بینش

دلنوشته های ادبی

پیروزی

 

صفحه ی شطرنجْ در پایان یک پیکار بود
آتشی بر لشکرِ مغلوبِ بی سردار بود

خنده ی پیروزی و سرمستیِ شاهِ سیاه
 کی برابر با غم و اندوهِ آن کشتار بود

«رادمان»

 

  
نویسنده : رادمان ; ساعت ۸:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱٠/٢۸
تگ ها :

بوته و یلدا


🍁🍁🍁

لبِ یک جاده ی سرد،

پشتِ کوه های بلند،

دو قدم مانده به خشکیدنِ احساس زمان،

بوته ای در قفس سرما بود.

 

صورتش زرد و نحیف

برگ هایش بر باد،

ساقه اش خشکیده،

خسته از زندگی دنیا بود. 

 

بوته در غربت خویش،

آن قَدَر تنها بود

که به هم سُفرِگی سنگ قناعت می کرد!

 

عاشق چشم به راه

خیره در ظلمتِ شب

منتظر بود بیاید از راه

دختر گیسو بلندِ چون ماه

 

آسمانِ تاریک

برف های بسیار

زوزه ی گرگ و فراوانی زاغ،

خبر از آمدن فصل زمستان می داد.

 

دختر زیبا روی

دستْ انداخته بر گردنِ یار

آن چنان بوسه ی تندی به لبانش می زد

که به جای شبنم،

ژاله از دور دهانش می ریخت!

 

بوته در بستر مرگ

چنگ بر زلف فرو ریخته ی دختر شب،

سرخوش از عاقبت فردا بود...

 

«رادمان»

🍃🍃🍃

  
نویسنده : رادمان ; ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٩/٢٧
تگ ها :

غزل بی خبر

 

بر کوزه این میکده سرد، غباری است
می، خسته از این حادثه خاکسپاری است

راوی خبر از قصه عشاق ندارد
لیلی به سراپرده شده، قیس به کاری است

شمع و گل و پروانه هوادار ندارند
مرغ سحر از گلشن و گلزار فراری است

هر کس غزل از عاشق و معشوق سراید
انگار که نفرین شده حضرت باری است

این جا هنر آن است که گنجشک ببینند
شعری بسرایند و بگویند قناری است

وقتی که چنین چهره تزویر فزون گشت
توصیف لبِ غنچه دلدار چه کاری است

اشعار غم و غصه شده شرط بلاغت
شعری که از آن خون نچکد گفته زاری است

غافل که در این باغ ستمدیده احساس
از چشمه لب، زمزمه عاطفه جاری است

هیهات که این کج روی و تلخ زبانی
بر دوش زبان بسته هنر، خرمن باری است

آن شعر که تزئین نشود با لب دلدار
در دفتر دل بوته خشکیده خاری است

شاعر! بسرا از لب و از خال لب یار
از برکت آن، شعر تو همواره بهاری است

رادمان

  
نویسنده : رادمان ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۸/۱۸
تگ ها :

غزل راز امشب

 

دلم می خواهد از یک راز بنویسم

غزل در وصف یک طنّاز بنویسم

 

دلم می خواهد از یک بیعتِ شیرین

که با دل کرده ام آغاز بنویسم

 

دلم می خواهد از آن لحظه ناب

هُبوط گیسوان ناز بنویسم

 

دلم می خواهد از لب غنچه ی سرخی

که با دل کرده صد اعجاز بنویسم

 

دلم می خواهد از مِی، میکده، ساغر

و از ساقیّ خوش آواز بنویسم

 

دلم می خواهد از شعرِ خوشِ حافظ

که غوغا کرده در شیراز بنویسم

 

دلم می خواهد از عرفان مولانا

به همراهِ نوای ساز بنویسم

 

من امشب عاشقم! مانند پروانه

دلم می خواهد از پرواز بنویسم

 

«رادمان»

 

 

  
نویسنده : رادمان ; ساعت ٦:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٧/٩
تگ ها :

غزل ساقی مهر

 

 

بی تو، شب این میکده فرجام ندارد

یک جرعه می ریخته در جام ندارد

 

ای ساقی مهر و غزل و باده و لبخند

باز آی که این خانه دلارام ندارد

 

سیمای دل انگیز تو آیینه ی ماه است

تشبیه تو با ماه که ایهام ندارد

 

چشمان سیاهت که سیه چاله ی زیباست

از جاذبه اش، خاطرم آرام ندارد

 

همچون گل سرخی که به هنگام شکفتن

آغوش تو یک راه به جز کام ندارد

 

از بس که تو را قبله ی این میکده خواندم

گفتند که کافر شده، اسلام ندارد

 

غافل که من از جام تو سرشار یقینم

اسلام به جز وصف تو احکام ندارد

 

هر چند سخن، نزد بزرگان بود، اما

محبوب مرا حافظ و خیام ندارد

 

رادمان

 

  
نویسنده : رادمان ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٦/٢٢
تگ ها :

← صفحه بعد