بینش

   

دو بیتی 70

 

 

«کجاست؟»

کجاست سَرو بلندی که از ملامتِ باد

خمید قامتش، ولی نشکست

 

کجاست کوه سِتُرگی که در خشونت دهر

نبود طاقتش، ولی نشکست

 

کجاست قدرتِ آن پهلوان میدان دار

که ریخت هیبتش، ولی نشکست

 

کجاست همتِ آن غریب وادی عشق

که دید غربتش، ولی نشکست

«رادمان»

 

...


دو بیتی 69

 

 

«رفتنت»

در غم هجرتِ تو طاقتِ یک لحظه نمانده است، مرا

رفتنت، خاکِ سیه بر سر و بر روی̊ نشانده است، مرا

 

از زمانی که چنان، بی خبر از کوی امیدم رفتی

ردّ پای تو به دریایِ غم و غُصّه کشانده است، مرا

«رادمان»

 

...


قطعه

 

«عشق»

من نه آن خُرده جوانم، که میانِ بازار

پرده ی حجب و حیا را، به کناری زده است

 

و نه آن پیر کهن سال، که در عُزلتِ خویش

در پی مرهمِ گرمی به دلِ غمزده است

 

عاشقی نیست در اندیشه ی من، جز صبری

که به دنبالِ بتِ خیره سرِ بتکده است

 

من اگر بوسه زنم بر لبِ سرخِ دلدار

اثرِ مستی عشقی ست، که در میکده است

«رادمان»

 

...


عطر رخ یار

نام شعر:عطر رخ یار

شماره ثبت در سایت شعر نو 339736

شعر از: محمد رادمان

 

ای که عطرِ رُخِ تو در همه جا پیچیده است

خوش تر از این، دلِ من رایحه ای نشنیده است

 

صورتت ریخته در جامِ شرابم، انگار

وَه! چه قوسِ قَزحی بر سر آن تابیده است

 

خنده ات چون صدفی اَست، پُر از مروارید

خاطرم، ارزش این گنجِ تو را فهمیده است

 

نازگلبرگِ لبانت، چه قَدَر شیرینند

به نظر، دلبرَکی در بغلی خوابیده است

 

کاش غمگین نشود خالِ لبت، آن هنگام

که لبِ سوخته ام، روی لبت چسبیده است

 

آرزوهای دلم، گم شده در گیسویت

باد، هنگامِ نوازش، همه اش را دیده است

 

عشق، آن قدر برایت به هوس افتاده

که در اندیشه ی این، عقل فقط خندیده است

 

رادمان! گر نَنَهی سر به رَهِ رهپویان

هستی و نیستی ات از دو جهان برچیده است

 

 

 

 

...


دو بیتی 68

 

«فریاد، یا حسین(ع)»

دستانِ من بُریده است، فریاد، یا حسین

مشکِ آبم دَریده است، فریاد، یا حسین

 

خون از دو چشم و سینه ام فواره می زند

جانم به لب رسیده است، فریاد، یا حسین

«رادمان»

 

...


عاشورا

 

...


قِصّه ی غُصّه

 

نام شعر:قِصّه ی غُصّه

شماره ثبت در سایت شعر نو 337398

شعر از: محمد رادمان

 

شعرِ من، غمزده ی حسرت و آه است امشب

قافیه، در غزلم، روی˚ سیاه است امشب

 

آتشی، جمله ی اشعار مرا سوخته است

نقشِ لبخند در اندیشه، گناه است امشب

 

کهکشان، رنگ سیاه است نه یک شاخه ی نور

عاری از شوکت و از حشمت و جاه است امشب

 

ماه، انگار که خون ریخته از چشمانش

بس که در دلهره ی مرگ سپاه است امشب

 

آب، شرمنده ی لب های به هم چسبیده است

مشک̊ خجلت زده ی دختر شاه است امشب

 

این طرف، بال و پَرش ریخته یک پروانه

آن طرف، شاخه گلی چشم به راه است امشب

 

غنچه ی سرخ̊ که اندیشه ی گل بودن داشت

بی خبر، از ستمِ باد، تباه است امشب

 

رادمان! قصه ی مستانه به نا اهل مگوی

همدم غُصه ی تو، خلوتِ چاه است امشب

 

...


دو بیتی 67

 

«حبه لب هایت»

کمی از بوسه هایت حَبّه کن بر روی لب هایم

تو که عطرِ نفس هایت، معطّر کرده شب هایم

 

شمیمِ حَبّه لب هایت، طَرَب می افکند بر من

تو از من بوسه می گیری، منم مستِ طلب هایم

«رادمان»

 

...


غزل: سرخی لبت، راه، به جز کام ندارد

نام شعر: سرخیِ لبت، راه، به جز کام ندارد

شماره ثبت در سایت شعر نو 334530

شعر از: محمد رادمان


 

بی نامِ تو این میکده، اِحرام ندارد  

هم جرعه ی مِی،  ریخته در جام ندارد

 

ماهِ رمضان بر درِ میخانه نشستم

گفتند که مرتد شده، اسلام ندارد

 

غافل که من از دستِ تو افطار نمودم

صد شکر، مسلمانیِ من، نام ندارد

 

من از سرِ زلفِ تو چنین غرقِ یقینم

عالم که به جز وصفِ تو احکام ندارد

 

چشمانِ سیاهِ تو سیه چاله ی نابیست

کز جاذبه اش، خاطرم آرام ندارد

 

از سِحر نگاهت، دلم انگار به خود نیست

جز خانه ی تو، هیچ، سرانجام ندارد

 

کافیست بگویی، بنشیند به صبوری

 آن قدر مطیع است، که ایهام ندارد

 

لبخندِ ملیحت به نظر، ماهِ هلال است

سرخیِ لبت، راه، به جز کام ندارد

 

من در پیِ وصلِ تو شب و روز ندارم

شوقِ دلِ دیوانه که هنگام ندارد

 

...


دو بیتی 66

 

«دروغ و حسد»

خاک می شود از گفتنِ دروغ، بهره ای که می بری

دود می شود از آتشِ حسد، خانه ای که می خری

 

پاک می شوی از دامنِ گناه، توبه ای که می کنی

هیچ می شود از سفره ی ثواب، توبه ای که می دری

«رادمان»

 

 

...


دو بیتی 65

 

«لمسِ رویای تو»

گر چه بوسیدنِ تو، قسمتِ ما رِندان نیست

لَمسِ رویای تو که، مُنکره ی قرآن نیست

 

جسمِ رنجورِ مرا، مَحبسِ دزدان بردند

خوابِ بوسیدنِ لَب، عاقبتش زندان نیست

«رادمان»

 

 

...


دو بیتی 64

 

«زلفِ سیاه»

دخترِ ماه کـه مِهرش به دلم افتاده است

چه صفایی به سرِ زُلـفِ سیاهش داده است

 

کاش، فکرِ دلِ بیچاره ی منِ هم می بود

که در اندیشه ی او، خواب و خوراکم باده است

«رادمان»

 

...


دو بیتی 63

 

«دنیا»

آن کوزه که از خـاکِ تــنِ خیّــام اسـت

یــاد آور بــی وفــــایــی ایّـــــام اسـت

 

دنیا که به راحتــی بر او سخت گرفت

کِـی بر مـنِ خُــردِ ناتـوان در کام است

«رادمان»

 

 

...


دو بیتی 62

 

«گذشتِ فرصت»

حالا کـه رقیب، صاحــبِ مِی شده است

مِیخانه به کام و حاجــتِ وی شده است

 

ترســم نرســد به مـن شــرابی، سـاقی

شاید که دگر فرصتِ من طِی شده است

«رادمان»

 

...


مال کَنون

 

نام شعر: مال کَنون

شماره ثبت در سایت شعر نو 332008

شعر از: محمد رادمان

 

یاد آن روز به خیر!

فصلِ تابستان بود

در پی آب،

سرازیر شدم تا ته آن دره ی سبزی که تو آن جا بودی

لبِ یک چشمه ی پُر آب،

کنارِ صخره

مِثل یک رویا بود...

