بینش






رادمان

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
...
...
ایمیل مدیر وبلاگ
صفحه خانگی شود

مطالب اخیر
دو بیتی 93
دو بیتی 92
دو بیتی 91
دو بیتی 90
دو بیتی 89
نفرات برتر پایه سوم در امتحانات نوبت اول دبیرستان نخبگان
دو بیتی 88
دو بیتی 87
دو بیتی 86
دو بیتی 85

آرشیو وبلاگ
اردیبهشت ٩٤
فروردین ٩٤
اسفند ٩۳
بهمن ٩۳
دی ٩۳
آذر ٩۳
آبان ٩۳
مهر ٩۳
شهریور ٩۳
امرداد ٩۳
تیر ٩۳
خرداد ٩۳
اردیبهشت ٩۳
فروردین ٩۳
اسفند ٩٢
بهمن ٩٢
دی ٩٢


لینک دوستان
آبادیس
آفتاب نیوز
الف
آموزش و پرورش منطقه دو
بانک پاسارگاد
پایگاه اطلاع رسانی شبنم نیوز
پخش زنده تلوزیون
پرشین بلاگ
تابناک
ترافیک آنلاین جاده های کشور
جدول پخش برنامه های سیما
خبر آنلاین
خبرگزاری پارس فارس
خبرگزاری فارس
دائره المعارف اسلامی طهور
دبیرستان نخبگان
دیدن زمین
دیوار
زیست نیوز
سارا شعر
سازمان هواشناسی کشور
سایت شعر نو
ضمن خدمت فرهنگیان
عصر ایران
علّاوی
فورکا
قیمت روز ماشین
گنجور
مدبر
مدرسه دکتر ایوب آزاد حسینی
مدرسه نیوز
مرکز اطلاع رسانی و روابط عمومی آ. پ
نقشه تهران
نمونه سوال ریاضی
ورزش 3
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
web design

فید وبلاگ
  Feed  

قالب وبلاگ | ابزار صلوات شمار


لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

   

دو بیتی 93

 

«نازِ نگاه»

من و دل کندنِ از نازِ نگاهت، هرگز

من و سیراب شدن، از رُخِ ماهت، هرگز

 

من و می خوارگی از حوضِ دو چشمت، آری

دوری از سلسله ی زُلفِ سیاهت، هرگز

«رادمان»

 

...


دو بیتی 92

 

«معجزه»

در سینه ی من، غصه و غم، بسیار است

از دوری تـــو، جـــان و تنـــم، بیمــار است

 

گوینـــد تـــو با، خال لبـــت، سِحــــر کنی

من معتقـــدم، معجـــزه ای، در کار است

«رادمان»

 

...


دو بیتی 91

 

«گل سرخ»

آتشی بر دلم انداخته ای، ای گل سرخ

سخت بر سینه ی من تاخته ای، ای گل سرخ

 

عطر خوشبوی تو  درخانه ی من  پیچیده است

مرحم درد مرا ساخته ای، ای گل سرخ؟

«رادمان»

 

...


دو بیتی 90

 

«تو»

در خلوتِ من، پنجـــره ای بــــاز شـده است
از شوقِ رُخت، تـــارِ دلــم ســاز شـده است

 عکــسِ «تو» که در، آینـــه ی مـــــاه افتــاد
با دیـــــدنِ «تو»، عمـــرِ من آغاز شده است

«رادمان»

 

...


دو بیتی 89

 

«آمدم»

مدّتی دور شدم تا بروی از یادم

غافل از آن که شدی، زمزمه و فریادم

 

از غم دوری تو، جان به لبم آمده بود

آمدم تا نروم، گر چه دهی بر بادم

«رادمان»

 

...


نفرات برتر پایه سوم در امتحانات نوبت اول دبیرستان نخبگان



دو بیتی 88

 

«دادرس»

 

دوست دارم که ببینـــم نفســــی می آید

بــویِ خـــوش عطـرِ رُخِ ماهِ کسی می آید

 

کاش می شد بِــدَوَم تا دمِ دروازه ی شهر

در پـــــیِ آن خبـــــــرِ «دادرسی می آید»

 

«رادمان»

 

...


دو بیتی 87

 

«شَـــقُّ القَمـــر»

 

شَــقُّ القَمـــر لَــبِ تـــو را مـــن دیدم

آن شب که گلِ بوسه از آن می چیدم

 

هر پاره لبت، مـــاهِ هــلالی شده بود

هیهـات که از کفـــر خـــودم ترسیدم

 

«رادمان»

 

...


دو بیتی 86

 

«نام زیبای تو»

 

آرزوهــــای دلــــم، بر دامنـت، افتـــاده است

ای که رویای لبم، روی لبت، جان داده است

 

نام زیبـــای تـــو را، حـک کرده ام، بر سینه ام

این برایم تا ابــد، هم ساغر و، هم باده است

 

«رادمان»

 لبخند

 

...


دو بیتی 85

 

«سِحرِ زُلف»

 

وقتی که نسیم آمد و از زُلفِ تو نوشید

انگار، مرا چنگ زد و رُوی خراشید

 

توفان شده ام، ساغرِ زُلفِ تو بنوشم

آرامِ دلم! قلبِ من از سِحر تو جوشید

 

«رادمان»

 لبخند

...


دو بیتی 84

 

«فواره ی مژگان»

 

در فکر تو بودم که نمازم به قضا رفت

گفتند عجولان که فلانی به فنا رفت

 

افسوس ندیدند که از حوض دو چشمت

فواره ی مژگان سیه تا به خدا رفت

 

«رادمان»

 لبخند

...


