بینش

دلنوشته های ادبی

غزل ساقی مهر

 

 

بی تو، شب این میکده فرجام ندارد

یک جرعه می ریخته در جام ندارد

 

ای ساقی مهر و غزل و باده و لبخند

باز آی که این خانه دلارام ندارد

 

سیمای دل انگیز تو آیینه ی ماه است

تشبیه تو با ماه که ایهام ندارد

 

چشمان سیاهت که سیه چاله ی زیباست

از جاذبه اش، خاطرم آرام ندارد

 

همچون گل سرخی که به هنگام شکفتن

آغوش تو یک راه به جز کام ندارد

 

از بس که تو را قبله ی این میکده خواندم

گفتند که کافر شده، اسلام ندارد

 

غافل که من از جام تو سرشار یقینم

اسلام به جز وصف تو احکام ندارد

 

هر چند سخن، نزد بزرگان بود، اما

محبوب مرا حافظ و خیام ندارد

 

رادمان

 

  
نویسنده : رادمان ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٦/٢٢
تگ ها :

راهنما

 

در شبِ تارِ رسیدن تا تو

دیر وقتی است که سرگردانم...

 

کاش با ماهِ رُخت،

تا سحر راهنمایم باشی!

 

«رادمان»


  
نویسنده : رادمان ; ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٦/۱٥
تگ ها :

میوه ی ممنوعه

 

به هوس افتادم

بخورم میوه ی ممنوعه ی این دنیا را

هر چه را گاز زدم،

خبری هیچ نشد!

«رادمان»


  
نویسنده : رادمان ; ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٦/۱٥
تگ ها :