 

دختری با قد و بالای بلند

«لَچَک» و «جومَه» و «مینا» خوشرنگ

زلفِ زیبای سیاهت در باد

مَشکِ آبی بر دوش

تک و تنها خاموش

 

تو در آن حال، که آرام نگاهم کردی

من به چشمم دیدم

غنچه ی سرخِ لبانی که پُر از بیداد است

و کنار لب ها

خالِ مشکینِ خموشی که پُر از فریاد است

دیدم انگار که با مژگانت

نیزه ها بر دلِ من افکندی

دختر ایل،

نمی دانستم

این قَدَر خوشگل و بی مانندی...

 

حیف، سرمای زمستان آمد

«کوچ»، در کَرنا شد

و تو از چشمه ی رویایی من دور شدی

کاش در «مال کَنون»

قلبِ بیمارِ مرا می کَندی،

با خودت می بردی...


«رادمان»

 

...


دو بیتی 61

 

«جمالِ تو»

چنگ در زلــفِ سیــاهِ تو چه حالی دارد

خالِ زیبــای لبــت، رتبــه ی عالـی دارد

 

ساغرم پُر شده از عطــرِ نگاهـت بانــو

ماه، کی مِثل تو این گونه جمالی دارد

«رادمان»

 

 

...


دو بیتی 60

 

«محبوب»

ای کاش دلم در پی محبــــوب نبود

ای کاش نگاهش به دلم خوب نبود

 

ای کاش نبود کُنــجِ لبــانش، خالی

یا خــالِ لبــش مقامِ مطلـــوب نبود

«رادمان»

 

...


دو بیتی 59

 

«کویِ تو»

هیــچ می دانی چـرا بـر دامنـت آویــختم

از چه رو بر شانه ات، اشکِ فراوان ریختم

 

بـی تــو من، تنها پرِ کاهــم میــانِ بــادها

خســته از بیـــدادها تا کــوی تـو بگریختم

«رادمان»

 

...


دو بیتی 58

 

«محبوبِ خاصّ»

چه می شود که نِقــــاب از رُخــت برانــدازی

چه می شود که نگاهـی بـه مــن  بیــاندازی

 

چه می شود که تو محبوبِ خاصّ من باشی

چه می شود که درآیــی کمــی بـه  طنّــازی

«رادمان»

 

 

...


دو بیتی 57

 

«بهانه ی یار»

دلم گرفتــه  ای یــار، تــو را بهــانه دارم

در ایــن دیــار غربـت، غبــار بـی قــرارم

 

اگر نبود نسیمی، که منــــــزلِ تـو جویم

بسا در این بیابان، نشـسته بود غبــارم

«رادمان»

 

...


دو بیتی 56

 

«لب محبوب»

گــویــند کـه کمــتر ز لــب و ســرخــی لــب غنــچه بگــویم

ای بــی خبــران! از لـــب محــــبوب نگــویم، چــــه بگــویم

 

شهدی است که با ترشی خوشمزه ی گس، ریخته بر لب

از ایــن همـــه نعـمت، دو سـه خـط شعر نگویم، چه بگویم

«رادمان»


...


دو بیتی 55

 

«تمام خاطره»
دختــرک، کنــارِ پنجــره بــود، در تمـاشــای برف
آسمــان، کتــابِ خاطــره بود، با دانه هــای برف

این طرف، هوایِ پنجره داشت، قلب عاشق من
آن طــرف، تمــامِ خاطــره بـود، از ماجــرای برف
«رادمان»

 

...


دو بیتی 54

 

«نگاه ساقی»

بگـــذار تـا بنـوشـــم، پیــمانه ی شـــرابی

کز عقل می زداید، هــر گـــونه اضـــطرابی

 

دنیای میگساران، گر چه خراب شهر است

اما نگاه ســـاقی، می سازد این خـــرابی

«رادمان»

...


دو بیتی 53

 

عاقبتِ من

گر چـه در دیدن و نادیدنِ تو هست دو حالـت

عاقبـت، دوری تــو می کُشَــدَم یا که وصالت

 

من که در جَرگِه ی مرگم، لااقل روی نپوشان

این تـو را بِـه˚ که سرانجام نیفتی به خجالت!

رادمان

 

...


دو بیتی 52

 

«ساقی میخانه»

قیــمتِ هــر جـــام شــرابی کـه تو لبــریز کنی

دادن جــان است مگــر ایـن که تو پرهــیز کنی

 

ساقی میخانه! من از عشـق تو دلسوخته ام

جان که نمانده است مرا، هر چه تو تجویز کنی

«رادمان»

 

...


دو بیتی 51

 

«دلشکسته»

دوش، کنــــار دیـگران، شعـــــر، تـــــرانه می کنی

چَنــــگ به زُلــــف می بری، یــار نشـانه می کنی

 

حال که دل شکسته ای، خاک نشین و خسته ای

سنگ به سینه می زنی، اشک روانه می کنی؟!

«رادمان»

...


دو بیتی 50

 

«وعده وعید»

ای که به خانـه ی دلـم، نــورِ امیــد می دهی

ای که به شعرِ کهنه ام، رنگِ سپید می دهی


ای که خیــالِ مـن فقط، تــو را نشانه می رود

چــرا برای دیدنــت، وعــده  وعیــد می دهی

«رادمان»

 

...


دو بیتی 49

 

«آفتابِ نگاهت»

از آفتــابِ نگـاهت، جهــان پُــر از جــان است

کجاست طلوع و غروبی که از تو پنهان است

 

سُــراغِ کــویِ تــو گیــرد، هر آن که حق جوید

غریــقِ مهــرِ تــو گــردد، دلی که لرزان است

 «رادمان»

 

...


دو بیتی 48

 

چندی است در نهانم، دل برگرفته آشوب

آتـش زده به جانم، سِــحرِ نگــاهِ محبوب

 

از گــرمــیِ خیــالش، چشـمِ امید دارم

شاید که باز آید، در این سرایِ مخروب

 

...


دو بیتی 47

 

سهمِ مــن از نگاهِ تــو، نگــاهِ تو به خارها

نقشِ تو در نگاهِ من، گلی به سبزه زارها

 

گــاه بـرای یک نگــاه، خــار کویــرگشته ام

تو بی وفا چه کرده ای؟ خلافِ وعده بارها

 

...


دو بیتی 46

 

«محبوب»

من از نگـــاهِ تو محبــوب، غرقِ سُـــرور شدم

مــن از زُلالـــیِ چشـمت، خـــدایِ نــور شدم

 

چــه بــود زمزمـــه یِ ســاحـــرِ مسیـــحایی

که تو به کیشِ او  شدی، من از تو دور شدم

«رادمان»

 

...


دو بیتی 45

 

...

دیدم که در محرابِ مسجد، قرصِ مـاه بود

از نالـه اش، سجـــاده در انــــدوه و آه بود


تابـــش نیــاوردم، زدم بر تارَکــــش تیــــغ

آخــر، دلـــم آکنــــده از جهــل و گنـاه بود

شعر از: رادمان

 

...


دو بیتی 44

 

 «ساحل توفانی»

ساحلِ جانم را، سِحرِ چشمانِ تو توفانش کرد

ابریِ چشمانم، هجـــــرِ سوزانِ تو بارانش کرد

 

در کنارِ ســــاحل، کلبه ام محکم و پا بر جا بود

آن شـبِ توفانی، موجِ گیسویِ تو ویرانش کرد

«رادمان»

...


دو بیتی 43

 

«شورِ دل»

کسـی بـه پــرده ی دلــم، گُلِ بلــور می زنــد

بـه شــاخه ی بلــورهـا، کلافِ نــــور می زنــد

 

کسی به عاشقانه ام، هوای عشق می دهد

دلــم برای دیدنـش، ببین چه شـــور می زنــد

«رادمان»

 

...


دو بیتی 42

 

«آینه»

آن که در عشق، خدای عاشقان است، توئی؟!

آن که در شعر، لبش روی لبـــان است، توئی؟!

 

آینـــه! پیـر نشـان می دهــی ام بی انصــــاف!

آن که با عُمــر، چنین نامهــــربان اسـت، توئی!

«رادمان»

 

...


دو بیتی 41

 

«قُنوت»

در قنـــوتم صــورتِ مـــاهِ تـــو آمـــد در یـــاد

غنچه ی ســرخِ لب و زُلفِ پریشـان در بـــاد

 

ذکر تسبیح قنوتم با تـــو صـــد چنـــدان شد

بی خود از خود شدم و شعله به جانم افتاد

«رادمان»

 

...


مرد بودن سخت است

 

نام شعر: مرد بودن سخت است

شماره ثبت در سایت شعر نو: 318565

شعر از: محمد رادمان


«بی گمان زلزله ای می آید.»