دو بیتی 83

 

«غایبِ پیدا»

شب تا به سَحَـــر، از غمِ تــو بیدارم

هر روز، ســـراغ از گُـــلِ رویــت دارم

 

ای غایــبِ پیـــدا، دلِ بیمـــــــارم را

باید که به دریـــــای دلـت بسپــارم

«رادمان»

 

...


غزل لب محبوب

نام شعر: لب محبوب

شماره ثبت در سایت شعر نو: 353888

شعر از: محمد رادمان

 

گفتم که لبت، گفت: کدام آئینی

این حکم دهد که بوسه ای برچینی؟


گفتم: هوس طعم خوش لب هایت

ابطال کند، قاعده ی هر دینی

 

لب، غنچه کن و کام بده، بی صبرم

هرگز به دلت راه نده، بدبینی

 

لب های من و شهد لبت، این گونه اند:

من، قحط زده، تو سفره ی رنگینی

 

 گفتا: نکند مسخ شویم در آن حال

گفتم: نشود حکم، به این سنگینی

 

گفتا که اگر بوسه دهم، لابد هم

تا وقت سحر، خواب مرا می بینی

 

گفتم: به خدا، طعم خوش لب هایت

قند و عسل است و طَبَق شیرینی

 

گفتا غزلت، از لب من، شیرین تر

تو وارثِ اشعارِ خوشِ پیشینی


...


دو بیتی 82

 

«اوهام»

ای دلِ سرگشته، چرا در پیِ اوهام شدی

لب به شرابی نزده، مستِ دلارام شدی

 

ساغر اگر پُر نکند، سـاقیِ میخانه تو را

راه به جایی نبری، خام در این دام شدی

«رادمان»

 

...


دو بیتی 81

 

«هنگام نماز»

هر گاه که از، پرتو حُسنش، خبر افتاد

زلفش، اگر از زیر نقابش، به در افتاد

 

در ماذنه ها، بانگ بر آرید، که مَردم

هنگام نماز است، زمان در سَحر افتاد

«رادمان»

 

...


غزل

 

«رویای تو»

 

با همه ی اَخم و بداخلاقی ات

شیفته ام بر دل دریایی ات

 

ساحلِ آرام، تویی، گرچه من

غرق شدم در رُخِ توفانی ات

 

عیب نباشد که برانی مرا

من که دخیلم، درِ آبادی ات؟

 

چشم به راهم، درِ میخانه ها

منتظرم تا بشوم ساقی ات

 

ساغر مِی، روی لبت دیدنی است

 غنچه ی لب های پُر از شادی ات

 

وای از آن، لحظه ی خندیدنت

آه از آن، ذوقِ تماشایی ات

 

رام شود، موجِ لبانم اگر

خیز بَرَد، تا لبِ رویایی ات

 

خسته ام از این همه رویا و تو

می شود آیا، شبِ مهتابی ات؟

 

«رادمان»

 

...


دو بیتی 80

 

«مَهِ گیسو»

خِرمنِ زُلفِ سیاهی که به دستِ باد است

دلم از رقصِ پُر از وسوسه اش آباد است

 

کاش احوالِ مرا، آن مَه گیسو می دید

که در اندیشه ی او جان و تنم فریاد است

«رادمان»

 

 

...


دو بیتی 79

 

«چشمانت»

 

عشـــــــق، از پنجره ی بازِ نگاهت پیداست

لبِ آن پنجـــره، صد نرده ی مژگان بر پاست

 

آسِمــــــان، با همه ی کِبر، فرو ریخــــــته در

حوضِ چشمانِ قشنگت که به رنگ دریاست

 

«رادمان»

 

...


...

 

«واعظ و مَه روی»

 

از غفلتِ مردان و زنان، سخت خروشید

آن واعظِ معروف، که اوضاع، چنان دید

 

شیخِ نگران گفت که در محضرِ مَه روی

جُرم است، اگر چشم و دل خویش نبندید

 

تا قعر جهنم برود، آدمِ ناپاک

هر لحظه عذابش بشود تازه و تشدید

 

ای وای به احوالِ زن و مرد گنهکار

آن روز که از سختی آن، هیچ ندانید

 

ناگاه نگاهش به رُخی ماه وَش افتاد

شرمنده شد از غائله ی آن همه تهدید

 

آهسته بفرمود، که در عالم عرفان

بوسیدن مَه روی، حلال است، بدانید!

 

خندید ظریفی و تکان داد سرش را

آن گونه که از شدّتِ آن، شیخ بنالید

 

فریاد برآورد، که ای جانِ برادر!

آشفتگیِ حالِ مرا عیب مخوانید

 

استاد، که در محضر او چشم گشودم

فتوای نهان داد که بر عشق بمانید...

 

«رادمان»

 

...


دو بیتی 78

 

«خالِ لب»

آن کس که به لب های تو خالی افزود

باید که بر آستان او سجده نمود

 

در کعبه ی دل، خالِ لبت را دیدم

انگار نشان از حَجَرالاَسود بود!

«رادمان»

 

...


دو بیتی 77

 

«دوری تو»

چشم، از دوری تو اشک فراوان دارد

اشک، انگار که از ابر سیه می بارد

 

شرم بر صورت من باد اگر جز رویت

خاطرم دل به تمنای کسی بسپارد

«رادمان»

 

...


