رادمان
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ رادمان
آرشیو وبلاگ
      بینش ()
ناتور جاده نویسنده: رادمان - دوشنبه ۱۳٩٢/۱٠/٢۳

 

 

اولین بار نبود که به مسافرت می رفت ولی اولین بار بود که این قدر می ترسید. وقتی در پرتو نور چراغ های ماشین، جاده ی پر از دست انداز را نگاه می کرد، بر وحشتش افزوده می شد. مسافران سواری سمند، به غیر از او و راننده، همه به خواب عمیقی فرو رفته بودند. چشمانش را مرتب به سمت جاده و راننده می چرخاند. می ترسید خواب به سراغ راننده بیاید و آن وقت تصادفی رخ بدهد. اگرچه به واسطه ی خاطرات تلخش بارها و بارها مرگش را از خدا خواسته بود ولی حالا جور دیگری فکر می کرد. دلش نمی خواست با یک بی احتیاطی ساده ی راننده جانش را از دست بدهد. خطر تصادف، خواب را حسابی از سرش پرانده بود. خیال می کرد مسئولیت حفظ جان همه به عهده ی اوست. اگر او هم می خوابید، معلوم نبود چه اتفاقی می افتاد.

سمند سفید رنگ که در سیاهی شب، خاکستری به نظر می رسید، با سرعت زیادی تاریکی جاده را می شکافت و پیش می رفت. تا آن جا که چشم کار می کرد، خبری از آبادی نبود. هیچ نور ضعیفی هم که نشانه ای از وجود آدم ها باشد، دیده نمی شد. در آسمان قیرگون شب، تعداد ستارگان، بی نهایت شده بودند. اگر ترس از تصادف نبود، دوست داشت به پشتی صندلی اش تکیه بدهد و فقط ستاره ها را نگاه کند. یک لحظه نیم نگاهی به آسمان انداخت. ستاره ی مخصوصش را دید. هر جا می رفت، به راحتی می توانست آن را پیدا کند. برای پیدا کردن ستاره اش، چند علامت گذاشته بود. ستاره ی او خیلی پرفروغ نبود اما امشب بسیار می درخشید. به نظرش این درخشش غیر عادی بود. خیال می کرد سرنوشتش در حال تغییر است. در فاصله ی کمی از ستاره اش، ستاره ی پر نور دیگری قرار گرفته بود که تا به حال آن را ندیده بود. دیگر یقین کرد در آینده ی نزدیک اتفاق خوشایندی برایش رخ خواهد داد. او خیلی به تحولات ستارگان اعتقاد داشت. معتقد بود هر آدمی ستاره ای دارد که سرنوشتشان با هم گره خورده است. ناخودآگاه دستش را به طرف آسمان دراز کرد، شاید بتواند آن ها را لمس کند. همان لحظه، چشمش به دو ستاره ی پر نوری افتاد که در افق دور دست جاده، حرکت می کردند. آن ها به سرعت نزدیک و نزدیک تر می شدند. تعجب کرد که چه گونه روی زمین فرود آمده اند و متعلق به چه کسانی هستند؟! یک آن به خودش آمد و فهمید که آن ستارگان در حقیقت چراغ های یک ماشین هستند! اخیرا بدجوری قاطی کرده بود. به نظرش، مشکلات زندگی کم کم داشت او را دیوانه می کرد. توهم دست از سرش بر نمی داشت و به شکل های مختلف به سراغش می آمد. با این که فاصله ی آن ها با ماشین رو به رو تقریبا زیاد بود اما یه لحظه به ذهنش آمد الآن است که تصادف کنند. مضطرب فریاد زد: «تصادف...! تصادف...!» راننده، خمیازه اش را نیمه تمام گذاشت  و وحشت زده به جلو خیره شد. کنترل ماشین از دستش خارج شده بود. همه ی مسافران از خواب پریدند و جیغ و دادشان به آسمان بلند شد. راننده خیلی تلاش کرد تعادل ماشین را برگرداند تا این که سرانجام موفق شد آن را از شانه ی خاکی جاده به قسمت آسفالت شده هدایت کند. بالاخره، ماشین در کنار جاده توقف کرد و اوضاع کمی آرام تر شد. همه مسافران سمند با چشمان از حدقه بیرون آمده به یک دیگر نگاه می کردند. صدای گریه ی بچه ها هنوز هم قطع نشده بود. او خودش، بیش تر از همه ترسیده بود. می دانست که مقصر است. آن قدر محو تماشای ستارگان شده بود که یادش رفته بود روی زمین خاکی است و دستش به آسمان نمی رسد. یادش آمد که با خودش گفته بود اگر حواسش به راننده نباشد امکان داشت تصادفی رخ بدهد ولی فکر نمی کرد خودش عامل تصادف شود. هر چند که این بار به خیر گذشته بود...