پیشگو با هیجان می گوید:

چند ساعت دیگر،

چند ساعت دیگر...

 

مردم شهر هراسان شده اند

عده ای عازم دریای شمال

عده ای در ره دریای جنوب

برخی از رفتن و برخی ماندن،

برخی از دور شدن می گویند.

جمله ی مردم شهر

فکر جان خویشند.

 

مرد، اما

به فردای پس از حادثه می اندیشد:

قحطی نان

و شاید هم نفت!

می رود تا بخرد مایحتاج

روغن و قند و برنج و ماهی

هر چه بیش تر، بهتر!

این مهم نیست که نایاب شوند

زن و فرزند سزاوارترند.

«مرد بودن سخت است.»

 

پیشگو

از همه عذرخواهی کرد

«زلزله سال دگر می آید.»

آن چه رخ خواهد داد

ـ احتمالا فردا ـ

«سد پُر آب کبیر،

ناگهان می شکند!»

آی مردم! هشدار...

 

مردم شهر هراسان شده اند

مرد، اما

به فردای پس از حادثه می اندیشد:

قحطی آب

و شاید سیمان!

می رود تا بخرد مایحتاج

این مهم نیست که نایاب شوند...

 

...


دریاچه ی قلب، هند

 

 

...


رویِ ماهِ تو

نام شعر: رویِ ماهِ تو

شماره ثبت در سایت شعر نو: 317286

شعر از: محمد رادمان

 

ای نازنین!

بیا به میکده ی عشق

که بی تو پیاله ام، جرعه ای شراب نمی بَرد

 

این روزها

که پُر شده ام از نگاهِ تو

دیگر جوانی ام، به کوی خراب نمی بَرد

 

آن آبِ دور دست

اگر چه با عشوه موج می زند

دهان مِی چشیده را عطش به سراب نمی بَرد

 

با یادِ تو سوار بر مرکبِ خیال

تا بیکران عالَم عشق رفته ام

جز رویِ ماهِ تو، کسی شَبم را به آفتاب نمی بَرد

 

هان! ای تمامِ عشق

بیا که دور مانده ام از شوقِ دیدنت

این چشم روزهاست که دیگر ثواب نمی بَرد

 

...


غزل دختر ایل

نام شعر: دخترِ ایل

شماره ثبت در سایت شعر نو: 316922

شعر از: محمد رادمان

 

دختر ایل که زُلفِ سیه اش در باد است

خانه ی قلبِ من از بودن او آباد است

 

با نگاهی به دلم، ولوله ای افکنده

از همین روست که در دلبری اش استاد است

 

بازی عشق، اگر در صدد صیّادی است

صید بیچاره منم، اوست که یک صیّاد است

 

غنچه ی سرخ لبش، وه چه نشانی دارد

خالِ مشکینِ لبانی که پر از فریاد است

 

حاضرم بابت مهرش بدهم جانم را

عشق با این همه احساس چنین آزاد است

 

چند روزی است که از دوری او بیمارم

خاطرم صحنه ی بازیگری افراد است

 

خسروِ کاخ نشین در صدد شیرین است

نکند عاقبتم، عاقبتِ فرهاد است

 

رادمان! عشقِ تو گر مستِ حقیقت باشد

بی گمان قِصه ی پُر غُصه ی تو در یاد است

  ...


دو بیتی 40

«وقتِ رستاخیز»

دیر وقتی است که در قاب زمــان، پاییـز است

دیر وقتی است که غم های جهان، لبریز است

 

دیر وقتی است که تاریکــی شــب، می تـازد

صبـــر از غیبت طولانــــــی او، سـر ریـز است

«رادمان»

 

 میلاد منجی بشریت مبارک باد

قلب

...


غزل محبوب

نام شعر: محبوب

شماره ثبت در سایت شعر نو: 316165

شعر از: محمد رادمان

 

این که اشعار من این گونه پی محبوب است

به خدا دست خودم نیست، دلم آشوب است

 

گر چه با سِحر نگاهش، غزلم توفانی است

اثرش بر من و آرامش من مطلوب است

 

ساغر شعر، اگر پُر نشود با رُخ یار

هر چه ریزند در آن، مُسکِره ای معیوب است

 

خالِ زیبای لبش از چه سخن می گوید؟

«این نشانی است که این غنچه ی لب مرغوب است»      

 

کاش از طعم لبانش بچشاند بر من

بی گمان مستی آن بیش تر از مشروب است

 

ای خوش آن روز که چنگی بزنم بر مویش

ای خوش آن چنگ که بر سینه ی او مصلوب است

 

رنگِ لبخندِ ملیحش نرود از یادم

از همین روست که این قدر دلم مجذوب است

 

رادمان! چشم به راه قدمش باش که او

حوریِ خُلدِ بَرین است و بِدان منسوب است


 

...


دو بیتی 39

 

«زکاتِ ماهرویان»

شیخ، فتــوای زکاتِ ماهرویان داده ست

بابت سُــرخیِ لب، شرط اَدا بنهاده ست

 

مُستَحــقّم به زکـاتِ غنــچه ی لـب هایت

شُکرِ ایـزد که اَدایِ تـو به من افتاده ست

«رادمان»

 

...


دختران تمندر

 

(1)

آدم در سن چهل سالگی مثل آب است، زمانی که به جوش می آید و قُل قُل می کند! آب جوشی که می توانید با آن چای خوش رنگی درست کنید و بنوشید. البته هر چه آب خالص تر و تمیزتر باشد، چایش خوشرنگ تر و خوش مزه تر است و اگر چایتان با آب چشمه ی تمندر درست شده باشد، که دیگر عالی است! درست مثل این است که یک استکان چای سفارشی از بهشت برایتان آورده باشند!

«بهمن» لحظه ای درنگ کرد و به حاضران نگریست. می خواست هم نفسش جا بیاید و هم تاثیر حرف هایش را در چهره ی «بی بی» و تک تک دختران جوانی که به او زُل زده بودند، ببیند. مخصوصا می خواست بفهمد که آیا سخنانش مورد تایید بی بی بوده یا نه؟ و وقتی سکوت او را مشاهده کرد، در حالی که از جایش بلند می شد و به طرف کتری و قوری چای می رفت، گفت: البته خوش طعم بودن چای به عوامل دیگری هم بستگی دارد اما من معتقدم از همه چیز مهم تر، آبی است که با آن چای درست می شود.

بی بی به بهمن نگاه کرد که چگونه با دقّت چای را تا یک چهارم استکان های کمرباریک می ریخت، بعد کتری آب جوش را بر می داشت و استکان ها را کامل پُر می کرد. انصافا چای خوشرنگی درست کرده بود.

عطر خوش چای به مشام دخترها هم رسیده بود و با توضیحاتی که بهمن می داد، آن ها مشتاق شده بودند تا زودتر نوبت شان برسد و چای بنوشند.

بهمن فقط دو اسکان بیش تر در بساطش نداشت. یکی را جلوی بی بی و دیگری را جلوی «گل بانو» گذاشت. او گل بانو را از سال ها قبل می شناخت. بهمن می بایست دو سِری دیگر چای می ریخت تا به همه ی دخترها می رسید.

بی بی استکان چای را برداشت و بعد از نوشیدن جرعه ای از آن، به بهمن گفت: چایت که بسیار خوش طعم است اما حرفت را کامل نکردی. داشتی درباره... بهمن به سرعت حرف بی بی را قطع کرد و گفت: آه... بله! آدم چهل ساله... این قدر حواسم پرت چای شد که اصلا یادم رفت می خواستم چه بگویم!

بی بی خواست جمله اش را کامل کند که بهمن بی وقفه ادامه داد: شما پرسیدید آیا می شود چهار، پنج ساعته بالای قله ی تمندر رفت و برگشت؟ من هم عرض کردم هم بله و هم خیر! بعد فرمودید من و این دخترها چطور؟ عرض کردم اگر بخواهید فقط تا نزدیکی قله ی غربی بروید، زمان چندانی نمی برد. فرمودید: مطمئن هستی؟ و من گفتم بیش از چهل سال از عمر من می گذرد. آدم چهل ساله به اندازه ای تجربه دارد که مطمئن حرف بزند. دوباره فرمودید... این بار بی بی حرف بهمن را قطع کرد و گفت: بهمن جان! اگر همین طور به حرف زدنت ادامه بدهی که ما امروز به هیچ کاری نمی رسیم! نه می توانیم بالای تمندر برویم، نه سبزی کوهی بچینیم و نه قبل از غروب آفتاب به ده برگردیم! اگر زحمتی نیست، برای بقیه دخترها هم چای بریز تا بنوشند و زودتر حرکت کنیم. می رویم و انشاالله به موقع برمی گردیم.