غزل فرشته

 

نام شعر:فرشته

شماره ثبت در سایت شعر نو: 348093

شعر از: محمد رادمان

«فرشته»

گفتمش لَبَت، گفت چرا چنین، در کمینی

گفتمش اگر، بوسه ام دهی، خیر ببینی

 

گفت تو پیرِ مرد، با منِ جوان، پا نباشی

گفتم آن لبِ، غُنچه را بده، تا ببینی

 

گفت اگر خدا، مسخ مان کند، در همان حال...

گفتمش کجا، خوانده ای چنین، حکم دینی؟!

 

گفت اگر که من، بوسه ات دهم، بعدِ آن هم

دَبّه می کنی ، تا بخوانی ام، شب نشینی

 

گفتم اوّلِ، بوسه با من است، آخرش تو

باید این گُلِ، باغِ بوسه را، خود بچینی

 

گفت خدا کند، مزّه ی همه، بوسه هایت

مثلِ این غزل، غنچه وا کند، از شیرینی

 

بوسه را که داد، شعله ور شدم، گفتم ای عشق

تو فرشته ای، مانده ام چرا، در زمینی

 

بعدِ آن نشد، من وفا کنم، دَبّه کردم!

گفته بود که تو، بوسه ام کنی، این چنینی...

«رادمان»

...


رویا

 

نام شعر:رویا

شماره ثبت در سایت شعر نو: 347625

شعر از: محمد رادمان

 

فرض کن چله ی تابستان است.

دل به کوهی زده ای

مستِ رویا شده ای

رفته ای تا لبِ یک چشمه ی پُر آب

که آبش، سرد است.

 

فرض کن قامتِ آن کوه،

همانند «تَمَندر» باشد.

نه، نه! فرض کن آن کوه،

خودِ کوهِ تَمَندر باشد.

چشمه هم،

چشمه ی بی مانندش...

 

لب به لب های قشنگش بگذار

چشمه را می گویم!

بوسه ی خیس،

تو را می بَرد آن بالاها

تا به نزدیکی عرش!

بعدِ آن بوسه بزن چنگ بر آن سینه ی چون مروارید

مطمئنم که خوشت می آید!

وه! چه حالی دارد،

خُنکای آبش...

 

«رادمان»


...


نماز جماعت یا کمک به مردم؟!

 

ماشینو که پارک کردم، می خواستم برم مسجد. {گوش شیطون کر، اخیرا خیلی آدم خوبی شده ام! (البته منظورم این دو، سه روزه است!) وقت نماز که میشه، اگه دور و بر یه مسجد باشم، سریع خودمو به نماز جماعت می رسونم و تند تند فیض می برم! آخه دوش معنوی گرفتن، بد جوری بهم حال داده!} هنوز قدم اول رو به سمت مسجد بر نداشته بودم که دیدم یه دفعه یه ماشین درب و داغون، پشت ماشینم پارک کرد. راننده اش با عجله بیرون اومد و با استرس دستشو به طرف ماشین های عبوری بلند کرد و گفت: دربست... دربست...

با خودم گفتم: داعش! غلط نکرده باشم این یارو عضو گروه داعشه و احتمالا تا چند دقیقه ی دیگه ماشینش و ماشینم و این محله منفجر می شن! ناخود آگاه به طرف ماشینم برگشتم تا از محل دورش کنم. (جالبه! اون چیزی که اون لحظه برام مهم بود، ماشینم بود! اصلا به ذهنم خطور نکرد، پس مردم بیچاره که تکه تکه میشن، چی؟!)

در این گیر و دار، دیدم مرد داعشی(!)، طوری که من بشنوم گفت: حالا که به خاطر دو قدم، ماشین دربست هم می خواهی، هیچ کدوم سوارت نمی کنن... (خوشبختانه عربی یا چچنی صحبت نمی کرد!) گفتم: مگه کجا میخواهید برید؟ گفت: من راننده سرویس بچه های دبستانی ام. ماشینم خراب شده، میخوام خودمو زودتر به مدرسه ی بچه ها برسونم تا سرگردون نشن...

از این که عجولانه درباره اش قضاوت کرده بودم، شرمنده شدم.

در راستای ذخیره سازی(!) ثواب، در یک دو راهی عجیب گیر کرده بودم:

1ـ کمک به یک نیازمند (مقدار ثواب: امام صادق(ع) فرموده اند: هرکس خانه خدا را طواف کند، خداوند عزّوجلّ شش هزار حسنه برای او می‌نویسد و شش هزار گناه از او می‌آمرزد و شش هزار درجه به وی عطا می‌فرماید و شش هزار حاجت از او برآورده می‌سازد. سپس فرمودند: «گره‌گشایی از کار یک مؤمن، ده برابر این طواف فضیلت دارد!»)

2ـ شرکت در نماز جماعت(مقدار ثواب: پیامبر(ص) فرموده اند: صف های نماز جماعت امّت من بر روی زمین مانند صفوف ملائکه در آسمان هاست و یک رکعت نماز جماعت مساوی است با بیست و چهار رکعت نمازی که هر رکعت آن نزد خدا محبوب تر است از عبادت چهل سال!)

دل را به دریا زدم و با عنایت به شعر معروف سعدی شیرازی که فرموده است: «عبادت به جز خدمت خلق نیست.» مرد داعشی... ببخشید مرد مسئولیت پذیر و مقیّد به وفای عهد را به مقصدش رساندم و حساب و کتاب ثواب را به خدا واگذار کردم...

(با ذکر این خاطره ـ اگر چه نیت من درسی برای دوستان نوجوان و جوان بود ـ ولی احتمالا با رونمایی کردن از آن(!)، کلی ثواب نفله شده است!)

