بینش

دلنوشته های ادبی

غزل جان جهان

 

بی نام تو این میکده احرام ندارد
هم جرعه ی می، ریخته در جام ندارد
 
ماه رمضان بر در میخانه نشستم
گفتند که مرتد شده، اسلام ندارد
 
غافل که من از دست تو افطار نمودم
هر چند مسلمانی من نام ندارد
 
من از سر زلف تو چنین غرق یقینم
عالم که به جز وصف تو احکام ندارد
 
چشمان سیاه تو سیه چاله ی مستی است
کز جاذبه اش، خاطرم آرام ندارد
 
لبخند ملیحت به نظر، ماه هلال است
سرخی لبت، راه به جز کام ندارد
 
درد دل من در گرو عشق تو مانده
عشقی که به جز وصل تو فرجام ندارد
 
ای جان جهان! بی تو کجا فصل رسیدن
گل می شکفد یا که سر انجام ندارد

 

  
نویسنده : رادمان ; ساعت ٦:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۳/٢۳
تگ ها :

کوچ

 

یاد آن روز به خیر!

فصل تابستان بود

در پی آب،

سرازیر شدم تا ته آن دره ی سبزی که تو آن جا بودی

لبِ یک چشمه ی پر آب،

کنارِ صخره

مِثل یک رویا بود...

 

دختری با قد و بالای بلند

«لَچَک» و «جومَه» و «مینا» خوشرنگ

زلفِ زیبای سیاهت در باد

مَشکِ آبی بر دوش

تک و تنها خاموش

 

تو در آن حال، که آرام نگاهم کردی

من به چشمم دیدم

غنچه ی سرخِ لبانی که پُر از بیداد است

و کنارِ لب ها

خالِ مشکینِ خموشی که پُر از فریاد است

دیدم انگار که با مژگانت

نیزه ها بر دلِ من افکندی

دخترِ ایل،

نمی دانستم

این قَدَر خوشگل و بی مانندی...

 

حیف، سرمای زمستان آمد

«کوچ»، در کَرنا شد

و تو از چشمه ی رویایی من دور شدی

کاش در «مال کَنون»

قلبِ بیمارِ مرا می کَندی،

با خودت می بردی

...

  
نویسنده : رادمان ; ساعت ٥:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۳/٢٢
تگ ها :

مریم مقدس

 

خدایا!

مریم زیبا که یادت هست؟!

همان دوشیزه ی محجوب عِمرانی

چه تهمت ها شنید بیچاره ی مظلوم

چه شد که بردی از شهرش

به دشتِ ناکجا آباد؟!

چه شد که بر خلافِ سیره ی مرسوم

چنان کردی که عیسی،

بی پدر،

مولود دنیا شد!

تو و مریم چه رازی در نهان دارید؟!

خداوندا

اگر چه شک ندارم

کارهایت حکمتی دارند

ولیکن قصّه ی مریم

عجب گمراه کرده

عالَم و آدم!

  
نویسنده : رادمان ; ساعت ۸:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۳/٢٠
تگ ها :

فتوای نهان

 

از غفلت مردان خطاکار خروشید

آن واعظ معروف که اوضاع چنان دید

 

شیخ نگران گفت که با دیدن مَه روی

جرم است اگر چشم و دل خویش نبندید

 

تا قعر جهنم برود آدم ناپاک

هر لحظه عذابش بشود تازه و تشدید

 

زود است که سیراب شود مرد گنهکار

با سنگ مذابی که از آن هیچ ندانید

 

ناگاه نگاهش به رُخی ماه وَش افتاد

شرمنده شد از غائله ی آن همه تهدید

 

آهسته چنین گفت که در عالَم عرفان

بوسیدن مَه روی حلال است، بدانید!

 

خندید ظریفی و تکان داد سرش را

آن گونه که از شدّت آن، شیخ بنالید

 

فریاد برآورد که ای جانِ برادر!

آشفتگی حال مرا عیب مخوانید

 

استاد که در محضر او چشم گشودم

فتوای نهان داد که محروم نمانید

 

  
نویسنده : رادمان ; ساعت ۱:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۳/٧
تگ ها :

چشمانت

 

 آن چه شب های مرا وقف خیال تو نمود،

رخ زیبای تو بود!

صورتت کعبه و

خالت حجرالاسود و

لب های تو از جنس حریر

دل من در خم گیسوی تو گیر

چشم من کی شود از دیدن چشمان تو سیر

آه از چشمانت...

 

  
نویسنده : رادمان ; ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۳/۳
تگ ها :

← صفحه بعد