با این که «سگ» بود ولی احساس داشت. عاطفه ی انسان ها را می فهمید، فرق گوشت با استخوان را می دانست، سوز سرما را در عمق جانش حس می نمود و گرسنگی را با تمام وجودش لمس می کرد.

جاده ی آسفالته ی کنار "کوه تمندر" که بر اثر انقباض و انبساط، ترک خورده و پر از دست انداز شده بود، تا دور دست های آن طرف "قالی کوه" ادامه می یافت. در اطراف جاده، زمین های شخم خورده و یخ زده به حال خود رها شده بودند.

سگ، با این که درد و رنج فراوانی از انسان ها دیده بود اما چاره ای نداشت که خودش را به روستایی برساند و شکم گرسنه اش را سیر کند. در قسمت شانه ی خاکی جاده که با بارندگی های شب گذشته گِل شده و سرمای زیر صفر، آن را یخ زده بود، تلو تلو خوران می دوید. می دانست اگر بایستد، یخ می زند و آن وقت نمی توانست جان شیرینش را نجات دهد. گرمای بی رمق خورشید ـ که رفته رفته در پشت قلل اشتران کوه پنهان می شد ـ هیچ تاثیری در او نداشت و سرما، وحشیانه بدن نحیفش را در چنگال خود گرفته بود. سگ، هم چنان می دوید تا قبل از تاریکی هوا به ده پشت تپه ها برسد. قبلا چند بار به آن آبادی رفته بود و جز بی مهری چیزی نصیبش نشده بود ولی چاره ای نداشت، دوباره راه آن جا را در پیش گرفته بود تا شاید این بار چیزی گیرش بیاید.

کم کم چراغ های کم سوی خانه های روستاییان از دور نمایان شد. سگ، بر سرعتش افزود و سرانجام خودش را به اولین خانه که جدا از بقیه بود، رساند. خانه ای ساخته شده از چوب و سیمان و آجر که قطعا غذا و گرمای مطبوعی داخل آن بود، او را امیدوار کرد. شامه ی تیزش را که حالا نیمه فعال شده بود، به کار انداخت و در اطراف خانه چرخی زد و عوعو کرد. پرده ای از پشت یک پنجره کنار رفت و نور تندی چشم سگ را آزار داد. پسرکی با کف دست، بخارهای پشت شیشه را پاک کرد و به سگ خیره شد. او هم عوعو کرد و دمی تکان داد ولی پرده، دوباره سر جایش رها شد و پسرک دنبال کارش رفت.

سگ، گوشه ای نشست و نگاهش را به در خانه دوخت. دیگر نیرویی برایش باقی نمانده بود تا تکانی به خود بدهد. هنوز امیدوار بود در باز شود و حداقل تکه نانی خشک جلویش پرت کنند. با تمام نیرویش شروع کرد به پارس کردن. ناگهان در باز شد و سگ از جایش بلند شد. پسرک به خاطر او بیرون آمده بود. چشمان سگ در تاریکی زودرس هوا به دستان او خیره شد اما چیزی ندید. پسر که شرارت از چشمانش می بارید، قطعه سنگی از روی زمین برداشت و به طرف سگ پرتاب کرد. سگ، زوزه ی تلخی کشید و کمی دورتر، ایستاد. پسرک در را بست و سگ نیز همان جا لم داد. خواب مرگ کم کم به سراغش می آمد و پلک هایش سنگین می شدند.

چند ساعت گذشت. سگ، لحظات آخر عمرش را می گذراند. ناگهان چند گرگ گرسنه به صورت برق آسا به طویله ی گوسفندان که کنار خانه بنا شده بود، حمله کردند و در یک چشم به هم زدن نیمی از گوسفندان را دریدند. سگ، که حمایت از انسان ها و اموالشان را وظیفه ی خود می دانست، آخرین نیرویش را جمع کرد و به طرف گرگ ها یورش برد. یکی از گرگ ها ـ که لابد ضعف سگ را دیده بود ـ به سمتش حمله ور شد و با پنجه ضربه محکمی به سرش کوفت و او را نقش بر زمین کرد.

گرگ ها رفتند و سگ آهسته آهسته جان داد...

«نوشته ی رادمان»



موضوعات مرتبط:

تاريخ : دوشنبه ۱۳٩٢/۱٠/٢۳ | ۸:۱٦ ‎ب.ظ | نویسنده : رادمان | نظرات ()