منابع احادیث: سایت تبیان

 

...


دو بیتی 76

 

«آرزو»

آرزویی که من و شعر مرا باور داشت

داخلِ دفترم انگار، دو بیتی می کاشت

 

دیر وقتی است که از صفحه ی شعرم دور است

کاش اشعارِ مرا مالِ خودش می پنداشت

«رادمان»

 

...


از مسجد تا آتلیه عکاسی

 

دیروز ظهر، که یک ساعت زودتر از معمول رفته بودم دنبال وروجک مان از مدرسه بیارمش، ناخواسته در دو فضای متفاوت قرار گرفتم که دانستنش، شاید برای شما هم خالی از لطف نباشه...

نزدیک مدرسه، ماشینو پارک کردم و داشتم فکر می کردم که چیکار کنم... ناگهان صدای الله اکبر از مسجد داخل خیابون بلند شد. اذان ظهر بود و من دعوت می شدم برم مسجد...

راستش هم خوشحال شدم و هم کمی کدر! خوشحال از این که با شرکت در نماز جماعت، ثواب قلمبه ای گیرم میومد و کدر از این که دستشویی بیرون رفتن و وضو گرفتن و تحمل انواع دعاها و حواشی نماز، سخت بود دیگه!

خلاصه رفتم و در نماز جماعت شرکت کردم. بر خلاف انتظار، حواشی زیادی نداشت به طوری که وقتی از مسجد اومدم بیرون، احساس خیلی خوبی داشتم. مثل این بود که یه دوش معنوی گرفته باشم.

به ساعتم نگاه کردم. نیم ساعت دیگه وقت داشتم. یادم افتاد که باید برای تمدید گواهینامه رانندگی، عکس بگیرم. حدود دویست، سیصد متر بعد از مسجد، یه عکاسی بود. رفتم داخل. خانمی جوان، پشت میز کامپیوتر نشسته بود. شال نصفه، نیمه ای روی سرش انداخته بود و چتر موهایش را روی صورتش رها کرده بود. از رنگ ناخن های بلند و گونه های قرمزش، می شد فهمید که زمان زیادی را صرف آرایش روزانه می کند.

سلام کردم و گفتم که می خواهم عکس پرسنلی بگیرم. او هم گفت برید داخل آتلیه، آماده بشید تا بیام. انتظار داشتم آقایی هم اون جا باشه ولی نبود. تنها بود. خواستم از خیر عکس بگذرم ولی با خودم گفتم امروزه این طوری دیگه! کاریش نمیشه کرد. حالا از کجا عکاسی مردونه گیر بیارم! یه عکس میندازمو میرم.

دکمه ی زنگو فشار دادم که آماده ام...

خانم عکاس با دوربینی که لنز بلندی داشت، وارد شد. روشنایی اتاق را تنظیم کرد و برای این که عکس مناسبی بگیرد، دستوراتی داد. بعد، در فاصله ی دو متری  ایستاد و اولین عکس را گرفت. سپس، جابجا شد و عکس دیگری گرفت. حرکاتش خیلی هنری بود! مثل این بود که می خواهد از یک صحنه تاریخی عکس بگیرد. عکس سوم را که گرفت، از من خواست صورتم را کمی به سمت چپ برگردانم. من هم مانند یک برّه رام که در چنگال گرگ گرفتار شده باشد، هر چه می گفت، انجام می دادم. هارمونی صورتم باب میلش نبود، عذرخواهی کرد و خودش تنظیماتی را انجام داد.

وقتی از عکاسی بیرون آمدم، چشمم به مسجد افتاد و اون فضای متفاوتش...

...


مهمان امام رضا

مهمان امام رضا(ع) بودن چقدر لذت بخش است!

من دو بار ـ به صورت ویژه ـ مهمان غذای نذری امام رضا(ع) بوده ام. یک بار در سال 1366 و یک بار هم امروز...

بار اول:

تازه به تهران آمده بودم. هجده سالم بود. در کنار تحصیل در دانشگاه تهران، یک روز هم در مدرسه شهید سبزآبادی منطقه 9 تدریس می کردم. این مدرسه در پایگاه یکم شکاری، متعلق به نیروی هوایی ارتش بود. روز معلم، مسئولین پایگاه، ما را با یک هواپیمای نظامی به مشهد بردند. فکر کنم هواپیمای توپولف باری بود! هر چه بود، صندلی نداشت و ما کف هواپیما، بدون کمربند ایمنی نشسته بودیم! شاید این وضعیت برای شماهایی که فقط ایرباس سوار می شوید، مناسب نباشد ولی برای من که تازه از لرستان به تهران آمده بودم و اغلب مسیر شهرمان تا تهران را ـ به دلیل کمبود اتوبوس ـ روی بوفه می نشستم، یک سورپرایز تمام بود!

در مشهد، همین که وارد زائر سرا شدیم، در زدند و گفتند: شما فردا ظهر مهمان امام رضا (ع) هستید... این هم فیش های غذا...

 

بار دوم:

امروز صبح که از خواب بیدار شدم، طبق معمول روزهای تعطیل (البته اخیرا!)، تصمیم گرفتم بروم نان سنگک تازه بخرم. نانوایی، با منزل ما تقریبا هزار متر فاصله دارد و این فرصت خوبی بود که با خودم ماشین نبرم تا کمی هم پیاده روی کنم. 