به دنبال حرف بی بی، دخترها لبخندی زدند و منتظر چای ماندند. بهمن هم توضیحاتش را قطع کرد و دو نوبت دیگر چای ریخت تا همه نوشیدند.

اواخر فصل بهار، کوه ها و تپه های اطراف «آب باریک سفلی»، تقریبا عاری از سبزی کوهی می شود چون در این زمان، زنان و دختران ده،  همه سبزی ها را چیده اند. گوسفندان نیز که معمولا دور و بر روستا مشغول چرا هستند، دیگر چیزی باقی نمی گذارند. تنها جایی که در این موقع از سال هنوز هم تا حدود زیادی سبزی هایش دست نخورده باقی می ماند، ارتفاعات تمندر است. تمندر، اگرچه از اشترانکوه و قالی کوه که به ترتیب در ضلع غربی و جنوبی دشت بُربُرود قرار دارند، ارتفاع کمتری دارد ولی بلندترین قله ی ضلع شرقی دشت، محسوب می شود.

تمندر، یک رشته کوه است که از چندین قله ی بزرگ و کوچک تشکیل شده. بلندترین قله ی آن، «قله ی مرکزی تمندر» نام دارد که با ارتفاع 3547 متر در قسمت مرکزی ـ شمالی واقع است. شیب کوه در دامنه ی شمالی زیاد است و در فصل زمستان منطقه ای بهمن خیز به شمار می رود.

بی بی و دخترها از بهمن تشکر کردند و در دامنه ی شمالی به سمت ضلع غربی تمندر به راه افتادند. با وجود این که هنوز اشعه ی طلایی رنگ خورشید، دره ی میان روستاهای «ازنا» و «تیران» را کاملا روشن نکرده بود، گروه دختران به سرپرستی بی بی فاصله ی بین روستای خودشان یعنی «آب باریک سفلی» تا روستای «ازنا» را طی کرده و حالا با سرعت به سمت «تیران» پیش می رفتند.

دره ی منتهی به روستای «تیران»، درست در زیر دامنه ی شمالی تمندر واقع است. زمین های حاصلخیز این دره از برفاب کوه تمندر و چشمه های آن سیراب می شود.

گروه دختران که چشم به زیبایی کلاهک برفی تمندر دوخته بودند، خنده کنان حرف می زدند و دنبال بی بی حرکت می کردند. لباس های لری رنگارنگ شان که در زیر نور صبحگاهی خورشید، شفافیت بیشتری پیدا کرده بود، زیبایی خاصی به آنان می بخشید.

بی بی حساب کرده بود اگر با همین سرعت، بیست دقیقه ی دیگر پیاده روی کنند، به «تیران» خواهند رسید و از آن جا تا چشمه ی غار تمندر، فاصله ی چندانی نبود.

نام روستای «تیران»، بیش از هر چیز با نام روستای «قاسم آباد» گره خورده است. «قاسم آباد» در ضلع شمال غربی «تیران» و در پشت تپه های کم ارتفاعی قرار دارد که این روستا را از «تیران» و «شریف آباد» جدا می کند. زمین های کشاورزی «تیران و قاسم آباد» در کنار هم واقع است و این از دیرباز باعث به وجود آمدن اختلافاتی بین مردم دو روستا شده است.

بی بی و دخترها از تپه ی کم ارتفاعی بالا رفتند و به مزرعه منفردی که قسمتی از آن با درختان بید، محصور شده بود، رسیدند. از آن جا روستای «تیران» به خوبی معلوم بود. هنوز چشم از روستا برنداشته بودند که صدای داد و فریادی، توجه آنان را به سمت عقب جلب کرد. بهمن در حالی که می دوید، پارچه ی رنگارنگی را تکان می داد و فریاد می زد: آهای بی بی! آهای...!

بی بی چند قدم به عقب برگشت و به بهمن خیره شد. بعد چشمش را به سمت گل بانو چرخاند و زیر لب گفت: یعنی چه کاری دارد؟!

وقتی که بهمن نزدیک تر شد، گل بانو گفت: اون روسری معروف هاجر نیست؟! بی بی سرش را به علامت تایید نشان داد و گفت: بله و بعد، طوری که همه ی دختران صدایش را بشنوند گفت: کسی حق ندارد درباره ی هاجر صحبتی بکند. دیدید که وقتی پیش او بودیم، هیچ حرفی درباره اش نزد.

هاجر همسر بهمن بود که سال ها پیش از صخره ی سنگی تمندر پرت شده و جانش را از دست داده بود. همه می دانستند که بهمن چقدر هاجر را دوست داشت طوری که بعد از مرگش هرگز حاضر نشد با شخص دیگری ازدواج کند. روسری رنگی هاجر، تنها یادگاری او بود که همیشه همراهش بود. مردم روستاهای اطراف کمتر از او درباره ی هاجر و روسری اش سوال می کردند و اغلب ترجیح می دادند یواشکی در این باره پچ پچ کنند!

در ماجرای کشته شدن هاجر، بهمن هم مقصر بود. آن ها، زمانی که هنوز چند ماهی از زندگی مشترکشان نگذشته بود، برای چیدن ریواس بالای تمندر رفته بودند. هاجر اصرار کرده بود قبل از غروب آفتاب، به ده برگردند ولی بهمن که می خواست شجاعتش را به هاجر نشان دهد، قبول نکرده و تا «قلعه ی مخروبه ی دختر» که در انتهای یال جنوبی تمندر قرار داشت، پیش رفته بودند. هنگام بازگشت، به دلیل تاریکی هوا، هاجر سقوط کرده و برای همیشه بهمن را تنها گذاشته بود.

بهمن نفس زنان از راه رسید و روبروی بی بی ایستاد. چند لحظه صبر کرد تا نفسش جا بیاید و بعد در حالی که روسری هاجر را به بی بی می داد، گفت: بگیر بی بی! این روسری را با خودتان به تمندر ببرید و همان بالا به باد بسپارید. دیگر نمی خواهم چشمم به آن بیفتد. هر وقت روسری را می بینم، خاطرات هاجر برایم زنده می شود و ... دیگر نمی توانم. بیست سال است که این روسری را همراهم داشته ام. دیگر بس است...

بی بی، بی آن که چیزی بگوید، بهمن را نگاه می کرد. بهمن ادامه داد: از مرگ هاجر تا به حال هزار دفعه می خواستم این روسری را از خودم دور کنم اما نتواستم. تا این که امروز... بی بی گفت: امروز چه شد که این تصمیم را گرفتی؟ بهمن نگاهی به دختران انداخت و گل بانو را جستجو کرد. چند لحظه به او نگریست و گفت: گل بانو... گل بانو دوباره مرا به یاد هاجر انداخت. دور از جان گل بانو، هاجر خیلی به او شبیه بود. بی بی جان! دوست دارم این روسری را گل بانو در باد بالای تمندر رها کند و برای هاجر دعا بخواند تا به آرامش برسد.

گل بانو کمی ترسید. دختران هم هاج و واج او را نگاه کردند. دختر کدخدای ده، که سال ها در شهر درس خوانده بود و حالا برای دیدن خانواده به ده برگشته بود، ناخواسته درگیر ماجرایی می شد که برایش خوشایند نبود. با اکراه سرش را تکان داد و قبول کرد. بی بی روسری را گرفت و بهمن را دلداری داد. سپس با او خداحافظی کردند و به راهشان ادامه دادند.

خورشید زورش را می زد تا بر سرمای صبحگاهی منطقه غلبه پیدا کند و عرق پیشانی گروه دختران را دربیاورد. صدای پارس سگ های روستای «تیران» هر لحظه بیش تر می شد. بی بی مرتب از دختران می خواست سرعت شان را زیادتر کنند. چند نفر از مردان اهالی «تیران» در زمین هایشان مشغول کار بودند. دسته ای از زنان ده نیز، به سمت حمام می رفتند. حمام عمومی ده تا طلوع آفتاب شیفت مردانه داشت و بعد از آن در اختیار زن ها قرار می گرفت.

