند ادامه ی حیات بدهند...

مرد، قابلمه به دست راهی خیابان شد. اولین کاری که کرد، خرید مواد و دود کردن آن بود. کمی که سر حال آمد دنبال «جایی» گشت، شاید غذایی پیدا کند. ساعتی خیابان ها و کوچه های شهر را پشت سر گذاشت، به همه جا سرک کشید، به خیلی ها رو انداخت و حتی التماس کرد اما موفق به تهیه ی غذا نشد. سرانجام به پارکی رسید که عده ای آن جا جمع شده بود. کمی جلوتر رفت. بساط چای و کیک بر پا بود. نور امیدی در دلش روشن شد. خودش را به جمعیت رساند. شخص قوی هیکلی که مانند بادی گاردها اطراف جمعیت پرسه می زد و حواسش به همه چیز و همه جا بود، نگاهی دقیق به او انداخت و جلویش را گرفت.

«این جا چیکار داری؟»

«اومدم غذا بگیرم... تو رو خدا...»

«مرد قوی هیکل» نگذاشت که مرد به التماس کردنش ادامه دهد. او را دعوت کرد روی یکی از صندلی های پلاستیکی بنشیند. بعد برایش کیک و چای آورد و به او گفت: «اگه غذا می خوای باید یک ساعتی این جا، کنار این آقایون بشینی تا صحبت هاشون تموم بشه، اون وقت بهت غذا می دم!»

مرد بلافاصله قبول کرد. قابلمه اش را روی زانوهایش گذاشت و چهره ی تک تک حاضران را بررسی کرد. تنها چیزی که دستگیرش شد این بود که فهمید قیافه ی آن ها بی شباهت به خودش نبود. شخصی هم رو به جمعیت ایستاده بود و خاطره تعریف می کرد. نفهمید او چه می گوید. یعنی اصلا به حرف هایش گوش نمی کرد. حوصله ی خاطره شنیدن را نداشت. تنها به این فکر می کرد که زودتر بساط جمعیت برچیده شود و «مرد قوی هیکل» به وعده اش وفا کند و او برای زن و بچه هایش غذا ببرد.

سرانجام سخنرانی تمام شد و جمعیت شروع به دست زدن کرد. او هم بی اختیار دست زد. خوشحال بود از این که صحبت های کسل کننده ی سخنران تمام شده است. بعد چشمانش دنبال «مرد قوی هیکل» گشت. نمی خواست او را گم کند. از جایش بلند شد و به طرف او رفت. «مرد قوی هیکل» هم متوجه ی او شد. با دست اشاره کرد که سر جایش بنشنید تا او از جمعیت خداحافظی کند. مراسم خداحافظی هم چند دقیقه طول کشید. خیلی عجله داشت. دلش می خواست همان لحظه قابلمه اش پر از غذا بود و او زنگ خانه ی شان را به صدا در می آورد.

جمعیت تقریبا پراکنده شده بود و تعداد انگشت شماری هم که باقی مانده بودند، صندلی های پلاستیکی را جمع کردند تا به اتاقک کنار دستشویی پارک منتقل کنند. «مرد قوی هیکل» به طرفش آمد و از او خواست که دنبالش برود. یک خیابان و چند کوچه را طی کردند تا به خانه ی نسبتا بزرگی رسیدند.

«قابلمه ات را بده تا برایت غذا بیارم.»

مرد، فقط حرف گوش می کرد. جرات نداشت سوال متفرقه ای بپرسد. خیلی دلش می خواست مثلا سوال کند: «شما کی هستید؟ توی پارک چیکار می کردید؟ این جا خونه ی کیه؟ جریان غذا دادن چیه؟» و از این جور سوال ها. با خودش فکر کرد همین که با دست پر به خانه برمی گردد، کافی است.

«بیا... اینم غذا. اگه فردا بازم خواستی، باید مثل امروز به همون پارک بیای، اول صحبت ها رو بشنوی، بعد من بهت غذا میدم!»

قبول کرد. کلی هم تشکر کرد و به طرف خانه اش رفت. پارک رفتن و غذا گرفتن او چند روز پشت سر هم تکرار شد... الآن نه سال از آن واقعه گذشته و او نه سال است که دوباره متولد شده. پاکِ پاک است. نه سال است که در کلاس های NA شرکت می کند و الآن یکی از راهنمایان خبره شده است. تا به حال چندین معتاد را از زندگی نکبت بارشان نجات داده. همان طور که «آن مرد قوی هیکل» او را از زندگی نکبت بارش نجات داد.

«نوشته ی رادمان»

  
نویسنده : رادمان ; ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٢/۱٠/٢۳
تگ ها :