وقتی از بلوار شقایق رد شدم، یک دفعه به ذهنم رسید امروز از خیر نان سنگک بگذرم و بروم از خیابان شبنم نان بربری بگیرم. راستش می دانستم نانوایی بربری در اواسط این خیابان واقع شده ولی دقیق نمی دانستم در کجای آن چون هر وقت می خواستم نان بربری بخرم، جای دیگری می رفتم. دو، سه چهار راه را گذشتم، ولی خبری از نانوایی نبود. فکر کردم یا در انتهای خیابان است و یا کلا نانوایی را جمع کرده اند. شروع کردم به دویدن آهسته که ناگهان مرد جوانی به طرفم آمد و گفت: آقا بیا اینجا... دست خالی خونه نرو... بعد، از داخل یک سینی بزرگ ـ که روی ماشین جلوی منزلشان گذاشته بود ـ یک ظرف حلیم به من داد. گفت که نذری امام رضا(ع) است... حلیم را گرفتم و همان راهی را که رفته بودم، دوباره برگشتم. صد متر که آمدم، چشمم به نانوایی بربری در سمت راست خیابان افتاد که لامپ بزرگی هم جلوی آن روشن بود!

...


غزل پرواز

نام شعر:«پرواز»

شماره ثبت در سایت شعر نو 345696

شعر از: محمد رادمان

 

«پرواز»

دلم می خواهد از یک راز بنویسم

از آن افسانه ی طنّاز بنویسم

 

دلم می خواهد از یک بیعتِ شیرین

که با او کرده ام آغاز بنویسم

 

دلم می خواهد از افتادنم با سَر

در آغوشی لطیف و ناز بنویسم

 

دلم می خواهد از لب غنچه ی سُرخ و

دو چشمانی قشنگ و باز بنویسم

 

دلم می خواهد از می، میکده، ساغر

وَ از ساقیِّ خوش آواز بنویسم

 

دلم می خواهد از اشعارِ همراهِ

نوای دلنشین ساز بنویسم

 

دلم می خواهد از شعرِ خوشِ سعدی

که طوفان کرده از شیراز بنویسم

 

من امشب عاشقم، مانند پروانه

دلم می خواهد از پرواز بنویسم

«رادمان»

...


دو بیتی 75

 

«اربعین»

تا موسمِ اربعین، چه جانسوز گذشت

بر من که چهل سالِ پُرِ از سوز گذشت

 

در قافله ی شام، ندیدی ای دوست

از ظلمتِ شب، چه بر سر روز گذشت

«رادمان»

 

...


غزل «دوستت دارم»

نام شعر:«دوستت دارم»

شماره ثبت در سایت شعر نو 344369

شعر از: محمد رادمان

 

می خواهم از کُنجِ لبانت، بوسه بردارم

از کُنج تا خالِ لبت را سخت بفشارم

 

ای ماهتاب میکده، جای لبِ ساغر

بگذار لب، بر غنچه ی سرخِ تو بگذارم

 

گر چه اسیرم می کند امواجِ لب هایت

آماده ام دل را به دریای تو بسپارم

 

آن شب که از شَهدِ لبت، بر من بنوشانی

از سَرخوشی تا دَم دَمای صبح، بیدارم

 

جادوی لب هایت، عصای حضرت موساست

یک بوسه ات کافی است، دریا را نگه دارم

 

شاید حیا مانع شود، بر کام من باشی

این دفعه را بگذر، که من هم یک خطا کارم

 

مُزدِ لبانت، جان اگر باشد، فدای تو

هر چه تو فرمایی، همان را من سزاوارم

 

شعر لطیف رادمان، ارزانی ات ساقی

این را سرودم تا بگویم: «دوستت دارم»

 

...


سُومی

 

     جلوی در مدرسه پیدایش کردم. زیر پاهای دانش آموزانی که سراسیمه می خواستند خودشان را قبل از مراسم صبحگاه به مدرسه برسانند، کثیف و خاک آلود شده بود. بیچاره، عروسک سرِ راهی بود. معلوم نبود کدام بچه ی سنگدل او را رها کرده و دنبال زندگی اش رفته بود.


     نمی خواهم منفی فکر کنم اما صورت حزن آلود و خاک آلود «سُومی» ـ نامی که یکی از دوستان برایش انتخاب کرد ـ قلب آدم را به درد می آورد و تصورات منفی به ذهن خطور می کرد. می دانم شاید جریان چیز دیگری بوده... شاید این عروسک متعلق به دخترکی بوده ...که آن را گم کرده و کلی هم برایش گریه کرده است. شاید هم صاحب عروسک الآن چشم به راه است تا گم شده اش برگردد.


     آدمی همین گونه است دیگر. اغلب، منفی باف است و نیمه ی خالی لیوان را می بیند.


     «سُومی» (به خط انگلیسی: Sumi و به خط ژاپنی: 墨)، نامی قشنگ و با مسمّی است. (در زبان ژاپنی سُومی به معنای جوهر است.) علت انتخاب این اسم به دو موضوع بر می گردد: یکی قیافه ی عروسک که به نژاد زرد شبیه است و چه بسا از شرق دور آمده باشد. (کشورهایی مانند: چین، کره، ژاپن و ایضا تایوان و هنگ کنگ و...) و دیگر این که لابد من ـ که ناظم پایه ی سوم هستم ـ آن را پیدا کرده ام!


