بینش

   

دو بیتی 48

 

چندی است در نهانم، دل برگرفته آشوب

آتـش زده به جانم، سِــحرِ نگــاهِ محبوب

 

از گــرمــیِ خیــالش، چشـمِ امید دارم

شاید که باز آید، در این سرایِ مخروب

 

...


دو بیتی 47

 

سهمِ مــن از نگاهِ تــو، نگــاهِ تو به خارها

نقشِ تو در نگاهِ من، گلی به سبزه زارها

 

گــاه بـرای یک نگــاه، خــار کویــرگشته ام

تو بی وفا چه کرده ای؟ خلافِ وعده بارها

 

...


دو بیتی 46

 

«محبوب»

من از نگـــاهِ تو محبــوب، غرقِ سُـــرور شدم

مــن از زُلالـــیِ چشـمت، خـــدایِ نــور شدم

 

چــه بــود زمزمـــه یِ ســاحـــرِ مسیـــحایی

که تو به کیشِ او  شدی، من از تو دور شدم

«رادمان»

 

...


دو بیتی 45

 

...

دیدم که در محرابِ مسجد، قرصِ مـاه بود

از نالـه اش، سجـــاده در انــــدوه و آه بود


تابـــش نیــاوردم، زدم بر تارَکــــش تیــــغ

آخــر، دلـــم آکنــــده از جهــل و گنـاه بود

شعر از: رادمان

 

...


دو بیتی 44

 

 «ساحل توفانی»

ساحلِ جانم را، سِحرِ چشمانِ تو توفانش کرد

ابریِ چشمانم، هجـــــرِ سوزانِ تو بارانش کرد

 

در کنارِ ســــاحل، کلبه ام محکم و پا بر جا بود

آن شـبِ توفانی، موجِ گیسویِ تو ویرانش کرد

«رادمان»

...


دو بیتی 43

 

«شورِ دل»

کسـی بـه پــرده ی دلــم، گُلِ بلــور می زنــد

بـه شــاخه ی بلــورهـا، کلافِ نــــور می زنــد

 

کسی به عاشقانه ام، هوای عشق می دهد

دلــم برای دیدنـش، ببین چه شـــور می زنــد

«رادمان»

 

...


دو بیتی 42

 

«آینه»

آن که در عشق، خدای عاشقان است، توئی؟!

آن که در شعر، لبش روی لبـــان است، توئی؟!

 

آینـــه! پیـر نشـان می دهــی ام بی انصــــاف!

آن که با عُمــر، چنین نامهــــربان اسـت، توئی!

«رادمان»

 

...


دو بیتی 41

 

«قُنوت»

در قنـــوتم صــورتِ مـــاهِ تـــو آمـــد در یـــاد

غنچه ی ســرخِ لب و زُلفِ پریشـان در بـــاد

 

ذکر تسبیح قنوتم با تـــو صـــد چنـــدان شد

بی خود از خود شدم و شعله به جانم افتاد

«رادمان»

 

...


مرد بودن سخت است

 

نام شعر: مرد بودن سخت است

شماره ثبت در سایت شعر نو: 318565

شعر از: محمد رادمان


«بی گمان زلزله ای می آید.»

پیشگو با هیجان می گوید:

چند ساعت دیگر،

چند ساعت دیگر...

 

مردم شهر هراسان شده اند

عده ای عازم دریای شمال

عده ای در ره دریای جنوب

برخی از رفتن و برخی ماندن،

برخی از دور شدن می گویند.

جمله ی مردم شهر

فکر جان خویشند.

 

مرد، اما

به فردای پس از حادثه می اندیشد:

قحطی نان

و شاید هم نفت!

می رود تا بخرد مایحتاج

روغن و قند و برنج و ماهی

هر چه بیش تر، بهتر!

این مهم نیست که نایاب شوند

زن و فرزند سزاوارترند.

«مرد بودن سخت است.»

 

پیشگو

از همه عذرخواهی کرد

«زلزله سال دگر می آید.»

آن چه رخ خواهد داد

ـ احتمالا فردا ـ

«سد پُر آب کبیر،

ناگهان می شکند!»

آی مردم! هشدار...

 

مردم شهر هراسان شده اند

مرد، اما

به فردای پس از حادثه می اندیشد:

قحطی آب

و شاید سیمان!

می رود تا بخرد مایحتاج

این مهم نیست که نایاب شوند...

 

...


دریاچه ی قلب، هند

 

 

...