رادمان
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ رادمان
آرشیو وبلاگ
      بینش ()
الاغ نویسنده: رادمان - دوشنبه ۱۳٩٢/۱٠/٢۳

 

 

در آن سوز و سرمای اواخر پاییز که سرمای زودرس، جان برگ درختان روستا را خیلی زود گرفته بود، بدون هیچ پوششی، در میان جاده ای که دو طرف آن را درختان چنار قدیمی احاطه کرده بودند، فقط می دوید و می دوید. حتی فرصت نمی کرد پشت سرش را نگاه کند و ببیند که چه گونه برگ های خشک فرو افتاده از درختان با حرکت چهار نعل او به اطراف پرت می شوند و کمی آن طرف تر بر زمین می نشینند. اصلا او عقلی نداشت که سرما و گرما را تشخیص دهد چه برسد به این که بتواند این چیزها را درک کند!

الاغ می دوید و به این چیزها فکر می کرد. گاه با خودش می گفت: بگذار هر جور که دلشان می خواهد درباره ی من فکر کنند. من که خودم می دانم همه ی این چیزها را درک می کنم! آن ها خودشان نمی فهمند چون اگر می فهمیدند با یک الاغ به قول خودشان زبان بسته این گونه رفتار نمی کردند. من اگر دهان باز کنم و یک دم عرعر کنم، آن وقت می فهمند من زبان بسته هستم یا خودشان که صدایشان تا زمین همسایه هم نمی رسد!

الاغ که از دست صاحبش بیش تر از دیگران عصبانی بود، توی دلش او را نفرین می کرد که چرا بعد از چند سال بیگاری کشیدن از او، حالا می خواهد ـ به دلیل پیر و ناتوان شدنش ـ او را در میان کوه ها رها کند تا خوراک گرگ ها و شغال ها شود. براستی اگر او ـ یعنی خودش ـ صاحب آن مرد بود، با او چنین می کرد؟! مسلم است که نه! پس عواطف حیوانی چه می شود؟!

الاغ که کیلومترها را در آن تاریک و روشن غروب روستا دویده بود، غافل از این که با پای خودش به مسلخ گرگ ها می رفت، هم چنان می دوید و وقتی به خود آمد که خودش را در دره ی پرت و تاریکی دید که تک و تنها در محاصره ی گرگ ها قرار گرفته است...

الاغ چشمانش را بست و آماده ی مرگ شد.

گرگ ها زوزه کشان جلو می آمدند تا طعمه ی لذیذی را ـ هر چند پیر و استخوانی ـ نوش جان کنند.  الاغ بدون این که قصد مبارزه داشته باشد، یک بار دیگر چشمانش را باز کرد و به گرگ ها خیره شد اما سرش گیج رفت و نزدیک بود روی زمین ولو شود. الاغ با مغز پوکش لحظات آینده را تصور کرد که چه گونه بدن لاغر و نحیفش توسط گرگ های بی رحم دریده می شود و او کاری جز عرعر مظلومانه نمی تواند انجام دهد. سرانجام زانوان الاغ سست شدند و زبان بسته بی هوش بر زمین افتاد و دیگر هیچ نفهمید. فقط صداهای نامفهومی در ذهنش متبلور گشت که گویی فریادهای آدمی بودند.

اما گرگ ها که توسط دشمن همیشگی شان ـ انسان ـ غافلگیر شده بودند، عقب نشستند و به ناچار دور شدند. الاغ که عرعرش دیگر به ناله ی ضعیفی تبدیل شده بود، کم کم چشم باز کرد و صاحب بی رحمش را دید که این بار به رحم آمده بود و با کشیدن دست نوازش بر سر و گوشش، از او دلجویی می کرد. اشک در چشمان الاغ حلقه زد و با بخاری از حماقت و نادانی که اطراف چشمش را فرا گرفته بود، به صاحبش خیره شد. او توانست در میان جملات ناآشنای صاحبش کلماتی را بشنود که تا کنون نشنیده بود:

الاغ بیچاره... یک عمر برای من زحمت کشیده ای، چرا می خواستی با خریت، خودت را به کشتن بدهی؟! حالا من از روی عصبانیت یک چیزی گفتم اما فکر نمی کردم پرت و پلاهای من بخواهد رنگ حقیقت به خود بگیرد. الاغ نازنینم! نزدیک بود طعمه ی گرگ ها شوی...

الاغ، به آسمان نگاه کرد سپس چشمانش را به سمت صاحبش چرخاند، بعد به آرامی دهانش را باز کرد تا با نشان دادن دندان های زشت و کریه اش که لابلای آن ها انبوهی از ذرات کاه و علف گیر کرده بود، خوشحالی اش را به صاحب مهربانش نشان دهد.

الاغ در خوشبختی غوطه ور شده بود...

«نوشته ی رادمان»

  نظرات ()
کلمات کلیدی وبلاگ  
دوستان من آ آبادیس آ آفتاب نیوز آ بانک ملی آ پرشین بلاگ آ تقویم آ فورکا آ وبگاه عروض اداره کل آموزش و پرورش شهر تهران الف آموزش و پرورش منطقه دو اینفوگرافی ها پایگاه اطلاع رسانی وزارت آ. و . پ پخش زنده تلوزیون تابناک ترانه سراب جدول پخش برنامه های سیما خبر آنلاین خبرگزاری فارس دیدن زمین زیبا سخن سازمان هواشناسی کشور سیویلیکا: دانلود مقاله شعر نو ضمن خدمت فرهنگیان عصر ایران علّاوی قالی کوه قرآن مسیر یابی نقشه تهران ورزش 3 پرتال زیگور طراح قالب