     وقتی «سُومی» را پیدا کردم، آن را سه بار با مایع دستشویی شستم و بعد خشک کردم. با این که کاملا تمیز شده بود اما همچنان غم بزرگی در چشمانش وجود داشت. بیچاره عروسک، زمانی که تازه از مملکت خارجه آمده بود، چه آرزوهایی داشت! حتما خودش را در آغوش دخترکی زیباروی تصور می کرد که او را با اشتیاق کنار خودش، در رختخواب می خواباند، برایش قصه می گفت و نازش می کرد. «سُومی»، احتمالا دنیای زیبایی را تصور می کرد که کاملا دخترانه بود. البته شاید هم تا حالا در چنین جایی زندگی می کرده اما در هر حال، دست سرنوشت، او را هم اکنون در چنگال مردی قرار داده بود که بسیار با رویاهایش فرق داشت...

...


سونوگرافی به روش قدیم!

کوچک تر که بودم (هم از نظر سن و هم وزن!)، برای خودم پیامبری بودم صاحب کرامت و قدرت غیب گویی! (به خدا مادرم این موضوع را تایید می کند!)

مثلا زمانی که هشت ساله بودم، در لرستان و مشخص تر در شهرمان الیگودرز، خانم همسایه ای داشتیم که چهار دختر داشت و در آرزوی پسر، کلی نذر و نیاز کرده بود. روزی در حضور مادرم به من گفت: آقا محمد! به نظر تو، بچه ای که در شکم من است پسر است یا دختر؟! (آن موقع امکانات سونوگرافی نبود که جنسیت بچه را مثل امروز به راحتی مشخص کنند.) من هم نگاهی کارشناسانه به شکم گنده اش انداختم و گفتم: دو تا دختر! ناگهان رنگ از روی بیچاره پرید و داد زد: زبانت را گاز بگیر بچه!

از قضا خانم همسایه وضع حمل کرد و دو تا دختر به دنیا آورد! و من شدم پیامیر غیب گو!

این خبر که به سایر همسایه ها رسیده بود، اکثرا می آمدند و نظر مرا در مورد جنسیت فرزندشان می پرسیدند! (من همین جا ذهن بعضی از دوستان را روشن کنم که تخصص من فقط در تعیین جنسیت بود و ولاغیر!)

به یکی از همسایه ها ـ که خیلی هوای مرا داشت ـ مژده ی فرزند پسری را دادم و دیگری را ـ که مخالف فوتبال بازی کردن ما در کوچه بود ـ با خبر دختر دار شدن به خاک مذلت نشاندم! بر حسب اتفاق، اکثر پیش بینی هایم درست از کار در می آمد و آن ها که پسر دار می شدند، برایم کادو می فرستادند.

خانم همسایه ای که دو قلو دختر زاییده بود، در زمانی که هفتمین دوره ی بارداری اش را می گذراند (بارداری ششم ناموفق بود و جنین از بین رفته بود!)، با ترس و لرز از من خواست که دوباره برایش پیش بینی کنم. استرس و اضطراب در صورت زن بیچاره کاملا دیده می شد. می دانست که اگر این بار هم دختر بزاید، زندگی برایش جهنم خواهد شد. البته دخترانش هم روی دستش خواهند ماند چون مردم می گفتند این دختران فرزند زنی دختر زا هستند و چه بسا به مادرشان رفته اند!

مادرم که نمی خواست رابطه اش با خانم همسایه به هم بخورد، یواشکی ـ که البته همسایه هم شنید ـ گفت: بگو انشاالله پسر است. من، اما نمی دانم چرا دوست داشتم او یک دختر دیگر هم به دنیا بیاورد! همین که خانم همسایه مرا مردد دید، رنگ از رویش پرید و قبل از این که حرفی بزنم گفت: به خدا اگر بگویی پسر است و حرفت درست باشد، کادوی خوبی پیش من داری!

من هم دیدم نمی شود بر خلاف جَوّ موجود، جز مژده ی پسر دادن، چیز دیگری بگویم و گفتم: پسر است!

الآن که چهل و پنج ساله شده ام و فرزند آن خانم ـ که اکبر نام دارد ـ سی و چند ساله، مادر اکبر، هنوز هم کادوی پسر دار شدنش را به من نداده است! شاید این مجازاتی باشد ـ که بابت به دنیا آوردن دختران دو قلو ـ برایم در نظر گرفته!

کاش می گفتم: دختر است!!

 

پی نوشت، چند دعا:

1ـ خدا همه ی دختران را سالم و با ایمان نگه دارد. دختران باید خوش به حال شان باشد که دُردانه هایی هستند در قلب پدر و مادرشان. همان گونه که پروردگار عالمیان چهار دختر به اشرف مخلوقات جهان عطا کرده بود.

2ـ خدا مردم ما را از خرافات دور کند.

3ـ خدا به بزرگان ما قدرت مقابله با خرافات را عنایت کند. روایت است وقتی که ابراهیم، فرزند پیامبر(ص) از دنیا رفت و خورشید گرفتگی اتفاق افتاد، مردم تصور کردند این اتفاق به خاطر مرگ فرزند پیامبر بوده است. به دنبال آن، پیامبر فرمود: خورشید گرفتگی و ماه گرفتگی به خاطر مرگ یا زندگی کسی به وقوع نمی پیوندد.

...


دو بیتی 74

 

«تو»

روزی که فلک، از تو مرا دور کند

پایانِ من است، که در دلِ گور کند

 

گر شعله کشد آتشِ عشقی جز تو

آن بِه که دو چشمانِ مرا کور کند

«رادمان»

 

...


دو بیتی 73

 

«میکده»

در میکده شرط است که افروخته باشی

توصیفِ دل انگیزِ لب آموخته باشی

 

حکم است که آرام نگیری، ننشینی

باید که لبِ داغ به لب، دوخته باشی

«رادمان»

 

 

...