گروه دختران از کنار حمام رد شدند و در سربالایی تپه ای قرار گرفتند که پشت آن چشمه ی معروف غار تمندر واقع است.

بی بی بار دیگر از دختران خواست به آفتاب نگاه کنند و سریع تر حرکت کنند. آن ها به سرعت خودشان را به چشمه ی غار رساندند، قمقمه هایشان را از آب گوارای چشمه پر کرده و به سمت «ده نو» یعنی آخرین روستایی رفتند که بعد از آن می بایست راه صعود به قله را در پیش بگیرند.

 

 

*****

 

(2)

از چشمه ی غار به سمت غرب، یک دو راهی وجود دارد که راه سمت راست آن به طرف «شریف آباد» و راه سمت چپش به روستای «ده نو» می رسد.

هدف گروه دختران از رفتن به تمندر، اگرچه آوردن سبزی کوهی بود اما بیش تر اصرار گل بانو برای رفتن به تمندر، بی بی را متقاعد کرده بود تا به خواسته ی خواهر زاده اش تن دهد.

از آن جایی که در روستای «آب باریک سفلی» و روستاهای دور و بر آن، مدرسه ای وجود نداشت، کدخدا دختر زیبا و با هوشش را به شهر فرستاده بود تا در مدرسه ی شبانه روزی الیگودرز درس بخواند.

گل بانو با این که شانزده سال بیشتر نداشت اما خواستگاران بی شماری داشت. حتی پسر خان «فریدَن» از او خواستگاری کرده بود که کدخدا به دلیل درس خواندن دخترش موضوع را به بعد موکول کرد. زیبایی گل بانو زبانزد همه ی مردم ده بود. وقتی که او از شهر می آمد، پسران چشم چران ده دنبالش بودند تا نگاهی حسرت آمیز به او بیندازند. تنها او و «زری» دختران باسواد گروه به شمار می رفتند. البته «صغری» دوست صمیمی اش هم کمی سواد قرآنی داشت. پدر صغری «سید» بود و در «ده نو» سکونت داشت. صغری، با این که هفده سال بیش تر نداشت اما چندماهی می شد که ازدواج کرده بود. او با اصرار گل بانو و البته با اجازه ی شوهرش به این کوهپیایی نسبتا طولانی آمده بود.

«سکینه» و «مدینه» دو خواهر گروه دختران بودند که تحت سرپرستی بی بی قرار داشتند و هر کجا که او می رفت، آن ها هم دنبالش بودند. پدر و مادر و برادر بزرگ تر این دو در تصادف جاده ی الیگودرز به اصفهان، زمانی که برای مداوای پای تنها پسر خانواده به اصفهان می رفتند، جان شان را از دست داده بودند. از آن به بعد، بی بی آن ها را به خانه ی خودش آورده و بزرگ کرده بود. این بچه ها در حقیقت فرزندان پسر عموی بی بی بودند.

«لیلا» بزرگ ترین دختر گروه بود. او نوزده سال داشت. ازدواج لیلا با پسر عمویش سرانجام خوشی نداشت چون به دستور «خان»، مراسم عروسی را به هم زده و داماد را به زندان شهر فرستاده بودند. بیش از یک سال بود که «کاظم» زندانی بود. لیلا بعدها فهمید که دسیسه چینی «تاج ملوک»، همسر خان، باعث شده بود که کاظم به جرم دزدی از قلعه راهی زندان شود. قصد تاج ملوک از این کار، ازدواج لیلا با پسر معلول خودش بود ولی او با وجود تهدید و تطمیع همسر خان تا کنون زیر بار نرفته بود.

«زری» دختر خان بود. او هم مانند گل بانو در شهر درس می خواند. بی بی به خواست تاج ملوک او را هم با خودش آورده بود. زری فقط هشت سال داشت اما دختری قد بلند و چابک بود. اغلب پیشاپیش گروه می دوید و با یک شاخه ی درخت پروانه ها و ملخ ها را دنبال می کرد.  همه ی دختران گروه، حتی بی بی مراعات حالش را می کردند. در حقیقت از پدر و مادرش حساب می بردند. خان آن قدر قدرت داشت که آن ها و حتی پدر و مادرشان را تنبیه، دستگیر یا حتی در طویله ی قلعه زندانی کند. بارها این اتفاق برای مردم روستاهایی که زیر نظر خان قرار داشتند، رخ داده بود.

گروه دختران، سربالایی تپه ی مشرف بر غار تمندر را پشت سر گذاشتند و به دامنه ی غربی تمندر رسیدند. از جا آن می توانستند دشت بزرگ «بُربُرود» را ببینند.

دشت بربرود از کوه تمندر تا اشترانکوه و از کوه های کم ارتفاع شمالی تا نزدیکی قالی کوه ادامه دارد. روستاهای کوچک و بزرگ با زمین های پوشیده از گندم زار چشم انداز اصلی این دشت است. بارندگی هایی که از فصل پاییز شروع می شوند و تا اواخر فصل بهار ادامه پیدا می کنند، دشت بربرود را پر آب کرده است. این منطقه یکی از سرچشمه  های پر آب ترین رود کشور، یعنی «کارون» است. برفاب ها و چشمه های فراوانی که از اشترانکوه، قالی کوه و تمندر سرچشمه می گیرند، به سمت جنوب جریان می یابند و سرانجام به «دز» و سپس کارون وصل می شوند.

بی بی با دست روستای «ده نو» را نشان داد و به دختران گفت: فاصله ما تا ده نسبتا زیاد است و چون وقت ما کم است، دیگر به ده نمی رویم بلکه از کنار این گندم زارها وارد دره ی سنگی تمندر می شویم و از آن جا خودمان را به قله می رسانیم. اگر کم تر توقف کنیم تقریبا تا دو ساعت دیگر بالای کوه می رسیم. صغری نگاه حسرت آمیزی به «ده نو» انداخت و از این نمی توانست به وطنش برود، دلش گرفت. او شانزده سال از عمرش را در این ده گذرانده بود.

گل بانو دفتر و قلمی را از جیب پیراهنش درآورد و مطالبی را یادداشت کرد. او می خواست برای معلمش گزارشی از صعود به قله ی تمندر را بنویسد.

زری که جلوتر از بقیه دنبال شیطنت های خاص خودش بود، دوان دوان برگشت و به بی بی گفت: بی بی! من تشنه ام.

بی بی، قمقمه ی آب کوچکی را که مخصوص زری آورده بود به او داد. بعد جمله ی همیشگی اش را تکرار کرد: دخترها سریع تر حرکت کنید تا بتوانیم به موقع برگردیم.

 

 

*****

 

 (3)

بهمن باقیمانده ی آب کتری را داخل قوری چای ریخت و بعد قوری را با تفاله هایش روی آتشی که برای دم کردن چای درست کرده بود خالی کرد. او لحظه ای را به خاطر آورد که روسری هاجر را به بی بی داد تا گل بانو آن را در باد تمندر رها کند شاید خود او نیز از این وابستگی رهایی یابد. از زمانی که روسری را از خودش جدا کرده بود احساس می کرد سبک شده است. البته حتی ذره ای از علاقه اش به هاجر کم نشده بود اما با این کار فکر می کرد هاجر هم به آرامش رسیده است.

بهمن بعد از مرگ هاجر شغل چوپانی را انتخاب کرده بود. او تصمیم گرفته بود از مردم دورتر باشد تا کمتر مجبور شود حرف و حدیث مرگ هاجر را از زبان آن ها بشنود یا برایشان تعریف کند. البته مدتی را به عنوان کارگر، روی زمین های کدخدای «آب باریک سفلی» یعنی پدر گل بانو کار کرده بود ولی ترجیح می داد باز همان شغل چوپانی را ادامه دهد.

اخیرا کدخدای «ازنا» از او خواسته بود تا سر و سامانی به وضعیت زمین های آبی اش بدهد و او هم پذیرفته بود. خانواده ی پدری بهمن در روستای زیارتی «فرسش» سکونت داشتند و او گاهی به آنان سر می زد و امام زاده را هم زیارت می کرد اما بعد از مرگ هاجر، او از همه، حتی از خانواده اش هم بریده بود.

