بینش

دلنوشته های ادبی

جام لب

 

 

این که چشمان تو را غرق تماشا بشوم

این که چشمک بزنی یکسره با سر بدوم

 

این که از جام لبت جرعه ی می نوش کنم

حاضرم بابت شان تا به ثریا بروم

 

«رادمان»

 

  
نویسنده : رادمان ; ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱۱/٢۱
تگ ها :

بهار

 

چشم بر هم بزنی موکب یار آمده است

موسم فصل گل و چهچهِ سار آمده است

 

غم دوران چه خوری، فصل زمستان اینک

رهسپار سفر و بوی بهار آمده است

«رادمان»

  
نویسنده : رادمان ; ساعت ٧:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱۱/۱٦
تگ ها :

آتش نشان

 

آتش نشان، که به آتش تنیده بود

پروانه بود، که به آخر رسیده بود

 

بی اذن عشق، که به آتش نمی زنند

دلداده بود، که به سرعت دویده بود

«رادمان»

  
نویسنده : رادمان ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱۱/٩
تگ ها :

پیروزی

 

صفحه ی شطرنجْ در پایان یک پیکار بود
آتشی بر لشکرِ مغلوبِ بی سردار بود

خنده ی پیروزی و سرمستیِ شاهِ سیاه
 کی برابر با غم و اندوهِ آن کشتار بود

«رادمان»

 

  
نویسنده : رادمان ; ساعت ۸:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱٠/٢۸
تگ ها :

بوته و یلدا


🍁🍁🍁

لبِ یک جاده ی سرد،

پشتِ کوه های بلند،

دو قدم مانده به خشکیدنِ احساس زمان،

بوته ای در قفس سرما بود.

 

صورتش زرد و نحیف

برگ هایش بر باد،

ساقه اش خشکیده،

خسته از زندگی دنیا بود. 

 

بوته در غربت خویش،

آن قَدَر تنها بود

که به هم سُفرِگی سنگ قناعت می کرد!

 

عاشق چشم به راه

خیره در ظلمتِ شب

منتظر بود بیاید از راه

دختر گیسو بلندِ چون ماه

 

آسمانِ تاریک

برف های بسیار

زوزه ی گرگ و فراوانی زاغ،

خبر از آمدن فصل زمستان می داد.

 

دختر زیبا روی

دستْ انداخته بر گردنِ یار

آن چنان بوسه ی تندی به لبانش می زد

که به جای شبنم،

ژاله از دور دهانش می ریخت!

 

بوته در بستر مرگ

چنگ بر زلف فرو ریخته ی دختر شب،

سرخوش از عاقبت فردا بود...

 

«رادمان»

🍃🍃🍃

  
نویسنده : رادمان ; ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٩/٢٧
تگ ها :

← صفحه بعد