دو بیتی 72

 

«جوانی»

ای قافله ی عمر، که چون باد، روانی

آهسته گذر کن، عزیز است، جوانی

 

در پنجه ی برناست، دو صد دیو تنومند

از مرد کهنسال، که دیده است، توانی

«رادمان»

 

...


صبر

می دانید که: «الله مع الصابرین... خدا با صبر کنندگان است»

دیروز به عنوان معاون مدرسه وارد یکی از کلاس ها شدم. کلاسی که همکار و دوست خوبم در آن ساعت، آن جا تدریس داشت. می خواستم اجازه ی یکی از دانش آموزان را بگیرم تا کمی زودتر به منزل شان برود. من با این که دوست ندارم مزاحم کلاس دبیران بشوم ولی چاره ای نبود، یکی از اقوام آن دانش آموز فوت کرده بود و او می بایست زودتر از مدرسه خارج بشود.

چشم تان روز بد نبیند، تا در کلاس را باز کردم و انگشت سبابه ام را به نشانه ی اجازه بالا بردم، دبیر فریاد زد: آقا بیایید مرا محاکمه کنید! اعدام کنید!

گفتم: ...

دبیر اجازه نداد چیزی بگویم و ادامه داد: این چه حکایتی است؟! این چه وضعیتی است؟! چرا این قدر معلم را تحقیر می کنید؟!

جواب دادم: ...

باز هم دبیر محترم اجازه نداد جوابی بدهم! تحمل کردم تا حرف هایش تمام بشود. وقتی که دیگر چیزی را از قلم نینداخته بود!، ساکت شد. چهره اش کاملا برافروخته و عصبانی بود. معلوم بود که فشار زیادی را تحمل می کند. دانش آموزان زبان بسته، کاملا زبانشان را بسته بودند و حرفی نمی زدند!

خودم را جمع و جور کردم تا اوضاع را کنترل کنم. آخر نمی شود در چنین شرایطی آن هم جلوی چشمان سی و چند دانش آموز عکس العملی شبیه طرف مقابل انجام داد. کار، بهتر که نمی شود، هیچ، بدتر هم می شود.

با آرامش و با لبی خندان گفتم: استاد! من تازه از لرستان آمده ام (توضیح این که ایل و تبار من لرستانی هستند) نمی دانم این جا چه خبر است! فقط اگر امکان دارد دانش آموز ... را با وسایلش بیرون بفرستید، مشکلی برایشان پیش آمده، پدرش بیرون منتظر است...

لابد حدس می زنید چه اتفاقی افتاد... بچه ها زدند زیر خنده! استاد هم که همه چیز را با هم قاطی کرده و بدجوری سوتی داده بود، برای توجیه عصبانیش، چیزهایی گفت که دیگر فایده ای نداشت...

بعدا متوجه شدم آقای دبیر، یکی از دانش آموزان ـ به قول خودش ـ گستاخ را از کلاس اخراج کرده بود که یک معاون، یک دبیر و نفر سومی از او خواسته بودند که کوتاه بیاید و دانش آموز را به کلاس بپذیرد ولی او قبول نکرده بود. آقا معلم فکر می کرد من نفر چهارمی هستم که در ارتباط با اخراج آن دانش آموز می خواهم با او صحبت کنم!!

کاش استاد، کمی صبر می کرد...

...


دو بیتی 71

 

«نگارِ من»

وَه که جدا نمی شود، فکرِ من از خیالِ تو

از سر من نمی رود، زمزمه ی وصال تو

 

کی شود ای نگارِ من، باز شود بهارِ من

تا بشود به خانه ام، عطرِ خوش خصالِ تو

«رادمان»

 

...


دو بیتی 70

 

 

«کجاست؟»

کجاست سَرو بلندی که از ملامتِ باد

خمید قامتش، ولی نشکست

 

کجاست کوه سِتُرگی که در خشونت دهر

نبود طاقتش، ولی نشکست

 

کجاست قدرتِ آن پهلوان میدان دار

که ریخت هیبتش، ولی نشکست

 

کجاست همتِ آن غریب وادی عشق

که دید غربتش، ولی نشکست

«رادمان»

 

...


دو بیتی 69

 

 

«رفتنت»

در غم هجرتِ تو طاقتِ یک لحظه نمانده است، مرا

رفتنت، خاکِ سیه بر سر و بر روی̊ نشانده است، مرا

 

از زمانی که چنان، بی خبر از کوی امیدم رفتی

ردّ پای تو به دریایِ غم و غُصّه کشانده است، مرا

«رادمان»

 

...


قطعه

 

«عشق»

من نه آن خُرده جوانم، که میانِ بازار

پرده ی حجب و حیا را، به کناری زده است

 

و نه آن پیر کهن سال، که در عُزلتِ خویش

در پی مرهمِ گرمی به دلِ غمزده است

 

عاشقی نیست در اندیشه ی من، جز صبری

که به دنبالِ بتِ خیره سرِ بتکده است

 

من اگر بوسه زنم بر لبِ سرخِ دلدار

اثرِ مستی عشقی ست، که در میکده است

«رادمان»

 

...


