بینش

   

کادوی تولد

کلاس اول دبستان...

خانم، در حال صحیح کردن دیکته ی بچه هاست...

دخترها، گرم صحبت با همند...

 

سارینا: فردا تولد بابامه... امروز میخوایم بریم واسش کادو بخریم...

زهرا: چی میخواین واسش بخرین؟

سارینا: خودمم هنوز نمی دونم...

ثنا: میخوای ما هم واسه ی تولد بابات نقاشی بکشیم؟

سارینا: چی میخوای بکشی؟

کیانا: بابات به چه چیزایی علاقه داره؟

.

.

.

.

.

وقتی به منزل رسیدم، سارینا سه تکه کاغذ ـ که از دفتر یادداشت کنده شده بودند ـ بهم داد و گفت: بابا... این نقاشی هارو دوستام واسه تولد تو کشیدن...

 

نقاشی اول رو ثنا کشیده بود: یه شاخه گل در چمنزار... ثنا پشت برگه ش نوشته بود: «از ترف ثنا برای بابای خوبِ سارینا»

 

نقاشی دوم ـ که خیلی شلوغ بود ـ از طرف کیانا بود: «از ترف کیانا برای تولد بابای سارینا». توی نقاشی کیانا، مردی بود با ریش های پروفسوری... و شکلی که زیرش نوشته شده بود: «لبتاب»... یه بطری هم با نام: «ماشیر» (منظورش ماءالشعیر بوده) و یک مربع با روبان که لابد جعبه ی کادو بود.

 

پشت نقاشی سوم نوشته شده بود: «از ترف شوشین برای بابای سارینا». شوشین، عکس خانم جوانی رو کشیده بود...!!

...


دو بیتی 28

 

«غفلت حوّا؟!»

ای خوش آن سیب که با وسوسه اش غوغا کرد

من و اجدادِ مرا راهی این دنیا کرد

 

ای خوش آن غِفلت حَوّا که به دنیا جان داد

عشقِ شیرین تو را در دل من بر پا کرد

«رادمان»

 

...


دوبیتی 27

 

«شب»

ای شبِ سیـاه، بیا که من از روز جَســـته ام

از همـان طلوعِ ســــحـر، کوله بار بَســته ام

 

اُمّیـد به تـــــــو دارم و به مـــاه و ستــاره ها

بیا که دیگر از خنده ی خورشــــید، خَسته ام

«رادمان»

 

...


دوبیتی 26

 

«بهترین تسکین»

گاهی اشک، بهترین تسکین من است

گاهی غـــم، همـدمِ شیـرین من است

 

گاهی یــــــــار، همـان بِـه که دور باشد

تنهــــــــایی، اغلب همنشین مـن است

«رادمان»

 

...


راز مریم

 

نام شعر: راز مریم

شماره ثبت در سایت شعر نو: 303103

شعر از: محمد رادمان


خدایا!

گونه هایم سرخ و چشمانم پر از شرم است

هنوز از آتش دیشب

تنم می سوزد و گرم است

خدایا دیشب او را

ساعتی

در خواب خوش دیدم

که ناگه

اختیار از کف برفت و بوسه ای از گونه اش چیدم!

پَری بود،

شایدم مثل فرشته!

هر چه بود،

زیباتر از او را نشاید در زمین بودن...

 

«خدایا!

مریم زیبا که یادت هست؟!

همان دوشیزه ی محجوب عِمرانی

چه تهمت ها شنید بیچاره ی مظلوم

چه شد که بردی از شهرش

به دشت ناکجا آباد؟!

چه شد که بر خلاف سیره ی مرسوم

چنان کردی که عیسی،

بی پدر،

مولود دنیا شد!

تو و مریم چه رازی در نهان دارید؟!

خداوندا

اگرچه شک ندارم

کارهایت حکمتی دارند

ولیکن قصه ی مریم

عجب گمراه کرده

عالَم و آدم!»

 

و دیشب!

ماجرایی بود...

پری وش،

عشوه می کرد و

منم دنبال او بودم

خدایا کاش آن بوسه

تمام داستانم بود!

در آن یک ساعت رویایی خوابم،

بساط عشق، برپا بود...

 

خداوندا

تو با مریم

و آن حکمت،

من و رویای دیشب،

خواه بی حکمت!

چه دنیای عجیبی در زمین داریم!

 

...


بهار

 

اگر چه شعر من،

آکنده از غم های پاییز است،

برایت می سُرایم

شعری از گلبرگِ زیبای بهاری را

تو هَم،

همراه شو با نازِ گلبرگ،

غنچه کن

لَب های سُرخت را!

 

«رادمان»

 

...


چهارشنبه سوری


پرده ی سیاه شب، تهران را در بر گرفته است.
طبق معمول از ستاره ها خبری نیست. اگر دود و دم همیشگی آسمان اجازه دهد، شاید به تعداد انگشتان دستانت قادر باشی ستاره ها را ببینی.
اگر چشمت به ستاره ی پر نوری در جهت قبله افتاد، ذوق زده نشو! چون آن نقطه ی نورانی، ستاره نیست، ماهواره هاتبرد است که به مومنین جهت قبله را نشان می دهد و به سایر مردم، دنیا را...
هراز گاهی، فشفشه ای سه زمانه، تاریکی آسمان را می شکافد و زوزه کشان در فضا ناپدید می شود.
صدای ترقه و سیگارت بی وقفه ادامه دارد...
امشب، حال و هوای شب های عملیات زمان جنگ را دارد با این تفاوت که ترقه های دست ساز که در نزدیکی ماشین های پارک شده ـ به دیوار و یا زمین ـ کوبیده می شوند، آژیر چندش آور دزد گیر ماشین ها را فعال کرده و آدم را از رویای شیرین شب های عملیات دور می کنند.
امشب، چهارشنبه سوری است...

...


دو بیتی 25

 

«تشنه لب»

با خالِ لَبَـــت در تــــب و تابـــم کــردی

با وسوســه ات خانه خــــرابم کــردی

 

حالا که رسیده ام به سرچشمه ی آب

من تشنه لَبــم از چه جوابـــم کــردی؟

«رادمان»

 

...


دو بیتی 24

 

«عاقبتِ من»

 

نان و نمکِ عشــقِ تو را خوردم من

از خالِ لَبَت چه بهــــره ها بُردم من

 

در پیـچ و خَــمِ زُلــــفِ خیال انگیزت

بیــمار شــدم وَ بی نـوا مُـــردم من


«رادمان»

 

...


دو بیتی 23

 

«آخرین هدیه»

دخترماه که بینِ من و تو فاصله ای اســــت

مـانـده ام عاقبـــتِ نــــاز و اداهایت چیسـت

 

آرزوهـــــــــای دلـــم را کـه فـدایــت کـــردم

جان ناقابل من پیش کِشـَت، کافی نیسـت؟!

«رادمان»


...