بینش

دلنوشته های ادبی و...

چشمانت

 

 آن چه شب های مرا وقف خیال تو نمود،

رخ زیبای تو بود!

صورتت کعبه و

خالت حجرالاسود و

لب های تو از جنس حریر

دل من در خم گیسوی تو گیر

چشم من کی شود از دیدن چشمان تو سیر

آه از چشمانت...

 

  
نویسنده : رادمان ; ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۳/۳
تگ ها :

موج گیسو

 

در کنار ساحل،

کلبه ام محکم و پابرجا بود.

آن شب توفانی،

موج گیسوی تو ویرانش کرد...

 

  
نویسنده : رادمان ; ساعت ٩:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۳/۳
تگ ها :

غزل بیگانه ی آشنا

 

«قدر نشناس عزیزم! نیمه ی من نیستی

قلبمی اما سزاوار تپیدن نیستی»

 

آتشی در سینه ام افکنده ای و هیچ گاه

مرهم درد دل و آرامش تن نیستی

 

حیف شب هایی که دل در فکر دیدار تو بود

سنگدل! می گفتی ام در شوق دیدن نیستی

 

بال ها بگشودم و پر می زدم در کوی تو

ای دریغ از آن که تو اهل پریدن نیستی

 

غنچه ی سرخی که مست از عطر خوشبوی توام

فصل گل آمد چرا فکر رسیدن نیستی

 

باغبان در باغ گل ها خدمت گل می کند

باغبانم هر چه می گردم به گلشن نیستی

 

سنگ می داند که از درد فراقت بارها

ناله می کردم ولی اهل شنیدن نیستی

 

شوق وصلت کی شود از خاطر جانم برون

ای که در رویای من بیگانه با من نیستی

 

  
نویسنده : رادمان ; ساعت ٩:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۳/۳
تگ ها :

بتکده

 

در خلوت خود بتکده ای ساخته ام

دل را به بت بتکده ام باخته ام

 

گویند که مشرک شده ای اما من

جز سجده بر او به کس نپرداخته ام!

 

  
نویسنده : رادمان ; ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۳/۳
تگ ها :

غزل بازیچه

 

عاقبتْ قلبِ مرا زیر و زبر خواهی کرد

بی گمانْ جانِ من از سینه به در خواهی کرد

 

کاشْ آن روز که چشمم به جمالت افتاد

عشقْ می گفت که یک باره سفر خواهی کرد

 

چشم هایت که دلم را به تکاپو انداخت

ماه خندید: بسی شور و شرر خواهی کرد

 

یاد آن شب که غزل خواندم و چشمت می گفت

عاشقی را به سراپرده خبر خواهی کرد

 

 عشقْ در سینه ی دلسوخته ام حیران بود

که شب تار مرا کی تو سحر خواهی کرد

 

چون گل سرخ اگر دلبر گلشن باشی

باغبان را مَلکِ تاج بسر خواهی کرد

 

حیف حیف از تو که افکار نهانت این بود:

مثل بیگانه از این کوچه گذر خواهی کرد

 

رادمان! عشق چو بازیچه ی نا اهلان شد

دم فرو بند که بیهوده هنر خواهی کرد

 

  
نویسنده : رادمان ; ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۳/۳
تگ ها :

← صفحه بعد