عطر رخ یار

نام شعر:عطر رخ یار

شماره ثبت در سایت شعر نو 339736

شعر از: محمد رادمان

 

ای که عطرِ رُخِ تو در همه جا پیچیده است

خوش تر از این، دلِ من رایحه ای نشنیده است

 

صورتت ریخته در جامِ شرابم، انگار

وَه! چه قوسِ قَزحی بر سر آن تابیده است

 

خنده ات چون صدفی اَست، پُر از مروارید

خاطرم، ارزش این گنجِ تو را فهمیده است

 

نازگلبرگِ لبانت، چه قَدَر شیرینند

به نظر، دلبرَکی در بغلی خوابیده است

 

کاش غمگین نشود خالِ لبت، آن هنگام

که لبِ سوخته ام، روی لبت چسبیده است

 

آرزوهای دلم، گم شده در گیسویت

باد، هنگامِ نوازش، همه اش را دیده است

 

عشق، آن قدر برایت به هوس افتاده

که در اندیشه ی این، عقل فقط خندیده است

 

رادمان! گر نَنَهی سر به رَهِ رهپویان

هستی و نیستی ات از دو جهان برچیده است

 

 

 

 

...


دو بیتی 68

 

«فریاد، یا حسین(ع)»

دستانِ من بُریده است، فریاد، یا حسین

مشکِ آبم دَریده است، فریاد، یا حسین

 

خون از دو چشم و سینه ام فواره می زند

جانم به لب رسیده است، فریاد، یا حسین

«رادمان»

 

...


عاشورا

 

...


قِصّه ی غُصّه

 

نام شعر:قِصّه ی غُصّه

شماره ثبت در سایت شعر نو 337398

شعر از: محمد رادمان

 

شعر من غمزده ی گریه و آه است امشب

قافیه در غزلم، روی˚ سیاه است امشب

 

آتشی جمله ی اشعار مرا سوخته است

دوری از ساقی و از باده، گناه است امشب

 

آسمان، شالِ سیاهی به سرش افکنده

خیره در چهره ی غمدیده ی ماه است امشب

 

ماه، انگار که خون ریخته از چشمانش

عاری از شوکت و از حشمت و جاه است امشب

 

آب، شرمنده ی لب های به هم چسبیده است

مشک̊ خجلت زده ی دختر شاه است امشب

 

آن طرف، بال و پَرش ریخته یک پروانه

این طرف، شاخه گلی چشم به راه است امشب

 

غنچه ی سرخ̊ که اندیشه ی گل بودن داشت

بی خبر، از ستم باد، تباه است امشب

 

رادمان! قصه ی مستانه به نا اهل مگوی

همدم غُصه ی تو، خلوتِ چاه است امشب

  ...


دو بیتی 67

 

«حبه لب هایت»

کمی از بوسه هایت حَبّه کن بر روی لب هایم

تو که عطرِ نفس هایت، معطّر کرده شب هایم

 

شمیمِ حَبّه لب هایت، طَرَب می افکند بر من

تو از من بوسه می گیری، منم مستِ طلب هایم

«رادمان»

 

...


غزل: سرخی لبت، راه، به جز کام ندارد

نام شعر: سرخیِ لبت، راه، به جز کام ندارد

شماره ثبت در سایت شعر نو 334530

شعر از: محمد رادمان


 

بی نامِ تو این میکده، اِحرام ندارد  

هم جرعه ی مِی،  ریخته در جام ندارد

 

ماهِ رمضان بر درِ میخانه نشستم

گفتند که مرتد شده، اسلام ندارد

 

غافل که من از دستِ تو افطار نمودم

صد شکر، مسلمانیِ من، نام ندارد

 

من از سرِ زلفِ تو چنین غرقِ یقینم

عالم که به جز وصفِ تو احکام ندارد

 

چشمانِ سیاهِ تو سیه چاله ی نابیست

کز جاذبه اش، خاطرم آرام ندارد

 

از سِحر نگاهت، دلم انگار به خود نیست

جز خانه ی تو، هیچ، سرانجام ندارد

 

کافیست بگویی، بنشیند به صبوری

 آن قدر مطیع است، که ایهام ندارد

 

لبخندِ ملیحت به نظر، ماهِ هلال است

سرخیِ لبت، راه، به جز کام ندارد

 

من در پیِ وصلِ تو شب و روز ندارم

شوقِ دلِ دیوانه که هنگام ندارد

 

...


دو بیتی 66

 

«دروغ و حسد»

خاک می شود از گفتنِ دروغ، بهره ای که می بری

دود می شود از آتشِ حسد، خانه ای که می خری

 

پاک می شوی از دامنِ گناه، توبه ای که می کنی

هیچ می شود از سفره ی ثواب، توبه ای که می دری

«رادمان»

 

 

...


دو بیتی 65

 

«لمسِ رویای تو»

گر چه بوسیدنِ تو، قسمتِ ما رِندان نیست

لَمسِ رویای تو که، مُنکره ی قرآن نیست

 

جسمِ رنجورِ مرا، مَحبسِ دزدان بردند

خوابِ بوسیدنِ لَب، عاقبتش زندان نیست

«رادمان»

 

 

...


دو بیتی 64

 

«زلفِ سیاه»

دخترِ ماه کـه مِهرش به دلم افتاده است

چه صفایی به سرِ زُلـفِ سیاهش داده است

 

کاش، فکرِ دلِ بیچاره ی منِ هم می بود

که در اندیشه ی او، خواب و خوراکم باده است

«رادمان»

 

...


دو بیتی 63

 

«دنیا»

آن کوزه که از خـاکِ تــنِ خیّــام اسـت

یــاد آور بــی وفــــایــی ایّـــــام اسـت

 

دنیا که به راحتــی بر او سخت گرفت

کِـی بر مـنِ خُــردِ ناتـوان در کام است

«رادمان»

 

 

...