با این که تا غروب آفتاب چند ساعتی باقیمانده بود، بهمن ناگهان دست از کار کشید. خیلی سریع وسایلش را جمع کرد و بالای درخت بید کنار چشمه جاسازی نمود و به طرف تمندر شروع به دویدن کرد. از لحظاتی پیش دلهره ی عجیبی به سراغش آمده بود. فکر می کرد با از دست دادن روسری، انگار همین امروز هاجر را از دست داده است! می خواست خودش را هر چه زودتر به گروه دختران برساند تا روسری را از آنان پس بگیرد. با خودش می گفت اگر روسری را به باد هم داده باشند، تمام تمندر را خواهم گشت تا پیدایش کنم.

قبلا هم یک بار روسری را از او جدا کرده بودند اما او تحمل نکرده بود. یک بار به دستور خان، روسری را از او گرفته و پنهان کردند تا فکر هاجر از سرش بیرون برود اما او آن قدر گریه و زاری و التماس کرده بود که دوباره آن را به او برگردانده بودند.

بهمن که خوب می دانست بی بی و دختران از کدام مسیر به سمت قله ی غربی تمندر رفته اند، مسیرهای میان بر را انتخاب می کرد و همچنان می دوید تا زودتر به آنان برسد.

 

 

*****

 

 (4)

هر یک از دختران بقچه ای از سبزی معطر کوهی را به کول گرفته و آماده ی برگشت بود. آن ها علاوه بر چیدن سبزی، حسابی تفریح هم کرده و روز خاطره انگیزی را سپری می کردند. تنها دختر گروه که به جای سبزی، دسته گلی زیبا چیده و در دست داشت، زری بود. او با چیدن مقدار کمی سبزی کوهی با بی بی شریک شده بود!

گروه دختران به تخته سنگ صاف و پهنی رسیدند که برای استراحت جای مناسبی بود. آن ها از بی بی خواستند اجازه دهد کمی استراحت کنند. او هم قبول کرد و خودش کمی دورتر رو به روی دشت بُربُرود نشست.

وقتی که دختران از شدت خستگی روی زمین دراز کشیده اند، بی بی به گل بانو اشاره کرد که نزدش بیاید. گل بانو فورا از جا بلند شد و کنار بی بی رفت. برایش کمی عجیب بود که خاله اش با اشاره او را فراخوانده است. بی بی گفت: گوش کن گل بانو! می خواهم یک راز مهم را به تو بگویم ولی باید راز نگهدار باشی. حق نداری درباره اش با کسی صحبت کنی! گل بانو چشم های سیاه و درشتش را بازتر و گوش هایش را برای شنیدن راز خاله تیزتر کرد. با خودش گفت یعنی چه رازی در سینه ی بی بی وجود دارد که می خواهد با من در میان بگذارد... اصلا چرا تا به حال درباره ی رازش صحبت نکرده...

بی بی که دید گل بانو بدجوری در فکر فرو رفته است، لبخندی زد و گفت: نترس گل بانو. خبر بدی برای تو ندارم. هر چه هست خیر است ولی دوست ندارم بقیه در جریان قرار بگیرند. علتش را بعدا خودت می فهمی. ضمنا فکرت به سمت ازدواج و این جور چیزها هم نرود. اصلا این راز مربوط به تو نیست. یک راز شخصی است که بعد از مرگ پدر و مادرم، فقط من و مادرت از آن مطلع هستیم.

بی بی نگاهش را به سمت دشت بربرود چرخاند و گفت: می دانی ما الآن کجا قرار گرفته ایم؟ درست در نزدیکی قله ی غربی تمندر. از این جا چندین آبادی را می توانیم ببینیم. از «کیچه» و «کیورز علیا و سفلی» گرفته تا «گله وند» و «ده نو». بعد با دستش اشاره کرد: آن طرف تر هم روستای بزرگ «شاپورآباد» است.

بی بی نگاهی به دختران انداخت تا مطمئن شود کسی حرف هایش را نمی شنود و وقتی از سرگرم بودن آن ها مطمئن شد، ادامه داد: همان طور که می دانی پدر و مادر من یعنی پدربزرگ و مادربزرگ تو اهل روستای «زَزُم» بودند. پدرم حقیقتا مرد بزرگی بود. وقتی «یوسف» از «آب باریک سفلی» به خواستگاری ام آمد، پدرم چون پدر یوسف را می شناخت فقط به او گفت: به این شرط دخترم را به تو می دهم که او را خوشبخت کنی. اگر نمی توانی قول نده! و یوسف بلافاصله قبول کرده بود. بی بی لبخندی زد و گفت: خدا هر دویشان را رحمت کند. مردان بسیار خوبی بودند.

گل بانو که منتظر راز خاله اش بود، گفت: بی بی جان! رازتان... بی بی بلافاصله گفت: می خواستم بگویم. پدرم یک وافور نقره ای کنده کاری شده داشت که از پدرش ارث برده بود اما چون فرزند پسری نداشت، در اواخر عمرش آن را در کوه تمندر پنهان کرد. وقتی که خیلی مریض شده بود، نشانی محل وافور را به من که از مادرت بزرگ تر بودم، داد ولی قول گرفت تا به آن نیاز پیدا نکرده ایم، سراغش نرویم. راستش الآن به آن نیاز دارم. گل بانو با تعجب گفت: یعنی می خواهید تریاک بکشید؟! بی بی خندید و گفت: نه دختر می خواهم آن را بفروشم و به زندگی سکینه و مدینه سر و سامانی بدهم. البته مادرت هم از آن سهمی دارد اما خوشبختی این دو تا دختر برای من و مادرت بسیار مهم است. تا به حال یکی، دو نفر از سکینه خواستگاری کرده اند. گل بانو نگاهی به سکینه انداخت و بلافاصله به بی بی گفت: خب حالا بگویید پدربزرگ وافور را کجا پنهان کرده؟ بی بی به صخره ی بزرگ زیر پایشان اشاره کرد و گفت: آن پایین. اما رفتن به آن جا خیلی سخت است. امروز هم که دیگر دیر شده، باید یک روز دیگر بیایم و آن را پیدا کنم. گل بانو که در راضی کردن بی بی مهارت داشت، گفت: حالا کو تا یک روز دیگر که شما بتوانید این جا بیایید. خوب است همین الآن پایین برویم و پیدایش کنیم. بی بی گفت: برای پایین رفتن به طناب نیاز داریم، شنیده ام تا به حال چند نفر توی این صخره ها جانشان را از دست داده اند. ماجرای هاجر را که می دانی. گل بانو گفت: حتما بی احتیاطی کرده اند. ما امتحان می کنیم اگر نشد بر می گردیم. بی بی به خورشید نگاه کرد و گفت: نمی دانم. بعد بچه ها را صدا کرد و به آنان گفت: دخترها همین جا بمانید تا من و گل بانو برویم پایین صخره، روسری هاجر را به باد بدهیم و برگردیم. فکر می کنم هاجر آن جا از کوه پرت شده باشد.

دخترها که خیلی خسته بودند، از این خبر خوشحال هم شدند و زیر نور خورشید دراز کشیدند.

 

 

*****

 

 (5)

وقتی که بهمن به غار تمندر رسید، تصمیم گرفت کمی استراحت کند. او فاصله ی بین زمین های کدخدای «ازنا» تا غار تمندر را بی وقفه دویده بود. خدا را شکر کرد که امروز گله ی گوسفندان را با خودش نیاورده بود وگرنه نمی توانست آن ها را به امان خدا رها کند.

آب چشمه ی غار تمندر مانند اشک چشم و حتی از آن هم زلال تر بود. بهمن از خارجی هایی که برای شکار به منطقه ی تمندرآمده بودند، شنیده بود که می گفتند آب چشمه های تمندر یکی از سبک ترین آب های دنیاست. او مدتی را به عنوان راهنمای منطقه با خارجی ها کار کرده بود. آن ها دنبال شکار بز کوهی بودند. تمندر یکی از شکارکاه های مهم منطقه بود که هر ساله بسیاری از مقامات شهری و کشوری را به سمت خودش جلب می کرد. گاهی هم خارجی ها به عنوان مهمان همراه مقامات به تمندر می آمدند.

بهمن، آبی به سر و صورتش زد، مقداری نوشید و بعد قمقمه اش را پر کرد و دوباره به راه افتاد. زیر لب دعا می کرد، خدا کمکش کند تا روسری هاجر را پس بگیرد. او تصمیم گرفته در آینده نزدیک به «فرسش» برود و آن را برای همیشه در کنار مرقد امام زاده پنهان کند.

