نمایش

 

 

در باز بود. البته اصلا دری وجود نداشت که باز باشد! پرده ای ساخته شده از گونی را به جای در آویزان کرده بودند که آن را هم باد کنار زده بود. پسرک وارد خانه شد و چند بار خانم خانه را صدا زد. جوابی نیامد. جلوتر رفت و صدایش را بلند تر کرد: «کی این جاست؟ مش سکینه... کجا هستید؟»

بالاخره صدای ضعیفی از ته طویله به گوش رسید: «چی میخوای، کی اون جاست؟» «منم بهادر... اومدم پیغام آقا معلم رو بدم. علی حالش بد بود، آقا معلم بردش شهر... پیش دکتر...»

آقای معلم، بد جوری سوتی داده بود. بچه ی بیچاره فرق سرش شکافته بود و خون به سرعت از بدنش می رفت. معلم با خودش گفت:«آخر، این چه نمایشی بود؟!» بعد سرش را تکان داد و برای چندمین بار از علی پرسید: «حالت خوبه، پسر؟» علی هم مثل هر بار سرش را تکان داد و با صدای لرزانی گفت: «بله آقای معلم، خوبم.»

از روستای «بیشه خزان» تا سر جاده، تقریبا پانصد قدم راه بود. معلم، مضطرب، زیر بغل علی را گرفته بود و او را تقریبا به طرف جلو می کشید. برف، همه جا را پوشانده بود و هوا هم کمی سرد بود. معلم و شاگرد، راه سربالایی و پر شیب را به سرعت طی کردند و در کم ترین زمان به لب جاده رسیدند. آن ها می بایست منتظر مینی بوس یا نیسان هایی می ماندند که هراز چندگاهی از «بزنوید» می آمدند.

حال علی به دلیل از دست رفتن خون بدنش، رفته رفته بدتر می شد و چشمانش سیاهی می رفت. لحظات به کندی می گذشت و خبری از یک وسیله ی نقلیه نبود. علی،  تقریبا بی حال به معلمش تکیه داده بود و به جاده ی آن طرف دره ی «آب سفید» نگاه می کرد.

معلم، دستمالی را که به سر علی بسته بود، باز کرد و نگاهی به محل زخم انداخت. پیشانی پسرک کاملا شکافته بود و نیاز به چندین بخیه داشت. با این که سرعت خونریزی کم تر شده بود ولی بند نیامده بود. آن ها مجبور بودند خیلی سریع خودشان را ده ها کیلومتر آن طرف تر، به «الیگودرز» برسانند تا به یک درمانگاه برسند. معلم، دستمال را دوباره به سر علی بست و پرسید: «خوبی؟» و دوباره جواب شنید که: «بله آقای معلم.»

نیم ساعت گذشت ولی خبری از ماشین نشد. آقای معلم که خودش را مقصر می دانست، علی را که حالا رمقی در بدن نداشت، کول کرد و راه پر برف شهر را در پیش گرفت و سعی کرد به روستای بعدی برسد تا لااقل از تراکتور آن ده که همه جور سرویس می داد، برای رفتن به شهر استفاده کند.

معلم، گام هایش را که با صدای «خِرپ خِرپ» بر روی برف های تازه ی جاده صدا می کرد، می شمرد و هر صد قدم، شاگردش را پایین می آورد، اندکی استراحت می کرد و دوباره راه می افتاد. او فکر کرد: «اگر آن خط کش چوبی لعنتی، لبه ی فلزی نداشت... »

ناگهان چشم معلم به یک پاترول «جهاد سازندگی» افتاد که از سمت شهر می آمد. خدا را شکر کرد و منتظر ماند تا ماشین به آن ها برسد. پاترول «جهاد» جلوی پای معلم توقف کرد و او به طور مختصر جریان را برای راننده و دیگر سرنشینش تعریف کرد و به طرف شهر حرکت کردند.

راننده که از افراد محلی همان اطراف بود، خطاب به علی گفت: «چی شده پسر؟» علی نگاهی به چشمان مضطرب معلم انداخت و با صدای ضعیفی گفت: «یه پسره با خط کش به سرم زده...»

معلم می دانست که علی به خاطر او راستش را نمی گوید. او خودش در نقش «ابن ملجم» خط کش را بالا برده بود و به سر «علی» کوفته بود...

«نوشته ی رادمان»

  
نویسنده : رادمان ; ساعت ۸:۱۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٢/۱٠/٢۳
تگ ها :