بینش

دلنوشته های ادبی

غزل بازیچه

 

عاقبتْ قلبِ مرا زیر و زبر خواهی کرد

بی گمانْ جانِ من از سینه به در خواهی کرد

 

کاشْ آن روز که چشمم به جمالت افتاد

عشقْ می گفت که یک باره سفر خواهی کرد

 

چشم هایت که دلم را به تکاپو انداخت

ماه خندید: بسی شور و شرر خواهی کرد

 

یاد آن شب که غزل خواندم و چشمت می گفت

عاشقی را به سراپرده خبر خواهی کرد

 

 عشقْ در سینه ی دلسوخته ام حیران بود

که شب تار مرا کی تو سحر خواهی کرد

 

چون گل سرخ اگر دلبر گلشن باشی

باغبان را مَلکِ تاج بسر خواهی کرد

 

حیف حیف از تو که افکار نهانت این بود:

مثل بیگانه از این کوچه گذر خواهی کرد

 

رادمان! عشق چو بازیچه ی نا اهلان شد

دم فرو بند که بیهوده هنر خواهی کرد

«رادمان»

 

  
نویسنده : رادمان ; ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۳/۳
تگ ها :