بینش

دلنوشته های ادبی

غزل عشق

 

عطر خوش بوی تو در باغ دلم پیچیده است

باورم هست کسی بهتر از این نشنیده است

 

صورتت ریخته در جام شرابم انگار

وه! چه قوس قزحی بر سر آن تابیده است

 

عشق از باغ دلم گل زده بر گیسویت

ماه تا وقت سحر از رخ تو گل چیده است

 

ای که دریا شده از پرتو چشمت نیلی

آسمان نیز همین گونه به تن پوشیده است

 

غنچه ی سرخ لبت مثل گلی نشکفته

به نظر دلبرکی در بغلی خوابیده است

 

عذر تقصیر اگر نیمه شبی ناهنگام

خاطرم آمده و روی تو را بوسیده است

 

من که شرمنده ام از خال لبت وقتی که

بوسه ی داغ مرا روی لبانت دیده است

 

عقلْ گویی که به دور از من و احساسم بود

این دلم بود که از شهد لبت نوشیده است

 

رادمان! جز غزل عشق مگوی و منویس

عشق همواره به همراه غزل رقصیده است

«رادمان»

 

  
نویسنده : رادمان ; ساعت ٦:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱٢/۱٥
تگ ها :