بینش

دلنوشته های ادبی

چشم به راه

 

آن قَدَر چشم به راهت بودم

که عَلَف، دور و برم روییده

 

نکند، سَر برسی وقتی که

استخوان های تنم پوسیده!

 

«رادمان»

  
نویسنده : رادمان ; ساعت ٥:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱٢/٦
تگ ها :

تک بیت عاشقانه

🍃💐🍃

هر چند با خِساست، لبخند می فروشی


سرقفلی لبانت، سر جمع می شود چند؟!

«رادمان»


  
نویسنده : رادمان ; ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱٢/٤
تگ ها :

جام لب

 

 

این که چشمان تو را غرق تماشا بشوم

این که چشمک بزنی یکسره با سر بدوم

 

این که از جام لبت جرعه ی می نوش کنم

حاضرم بابت شان تا به ثریا بروم

 

«رادمان»

 

  
نویسنده : رادمان ; ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱۱/٢۱
تگ ها :

بهار

 

چشم بر هم بزنی موکب یار آمده است

موسم فصل گل و چهچهِ سار آمده است

 

غم دوران چه خوری، فصل زمستان اینک

رهسپار سفر و بوی بهار آمده است

«رادمان»

  
نویسنده : رادمان ; ساعت ٧:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱۱/۱٦
تگ ها :

آتش نشان

 

آتش نشان، که به آتش تنیده بود

پروانه بود، که به آخر رسیده بود

 

بی اذن عشق، که به آتش نمی زنند

دلداده بود، که به سرعت دویده بود

«رادمان»

  
نویسنده : رادمان ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱۱/٩
تگ ها :

← صفحه بعد