عطر رخ یار نویسنده: رادمان - دوشنبه ۱۳٩۳/۸/۱٩

نام شعر:عطر رخ یار

شماره ثبت در سایت شعر نو 339736

شعر از: محمد رادمان

 

ای که عطرِ رُخِ تو در همه جا پیچیده است

خوش تر از این، دلِ من رایحه ای نشنیده است

 

صورتت ریخته در جامِ شرابم، انگار

وَه! چه قوسِ قَزحی بر سر آن تابیده است

 

خنده ات چون صدفی اَست، پُر از مروارید

خاطرم، ارزش این گنجِ تو را فهمیده است

 

نازگلبرگِ لبانت، چه قَدَر شیرینند

به نظر، دلبرَکی در بغلی خوابیده است

 

کاش غمگین نشود خالِ لبت، آن هنگام

که لبِ سوخته ام، روی لبت چسبیده است

 

آرزوهای دلم، گم شده در گیسویت

باد، هنگامِ نوازش، همه اش را دیده است

 

عشق، آن قدر برایت به هوس افتاده

که در اندیشه ی این، عقل فقط خندیده است

 

رادمان! گر نَنَهی سر به رَهِ رهپویان

هستی و نیستی ات از دو جهان برچیده است

 

 

 

 

  نظرات ()