بینش

دلنوشته های ادبی

کوچ

 

یاد آن روز به خیر!

فصل تابستان بود

در پی آب،

سرازیر شدم تا ته آن دره ی سبزی که تو آن جا بودی

لبِ یک چشمه ی پر آب،

کنارِ صخره

مِثل یک رویا بود...

 

دختری با قد و بالای بلند

«لَچَک» و «جومَه» و «مینا» خوشرنگ

زلفِ زیبای سیاهت در باد

مَشکِ آبی بر دوش

تک و تنها خاموش

 

تو در آن حال، که آرام نگاهم کردی

من به چشمم دیدم

غنچه ی سرخِ لبانی که پُر از بیداد است

و کنارِ لب ها

خالِ مشکینِ خموشی که پُر از فریاد است

دیدم انگار که با مژگانت

نیزه ها بر دلِ من افکندی

دخترِ ایل،

نمی دانستم

این قَدَر خوشگل و بی مانندی...

 

حیف، سرمای زمستان آمد

«کوچ»، در کَرنا شد

و تو از چشمه ی رویایی من دور شدی

کاش در «مال کَنون»

قلبِ بیمارِ مرا می کَندی،

با خودت می بردی...

«رادمان»


  
نویسنده : رادمان ; ساعت ٥:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۳/٢٢
تگ ها :

مریم مقدس

 

خدایا!

مریم زیبا که یادت هست؟!

همان دوشیزه ی محجوب عِمرانی

چه تهمت ها شنید بیچاره ی مظلوم

چه شد که بردی از شهرش

به دشتِ ناکجا آباد؟!

چه شد که بر خلافِ سیره ی مرسوم

چنان کردی که عیسی،

بی پدر،

مولود دنیا شد!

تو و مریم چه رازی در نهان دارید؟!

خداوندا

اگر چه شک ندارم

کارهایت حکمتی دارند

ولیکن قصّه ی مریم

عجب گمراه کرده

عالَم و آدم!

«رادمان»

  
نویسنده : رادمان ; ساعت ۸:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۳/٢٠
تگ ها :

فتوای نهان

 

از غفلت مردان خطاکار خروشید

آن واعظ معروف که اوضاع چنان دید

 

شیخ نگران گفت که با دیدن مَه روی

جرم است اگر چشم و دل خویش نبندید

 

تا قعر جهنم برود آدم ناپاک

هر لحظه عذابش بشود تازه و تشدید

 

زود است که سیراب شود مرد گنهکار

با سنگ مذابی که از آن هیچ ندانید

 

ناگاه نگاهش به رُخی ماه وَش افتاد

شرمنده شد از غائله ی آن همه تهدید

 

آهسته چنین گفت که در عالَم عرفان

بوسیدن مَه روی حلال است، بدانید!

 

خندید ظریفی و تکان داد سرش را

آن گونه که از شدّت آن، شیخ بنالید

 

فریاد برآورد که ای جانِ برادر!

آشفتگی حال مرا عیب مخوانید

 

استاد که در محضر او چشم گشودم

فتوای نهان داد که محروم نمانید

«رادمان»

 

  
نویسنده : رادمان ; ساعت ۱:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۳/٧
تگ ها :

چشمانت

 

 آن چه شب های مرا وقف خیال تو نمود،

رخ زیبای تو بود!

صورتت کعبه و

خالت حجرالاسود و

لب های تو از جنس حریر

دل من در خم گیسوی تو گیر

چشم من کی شود از دیدن چشمان تو سیر

آه از چشمانت...

«رادمان»

 

  
نویسنده : رادمان ; ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۳/۳
تگ ها :

موج گیسو

 

در کنار ساحل،

کلبه ام محکم و پابرجا بود.

آن شب توفانی،

موج گیسوی تو ویرانش کرد...

«رادمان»

 

  
نویسنده : رادمان ; ساعت ٩:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۳/۳
تگ ها :

غزل بیگانه ی آشنا

 

«قدر نشناس عزیزم! نیمه ی من نیستی

قلبمی اما سزاوار تپیدن نیستی»

 

آتشی در سینه ام افکنده ای و هیچ گاه

مرهم درد دل و آرامش تن نیستی

 

حیف شب هایی که دل در فکر دیدار تو بود

سنگدل! می گفتی ام در شوق دیدن نیستی

 

بال ها بگشودم و پر می زدم در کوی تو

ای دریغ از آن که تو اهل پریدن نیستی

 

غنچه ی سرخی که مست از عطر خوشبوی توام

فصل گل آمد چرا فکر رسیدن نیستی

 

باغبان در باغ گل ها خدمت گل می کند

باغبانم هر چه می گردم به گلشن نیستی

 

سنگ می داند که از درد فراقت بارها

ناله می کردم ولی اهل شنیدن نیستی

 

شوق وصلت کی شود از خاطر جانم برون

ای که در رویای من بیگانه با من نیستی

«رادمان»

 

  
نویسنده : رادمان ; ساعت ٩:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۳/۳
تگ ها :

بتکده

 

در خلوت خود بتکده ای ساخته ام

دل را به بت بتکده ام باخته ام

 

گویند که مشرک شده ای اما من

جز سجده بر او به کس نپرداخته ام!

«رادمان»

 

  
نویسنده : رادمان ; ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۳/۳
تگ ها :

غزل بازیچه

 

عاقبتْ قلبِ مرا زیر و زبر خواهی کرد

بی گمانْ جانِ من از سینه به در خواهی کرد

 

کاشْ آن روز که چشمم به جمالت افتاد

عشقْ می گفت که یک باره سفر خواهی کرد

 

چشم هایت که دلم را به تکاپو انداخت

ماه خندید: بسی شور و شرر خواهی کرد

 

یاد آن شب که غزل خواندم و چشمت می گفت

عاشقی را به سراپرده خبر خواهی کرد

 

 عشقْ در سینه ی دلسوخته ام حیران بود

که شب تار مرا کی تو سحر خواهی کرد

 

چون گل سرخ اگر دلبر گلشن باشی

باغبان را مَلکِ تاج بسر خواهی کرد

 

حیف حیف از تو که افکار نهانت این بود:

مثل بیگانه از این کوچه گذر خواهی کرد

 

رادمان! عشق چو بازیچه ی نا اهلان شد

دم فرو بند که بیهوده هنر خواهی کرد

«رادمان»

 

  
نویسنده : رادمان ; ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۳/۳
تگ ها :

غزل اسرار

 

یارْ داغی بر دل زارم نهاد

آتشی بر جان بیمارم نهاد

 

ناگهان دنیای ما را ترک کرد

جان گرفت و بر سر دارم نهاد

 

هر چه نالیدم که روزی صبر کن

رفت و حسرتخوار دیدارم نهاد

 

کاش رویش از نگاهم دور بود

کاین همه غوغای تاتارم نهاد

 

سال ها در چنگ اهریمن شدم

آمد و حق را نگهدارم نهاد

 

آسمانْ در را به رویم باز کرد

در زمین گل را هوادارم نهاد

 

حیفْ رفت و قِصّه را جانسوز کرد

تا ابد در بند اسرارم نهاد

«رادمان»

 

  
نویسنده : رادمان ; ساعت ٩:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۳/۳
تگ ها :