وقتی که بهمن از سراشیبی تپه ی کنار غار بالا می رفت، چشمش به «علی مراد» افتاد. علی مراد فرزند «مرادعلی» بود. همه ی مردم منطقه مرادعلی را می شناختند. او تیرانداز ماهری بود که به عنوان نگهبان از اموال خان حفاظت می کرد. خان برای خودش قلعه ی زیبایی در «آب باریک علیا» درست کرده بود و از آن جا رعیت هایش را که در روستاهای اطراف تمندر بودند، رهبری می کرد. مرادعلی مرد قدرتمند خان بود. به دستور خان، در کوهی که از یک طرف مشرف بر «آب باریک علیا و سفلی» و از طرف دیگر مشرف بر جاده ی خاکی الیگودرز به تمندر بود، سنگری برای مرادعلی ساخته بودند تا خان در جریان اتفاقات اطراف قرار بگیرد. مخصوصا مرادعلی وظیفه داشت که اگر افرادی از قشون قاجار به منطقه آمدند، با شلیک چند گلوله به او خبر بدهد. در این زمان، خان ها اگرچه تابع دولت مرکزی قاجار بودند اما در محدوده ی تحت نظر خود با قدرت حکمرانی می کردند. در حقیقت مردم روستاها بیشتر از خان ها حساب می بردند تا از نظامیان دولتی.

علی مراد که عجله ی بهمن را دید، علتش را پرسید و او فقط اکتفا کرد به این که می خواهد به تمندر برود. علی مراد که در جریان روحیات بهمن قرار داشت، زیاد از او سوال نکرد، فقط گفت: خیر است انشاالله و بعد ادامه داد: من هم رفته بودم قابله را به «ده نو» برسانم. دیشب خدا یک پسر به من داده، اسمش را گذاشته ام «جمعه».

بهمن از علی مراد خداحافظی کرد و در سراشیبی دامنه ی غربی تمندر دوباره شروع به دویدن کرد.

 

 

*****

 

 (6)

وقتی که بی بی چشمش به صخره ی بلند زیر پایشان افتاد، دچار تردید شد. گل بانو که او را مردد دید، گفت: بی بی جان! من تا به حال چند دفعه از این جور صخره ها بالا و پایین رفته ام، از شما هم خیلی لاغرترم، فقط نشانی دقیق محل وافور را به من بگویید تا کم کم بروم پایین و آن را برایتان بیاورم. بی بی که مستاصل شده بود، چاره ای جز قبول کردن نداشت.  

گل بانو، با مهارت از صخره ها پایین رفت. تا میانه های راه، مشکل خاصی نداشت اما هر چه جلوتر می رفت، راه باریک تر و شیب تندتر می شد. ناگهان، زیر پایش خالی شد و از ارتفاع تقریبا سه متری، روی واریزه ای از شن و خاک نرم سقوط کرد. صدای ناله اش به گوش بی بی رسید. آه از نهاد بی بی بلند شد و وحشتی در دلش به وجود آورد. با عجله خودش را پایین تر رساند و چند بار گل بانو را صدا زد. وقتی صدایی نشید، دور و برش را نگاه کرد و دنبال راهی گشت تا پایین برود. گل بانو ناله ای کرد و  از جایش بلند شد. وقتی که بی بی را دید، برایش دست تکان داد. خیال «بی بی» تا حدودی راحت شد. داد زد: سالمی گل بانو؟ و گل بانو جواب داد: بله فقط پایم کمی درد می کند، شما نگران نباشید. بی بی دوباره از او خواست که مواظب خودش باشد. سپس به جای اولش که دید بیش تری داشت، برگشت.

گل بانو به سمت سنگ سیاه بزرگی رفت که بی بی نشانی اش را داده بود. آن را پیدا کرد. کمی اطراف سنگ را نگاه کرد. به گفته ی بی بی وافور در کف زمین کنار سنگ که رو به سمت غار تمندر بود، پنهان شده بود. با یک قطعه سنگ شروع به کندن زمین کرد. دستش به پارچه ی رنگ و رو رفته ای خورد که پدر بزرگش وافور را داخل آن گذاشته بود. پارچه را باز کرد و وافور را درآورد. چشمان گل بانو با دیدن وافور نقره ای کنده کاری شده، برقی زد و لبخندی بر لبانش نشست. وافور را بسیار زیبا ساخته بودند. روی لوله آن از چند قطعه سنگ قیمتی هم استفاده شده بود.

گل بانو در حالیکه وافور را برانداز می کرد، چشمش به خونی افتاد که از پایش می رفت. یک لحظه وحشت کرد. شلوارش را بالا کشید و زخم بزرگی را روی ساق پایش دید. موقعی که پایین افتاده بود پایش به تیزی صخره ها گیر کرده بود و زخمی شده بود. به سرعت دنبال پارچه ای گشت تا زخم را ببندد و جلوی خونریزی را بگیرد. هیچ چیز به درد به خور آن دور و برها نبود. به یاد روسری هاجر افتاد. با تردید آن را از جیبش درآورد و زخم پایش را بست. بعد لنگان لنگان به جای اولش برگشت. بی بی که او دید، صدایش کرد. گل بانو وافور را بالا برد و داد زد: بی بی پیدایش کردم.

بی بی که نگران گل بانو شده بود، گفت: گل بانو! با احتیاط بیا بالا. مواظب باش دوباره نیفتی.

درد پای گل بانو رفته رفته بیش تر می شد. نمی خواست بی بی را ناراحت کند. قسمت های مختلف صخره ی بلند و پر شیب را بررسی کرد. به نظرش بالا رفتن محال بود. وقتی که پایین می پرید، به بالا رفتن فکر نکرده بود. بی بی را صدا کرد. بی بی داد زد: چرا بالا نمی آیی؟

گل بانو آن جا ماندگار شده بود. احساس می کرد، در یک قلعه با دیوارهای بلند زندانی شده است. گریه اش گرفت. مرتب بی بی را صدا می کرد.

 

 

*****

 

 (7)

بهمن به پایین صخره ی بزرگ تمندر رسیده بود. وارد دره ی سنگی شد و بالا رفت. از سرعت حرکتش کاسته شده بود اما همچنان با انگیزه جلو می رفت. بعد از گذشتن از چند شیار کوچک، بالاخره به بالای صخره رسید. بی بی و دختران را آن جا دید.

وقتی که چشم بی بی و دختران به او افتاد، خوشحال شدند و به طرفش دویدند. بی بی بلافاصله جریان گل بانو را به او گفت. حتی فرصت نکرد علت آمدنش را بپرسد.

بهمن از آنان خواست که همان جا منتظر بمانند تا خودش پایین صخره برود و اوضاع را بررسی کند. پایین رفتن از آن صخره ی پر شیب اگر چه کار مشکلی بود ولی برای شخصی مثل بهمن که عمرش را در کوه و کمر گذرانده بود، کار چندان سختی به نظر نمی رسید.

او با عجله از لابلای صخره های تند و تیز پایین رفت و به آخرین صخره ای که حدود سه متر ارتفاع داشت، رسید. گل بانو از آن جا سقوط کرده بود. می خواست از آن جا پایین بپرد اما ترجیح داد دست و پایش را به دیواره ی صخره بچسباند و کمی پایین تر برود. سرانجام پایین پرید. گل بانو را دید که بی حال به سنگ بزرگی تکیه داده است.  

خورشید، علیرغم این که خیلی مایل بود دیرتر غروب کند تا سرنوشت گل بانو را ببیند اما به کوه های سر به فلک کشیده ی اشترانکوه نزدیک شده بود و چاره ای نداشت جز این که از دید دختران تمندر پنهان شود.

باد خنکی شروع به وزیدن کرده بود و موهای جلوی صورت گل بانو را که از زیر روسری اش بیرون ریخته بودند، نوازش می داد. بهمن کنار گل بانو ایستاد و احوالش را پرسید. بعد او را دلداری داد که نجاتش خواهد داد.

