رادمان
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ رادمان
آرشیو وبلاگ
      بینش ()
خیلی دلم برایت تنگ شده نویسنده: رادمان - دوشنبه ۱۳٩٢/۱٠/٢۳

 

 

سلام. خیلی دلم می خواد ببینمت. می دونی! دست خودم نیست، دلم هواتو کرده. نه عکسی ازت دارم که غیابی نگاهت کنم... نه دقیقا می دونم کجایی که بیام به دیدنت... نه خودی نشون می دی که آروم بشم... اسمتم که نمی دونم! آخه چیکار باید بکنم؟! این دل تنگی گاهی وقتا بد جوری آدمو اذیت می کنه...

می خوای یه اطلاعیه بدم تو فیسبوک و بگم دوستم گم شده؟! آخه مشخصاتتم که دقیق نمی دونم. فقط می تونم بگم دانشجو بود و بیست ساله، همین! هر چی فکر می کنم قیافه ت چه طور بود، هیچی یادم نمیاد. فقط چیزی که خیلی خوب یادم مونده اینه که خیلی خوب بودی، نه این که چون جون منو نجات دادی، که البته اونم کار کمی نیست، چون از جون خودت گذشتی... آخه تو در حالی منو نجات دادی که جون خودت به خطر افتاده بود.

اگه الآن ببینمت، نمی دونم بشناسمت یا نه. آخه الآن بیست و شش سال از اون موقع گذشته! دیگه یه مرد چهل و شش ساله شدی. هر چند نمی دونم زنده هستی یا نه. خدا کنه که زنده باشی. آخه حیفه آدمایی مثل تو زود بمیرن!

راستی! چی شد که اون ریسک بزرگو کردی؟! آخه کی میاد زیر آتیش سنگین دشمن به فکر جون شخص دیگه ای باشه؟!

چه عملیات عجیبی بود. الآنم همه می گن خاطرات «حاج عمران» خیلی دردناکه. می دونی که کلی شهید و اسیر دادیم. اون موقع، یعنی نیمه های آخرین شب اردیبهشت سال 65 که بعد از کلی رشادت ها، ورق برگشت و به جز عقب نشینی راه دیگه ای نداشتیم، اونایی که سالم مونده بودن، به خاطر حفظ جونشون باید خیلی سریع عقب می نشستن اما تو موندی! موندی به من کمک کنی...

با این که درد چندانی نداشتم ولی خب داشتم می مُردم... کم کم...! آخه کسی که تیر بخوره کنار قلبش مگه چه قدر می تونه زنده بمونه؟! توی اون تاریکی شب، گهگاه آدم هایی بی توجه به ناله ی زخمی ها می اومدن و می رفتن تا این که تو اومدی... تو اومدی و زخم سینه مو بستی... زیر بغلمو گرفتی و همراه با من یواش یواش به سمت عقب حرکت کردی... برات مهم نبود گیر بیفتی، آخه با خیلیا فرق داشتی!

یه چیزی رو بگم؟ شاید منم جای تو بودم مثل خودت رفتار می کردم. البته تا این جایی رو که الآن برات نوشتم. بعدشو نمی دونم... آخه تو یه کار بزرگ دیگه ام کردی که اگه من جای تو بودم شاید اون کارو نمی کردم. شایدم آره...

یادت میاد اون موقع که دشمن در نزدیکی ما بود... من که رو به موت... حرکتمونم لاک پشتی... تو هم یه چشمت به من بود و یه چشمت به دشمن... همه اینا به کنار، وقتی زیر پام خالی شد و از اون سراشیبی تند، پرت شدم پایین دره، دیگه چرا اومدی دنبالم؟! آخه چرا این قدر معطل من شدی؟! بابا تو دیگه کی هستی!

با این که اسم و قیافت یادم رفته اما سال هاست که داری بهم درس میدی...

«نوشته ی رادمان»

  نظرات ()
کلمات کلیدی وبلاگ  
دوستان من آ آبادیس آ آفتاب نیوز آ بانک ملی آ پرشین بلاگ آ تقویم آ فورکا آ وبگاه عروض اداره کل آموزش و پرورش شهر تهران الف آموزش و پرورش منطقه دو اینفوگرافی ها پایگاه اطلاع رسانی وزارت آ. و . پ پخش زنده تلوزیون تابناک ترانه سراب جدول پخش برنامه های سیما خبر آنلاین خبرگزاری فارس دیدن زمین زیبا سخن سازمان هواشناسی کشور سیویلیکا: دانلود مقاله شعر نو ضمن خدمت فرهنگیان عصر ایران علّاوی قالی کوه قرآن مسیر یابی نقشه تهران ورزش 3 پرتال زیگور طراح قالب