بینش

دلنوشته های ادبی

غزل بیگانه ی آشنا

 

«قدر نشناس عزیزم! نیمه ی من نیستی

قلبمی اما سزاوار تپیدن نیستی»

 

آتشی در سینه ام افکنده ای و هیچ گاه

مرهم درد دل و آرامش تن نیستی

 

حیف شب هایی که دل در فکر دیدار تو بود

سنگدل! می گفتی ام در شوق دیدن نیستی

 

بال ها بگشودم و پر می زدم در کوی تو

ای دریغ از آن که تو اهل پریدن نیستی

 

غنچه ی سرخی که مست از عطر خوشبوی توام

فصل گل آمد چرا فکر رسیدن نیستی

 

باغبان در باغ گل ها خدمت گل می کند

باغبانم هر چه می گردم به گلشن نیستی

 

سنگ می داند که از درد فراقت بارها

ناله می کردم ولی اهل شنیدن نیستی

 

شوق وصلت کی شود از خاطر جانم برون

ای که در رویای من بیگانه با من نیستی

«رادمان»

 

  
نویسنده : رادمان ; ساعت ٩:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۳/۳
تگ ها :