بی بی که از بالا همه چیز را زیر نظر داشت، خیلی نگران بود. دخترها هم کنارش حلقه زده بودند. او مرتب به خودش ناسزا می گفت که چرا احمقانه تصمیم گرفته و دختر نوجوانی را به پایین صخره فرستاده است. بهمن را صدا زد: می توانی کمکش کنی تا بالا بیاید؟ بهمن جواب داد: بی بی طناب لازم داریم. بعد ادامه داد: باید بروم از «ده نو» طناب بیارم. بی بی گفت: تا تو بخواهی بروی و برگردی هوا کاملا تاریک شده. در تاریکی هوا هم که نمی شود کاری انجام داد.

ـ پس چه کار کنیم؟

ـ به نظرم باید تا صبح منتظر بمانیم. تو بهتر است دنبال هیزم بگردی و برای گل بانو آتش روشن کنی.

بهمن دور و برش را نگاه کرد و گفت: اینجا هیزم پیدا نمی شود.

ـ پس ما می رویم پیدا می کنیم.

بی بی و دختران رفتند که هیزم پیدا کنند. آن ها باید به اندازه ای هیزم جمع می کردند که تا صبح آتششان روشن می ماند. بهمن نگاهی به گل بانو انداخت و گفت: راستی گل بانو! روسری هاجر کجاست؟ نکند آن را به باد داده اید؟

گل بانو گفت: نه و با دست به پایش اشاره کرد. او روسری را دید که خون آلود به پای گل بانو بسته شده بود. لبخند تلخی زد و گفت: عیبی ندارد. شاید برای من و هاجر این طور بهتر باشد. فکر می کنم روح هاجر از این کار راضی است. فدای سرت. تو هم برای من درست مثل هاجر دوست داشتنی هستی.

بهمن به جمله ی آخرش کمی فکر کرد. شاید نباید این حرف را می زد. با خودش گفت درست است که گل بانو، زمانی که دختربچه ی کوچکی بیش نبود و او پیش پدرش کار می کرد، همیشه در بغلش بود و او را می بوسید اما حالا برای خودش دختر بالغی شده بود.

گل بانو از شدت خستگی چشمانش را بست. بهمن با خودش فکر کرد در آن حالت قیافه ی گل بانو چه قدر به هاجر شبیه شده است. جدای از چشمان درشت و سیاه گل بانو، صورت گرد، دماغ کشیده و موهای مشکی اش درست شبیه هاجر بود. قلب بهمن شروع به تپیدن کرد. نمی دانست این چه حالی بود که پیدا کرده است. شاید فکر می کرد هاجر زنده است و الآن روبرویش خوابیده! بالا را نگاه کرد. خبری از بی بی و دختران نبود. سیاهی شب از راه رسیده بود و او و گل بانو در پایین آن صخره ی بزرگ تنها بودند.

از زمانی که هاجر مرده بود، بهمن به هیچ زنی توجه نکرده بود. یادش آمد آن اوایل وقتی به خاطر عزاداری دهه ی محرم به «فرسش» رفته بود، زن پدرش، دختر یکی از همسایگان را به او معرفی کرده و کلی درباره ی خوبی هایش سخن گفته بود که او را علاقمند کند ولی زیر بار نرفته بود. او کلا از زن ها گریزان شده بود اما گل بانو برایش یک جور دیگر بود. شاید زیبایی خیره کننده و یا شباهت حیرت انگیزش به هاجر قلب او را به تپش انداخته بود. 

سرما باعث شد که گل بانو کمی خودش را جمع کند. بهمن بلافاصله پیراهنش را درآورد و روی او انداخت. بعد دستش را به طرف روسری هاجر برد. گل بانو چشمانش را باز کرد و گفت: عمو بهمن! اگر می خواهید روسری را باز کنم و به شما بدهم. بهمن یاد سال ها قبل افتاد که گل بانو، عمو بهمن صدایش می کرد. صدایش را که گرفته بود، کمی صاف کرد و گفت: نه گل بانو... نه دخترم... بعد ناگهان از جا بلند شد. به طرف دیواره ی صخره ی پایین دست رفت و در آن حال به گل بانو گفت: من باید به «ده نو» بروم و مردم را خبر کنم. گل بانو گفت: عمو بهمن پس من این جا تنها بمانم؟ بهمن تقریبا داد زد: تو دیگر دختر بزرگی شده ای. از چه می ترسی؟ کمی صبر کن الآن بی بی و دخترها می رسند و آتش روشن می کنند. تا دیر نشده من باید به ده بروم. این را گفت و از آن جا دور شد.

دقایقی بعد بی بی و دختران با هیزم زیادی برگشتند و بهمن را صدا زدند. وقتی جوابی نیامد، گل بانو را صدا زدند. گل بانو به زحمت گفت که بهمن برای آوردن کمک به «ده نو» رفته است. بی بی تعجب کرد که چرا بهمن چنین کاری را بدون مشورت با او انجام داده است. بعد در جایی که می توانستند از آن جا گل بانو را ببینند، آتش روشن کردند. 

هوا رو به سردی می رفت و صدای زوزه ی گرگ ها از دوردست ها شنیده می شد. بی بی و دختران دور آتش حلقه زده بودند و هراز چند گاهی گل بانو را صدا می کردند. ماه در کنار هزاران ستاره بر فراز آسمان تمندر می درخشید و همراه با دختران تمندر انتظار صبح را می کشید. ساعاتی بعد، بی بی و دختران دیدند که مردم «ده نو» با مشعل های زیادی به طرف آنان می آیند.

نوشته ی محمد رادمان


...


غزل مستی جان

 

نام شعر: مستیِ جان

شماره ثبت در سایت شعر نو: 313523

شعر از: محمد رادمان

 

آرزوهای دلم ریخته در دامانت

از همان روز که زخمی شده با مژگانت

 

عشقِ شیرینِ تو فرهادِ زمانم کرده

 کوه را کاه کنم گر که بُوَد فرمانت

 

آسمان در اثرِ پرتوِ چشمت نیلی ست

مرحبا آن که چنین رنگ زده چشمانت

 

آتشِ سرخِ لَبانت چه لهیبی دارد

گرمیِ سینه ی من هم شده هم پیمانت

 

یادِ آن شب که مرا غرقِ نوازش کردی

صورتم سوخته بود از اثرِ دستانت

 

ساغَرم پُر شده بود از قدحِ گیسویت

چه شبی بود که تا صبح شدم مهمانت

 

 شُکرِ ایزد سِپر حُجب و حیا بر من بود

وَرنه فریاد از آن زُلفِ کجِ عُریانت

 

ترس از مرگ ندارم چو کنارم باشی

مُرده را زنده کند سِحرِ سرانگشتانت

 

رادمان! مستی جانت به لبانش بسپار

غنچه ی سرخِ لبانی که کند درمانت


...


دو بیتی 38

 

«بازی زمانه»

بازی زمانـه خنــده دار اسـت! از عاقبـتت خبــر نـــــداری

مانند نبرد شاهِ شطرنج، گه برنده ای و گاه خواری

 

در بازی «این یکی» چه آســان، اســــتاد بزرگ، «آن یکی» بُرد

دیدی که چگونه «آن یکی» شد، مَقــــهورِ توانِ «تاج داری»؟!

«رادمان»

 

...


دو بیتی 37

 

 «رُخِ نازتر»

شعرِ من آکنده از خالِ لَب و زُلفِ کــجِ دلدار است

غزلم از لَب و از بوسه ی آتشین او سرشار است

 

گر چه در ساغرِ شعرم عکسِ حوری صفتی افتاده

سرخوشِ صورتِ یارم که رُخِ نازتــری در کار است

«رادمان»

 

 

 

...


دو بیتی 36

 

«وصال روی تو»

ای ســــرِ سجــــود من به پای تــــو

ای همـه وجــــودِ من فــــدای تــــو

 

ای وصــــال روی تــــو امیــــد مـــن

دل زبـــــانه می کشــــد برای تــــو

«رادمان»

...


دو بیتی 35

 

«یاد من باش»

سوره ی عشق منی و من فقط یک آیه ام

هر کـجا پا می گذاری زیــــر پایت سایه ام

 

یاد من باش گاه گاهــی تا نمــیرم در دلت

ای که تا جان در بـدن دارم برایــت دایه ام

«رادمان»

...


دو بیتی 34

 

«شعر هزار بیت»

عکسِ تو را که دیدم، شعرم به آسمان رفت

رویِ تــــو را ببیـنم، شعـرم کجـــا توان رفت!


یک بوسـه از لبانت، شعری هزار بیت است

از موج گیسوانت، هوش از سر جهان رفت

«رادمان»

 

...