سواری سمند خیلی نمی توانست در آن صحرای بی آب و علف توقف کند. احتمال وقوع همه جور خطری بود. از حمله ی حیوانات وحشی گرفته تا خطر راهزنانی که شاید آن ها را تعقیب کرده و در همان نزدیکی پنهان شده بودند. بعد از این که آرامش نسبی ایجاد شد، دوباره به راه افتادند. از شدت تاریکی، مرز میان تپه های اطراف جاده با آسمان تقریبا از بین رفته بود. سگی لاغر اندام که قصد عبور از جاده را داشت، وقتی با نور تند چراغ های ماشین مواجه شد، به سمت عقب چرخید و در میان تاریکی ناپدید گشت.

خیالش راحت شد که همه چیز به حالت اول برگشته است. مسافران دوباره خوابیده بودند. تنها او و راننده بیدار بودند. همیشه عاشق مسافرت بود ولی این بار کمی پشیمان شده بود. آرزو کرد ای کاش الآن در خانه ی کوچک شان نشسته بود و در حالی که به اتفاق دخترش سریال های تلوزیون را تماشا می کرد، پکی هم به قلیان می زد. خیلی اهل دود و دم نبود اما از زمانی که طلاق گرفته بود، فشارهای زندگی بدجوری اذیتش می کرد. علاوه بر مسئولیت های مادرانه، مسئولیت پدری هم به گردنش افتاده بود. با وجودی که ریه اش مشکل داشت، مجبور بود در فضای بسته ی آرایشگاه کار کند تا خرج خانواده ی دو نفره شان را تامین نماید. اگر امشب جان سالم به در می بردند، شاید آن طور که از وضعیت ستاره اش چیزهایی دست گیرش شده بود، بخت و اقبال به او رو می کرد و زندگی اش عوض می شد. راننده کاملا بیدار بود اما به خاطر رفع خستگی، چند بار گردنش را به چپ و راست چرخاند و قولنج گردنش را شکست. خیلی بدش می آمد از رانندگانی که موقع رانندگی حواسشان به این طرف و آن طرف پرت می شد. اگر خودش رانندگی می کرد، حتی قولنج گردنش را هم نمی شکست!

وقتی خیالش از بابت بیداری راننده تا حدودی راحت شد، دوباره چشمانش را به سمت دوردست های آسمان چرخاند. آسمان پر ستاره ی کویر هنوز هم برایش جذاب بود. در میان انبوه ستارگان، شهاب سنگ هایی را دید که به چپ و راست حرکت می کردند و ثانیه هایی بعد، محو می شدند. ناگهان، چشمانش دوباره میخکوب انتهای جاده شد. باز هم دو ستاره ی پر نور...

«نوشته ی رادمان»

  نظرات ()
کلمات کلیدی وبلاگ  
دوستان من آ آبادیس آ آفتاب نیوز آ بانک ملی آ پرشین بلاگ آ تقویم آ فورکا آ وبگاه عروض اداره کل آموزش و پرورش شهر تهران الف آموزش و پرورش منطقه دو اینفوگرافی ها پایگاه اطلاع رسانی وزارت آ. و . پ پخش زنده تلوزیون تابناک ترانه سراب جدول پخش برنامه های سیما خبر آنلاین خبرگزاری فارس دیدن زمین زیبا سخن سازمان هواشناسی کشور سیویلیکا: دانلود مقاله شعر نو ضمن خدمت فرهنگیان عصر ایران علّاوی قالی کوه قرآن مسیر یابی نقشه تهران ورزش 3 پرتال زیگور طراح قالب