بینش

دلنوشته های ادبی

کوچ

 

یاد آن روز به خیر!

فصل تابستان بود

در پی آب،

سرازیر شدم تا ته آن دره ی سبزی که تو آن جا بودی

لبِ یک چشمه ی پر آب،

کنارِ صخره

مِثل یک رویا بود...

 

دختری با قد و بالای بلند

«لَچَک» و «جومَه» و «مینا» خوشرنگ

زلفِ زیبای سیاهت در باد

مَشکِ آبی بر دوش

تک و تنها خاموش

 

تو در آن حال، که آرام نگاهم کردی

من به چشمم دیدم

غنچه ی سرخِ لبانی که پُر از بیداد است

و کنارِ لب ها

خالِ مشکینِ خموشی که پُر از فریاد است

دیدم انگار که با مژگانت

نیزه ها بر دلِ من افکندی

دخترِ ایل،

نمی دانستم

این قَدَر خوشگل و بی مانندی...

 

حیف، سرمای زمستان آمد

«کوچ»، در کَرنا شد

و تو از چشمه ی رویایی من دور شدی

کاش در «مال کَنون»

قلبِ بیمارِ مرا می کَندی،

با خودت می بردی...

«رادمان»


  
نویسنده : رادمان ; ساعت ٥:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۳/٢٢
تگ ها :