بینش

دلنوشته های ادبی

غزل بی خبر

 

بر کوزه این میکده سرد، غباری است
می، خسته از این حادثه خاکسپاری است

راوی خبر از قصه عشاق ندارد
لیلی به سراپرده شده، قیس به کاری است

شمع و گل و پروانه هوادار ندارند
مرغ سحر از گلشن و گلزار فراری است

هر کس غزل از عاشق و معشوق سراید
انگار که نفرین شده حضرت باری است

این جا هنر آن است که گنجشک ببینند
شعری بسرایند و بگویند قناری است

وقتی که چنین چهره تزویر فزون گشت
توصیف لبِ غنچه دلدار چه کاری است

اشعار غم و غصه شده شرط بلاغت
شعری که از آن خون نچکد گفته زاری است

غافل که در این باغ ستمدیده احساس
از چشمه لب، زمزمه عاطفه جاری است

هیهات که این کج روی و تلخ زبانی
بر دوش زبان بسته هنر، خرمن باری است

آن شعر که تزئین نشود با لب دلدار
در دفتر دل بوته خشکیده خاری است

شاعر! بسرا از لب و از خال لب یار
از برکت آن، شعر تو همواره بهاری است

رادمان

  
نویسنده : رادمان ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۸/۱۸
تگ ها :