بینش






رادمان

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
...
...
ایمیل مدیر وبلاگ
صفحه خانگی شود

مطالب اخیر
دو بیتی 116
دو بیتی 115
دو بیتی 114
113
دو بیتی 112
دو بیتی 111
دو بیتی 110
دو بیتی 109
دو بیتی 108
دو بیتی 107

آرشیو وبلاگ
شهریور ٩٤
امرداد ٩٤
تیر ٩٤
خرداد ٩٤
اردیبهشت ٩٤
فروردین ٩٤
اسفند ٩۳
بهمن ٩۳
دی ٩۳
آذر ٩۳
آبان ٩۳
مهر ٩۳
شهریور ٩۳
امرداد ٩۳
تیر ٩۳
خرداد ٩۳
اردیبهشت ٩۳
فروردین ٩۳
اسفند ٩٢
بهمن ٩٢
دی ٩٢


لینک دوستان
آبادیس
آفتاب نیوز
الف
آموزش و پرورش منطقه دو
بانک پاسارگاد
پایگاه اطلاع رسانی شبنم نیوز
پخش زنده تلوزیون
پرشین بلاگ
تابناک
ترافیک آنلاین جاده های کشور
جدول پخش برنامه های سیما
خبر آنلاین
خبرگزاری پارس فارس
خبرگزاری فارس
دبیرستان نخبگان
دیدن زمین
سازمان هواشناسی کشور
سایت شعر نو
ضمن خدمت فرهنگیان
عصر ایران
علّاوی
فورکا
قرآن
مدبر
مدرسه دکتر ایوب آزاد حسینی
نقشه تهران
ورزش 3
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
web design

فید وبلاگ
  Feed  

قالب وبلاگ | ابزار صلوات شمار


لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

   

دو بیتی 116

 

«چلچراغ»

مِنِه تاریکیِ شَو، او چلچراغی که اِسوســـه

صورتِ ماهه تونِه، که ای قَدِه ناز و مَلوســـه

 

اِدِرَخشی مِنه جَمع، چی دُدَره شاه پری یون

بِل بیام تا که لووُم، غنچه ی لوواته ببوســـه

«رادمان»

 

پی نوشت:

دوبیتی بختیاری

ترجمه:

در تاریکی شب، چلچراغی که می سوزد

صورت ماه توست که این قدر ناز و ملوس است

در میان جمع، مانند دختر شاه پریان می درخشی

اجازه بده بیایم و لبم، غنچه ی لب هایت را ببوسد!

...


دو بیتی 115

 

«حصارِ عشق»

تو را به سِحرِ نگاهی دچـــار خواهم کرد

سپس، به اشکِ دیده شکار خواهم کرد

 

مگو، که در دلِ من چگونه خواهی ماند

که عشق، به دورِ تو حصـار خواهم کرد

«رادمان»

 

...


دو بیتی 114

 

«طوقی»

فکر من از خیالِ تو، چشمه ی ذوق می شود

آب زُلالِ چشمـــه ام، دورِ تـــو طوق می شود

 

طوقــیِ دلنشــین مــن! تاخت زدی به دینِ من

این دلِ جَلد گشته ام، با تو به شوق می شود

«رادمان»

 

...


113

 

«مالِ بردن!»

حَضِرات! سی چِه چونو نِی دین تیاتونِ به یَک

مالِ بردِن! اَونِ خوردن! هیمــه هاتون به درَک!

 

اَر نَمَندِه یَک پیــــــای بختیــــــاری مِنِــه مــال

ای زَنـــــون! اِیســـا دِرارین گُـرزِ گردونِه به تَک

«رادمان»

 

 

پی نوشت:

دو بیتی بختیاری

ترجمه:

ای بزرگان! چرا این چنین چشم هایتان را بسته اید؟

مالتان را بردند! آب تان را خوردند! حالا هیزم هایتان به درک!

اگر یک مرد بختیاری در میان ایل وجود ندارد،

پس ای زنان! شما گرزهای ساخته شده از چوب درخت گردو را به تنهایی برای جنگیدن درآورید!

...


دو بیتی 112

 

«غمِ عاشق»

خاطرت جمع که افســـــون تو بر من خورده است

ایـــن دل زار اگــر بــا تــو نبــاشد، مُــــــرده است

 

اندکی رحــم کــن ای ســاحره ی بی انصــــــاف

چه کسی سود، چنین از غم عاشق برده است؟

«رادمان»

 

...


دو بیتی 111

 

«لو کِواو»

گفته بیدی که لُــووِت، اِز اثرِ او همه بوسِـــــــه

هَنی یَم گُر گِرِده، مثلِ گَــوَن داره اِسوسِــــــه

 

لُووِ مو، لو که دَ نید، چی گِلّه ای سی تو کِواوِه

ای که هم غِم کِردنت، نازتر اِز دُریَل روسِــــــه

«رادمان»

 

پی نوشت:

دو بیتی بختیاری

ترجمه:

گفته بودی که لبت از اثر آن همه بوسه

باز هم شعله کشیده، مانند (گیاه) گون در حال سوختنه

لب من، لب که دیگه نیست مانند تکه ای گوشت برای تو کباب شده اند

ای که قهر کردنت، ناز تر از دخترای روس است!

 

...


دو بیتی 110

 

«باغ رویا»

آرزو دارم تــو را در بــاغِ رویـــــایم ببیـــــنم

باغبانم، دوســـت دارم از لبانت گل بچینم

 

غنچه ی سرخِ لبت، گر سر زند در باغ رویا

بــاغ را پُر می کنم، با بوسه های آتشینم

«رادمان»

 

...


دو بیتی 109

 

«عشق بازی»

عشق بازی سرِ شب، وَه که چه حالی دارد

بوسه بر غنچه ی لب، وَه که چه حالی دارد

 

بابت آن همه خواهش که نمودم از تو

داشتن از تو طلب، وَه که چه حالی دارد

«رادمان»

...


دو بیتی 108

 

«وصفِ یار»

شرحِ اوصافِ تو را جز به دل و جان نتوان گفت

کی توان وصفِ جمالت، به الفبای زبان گفت

 

دیده ام گر چه اسیر است، دلم امّا دلِ آزاد

آن چه را دیده نگفته، دل همان را به عیان گفت

«رادمان»

 

...


دو بیتی 107

 

تقدیم به گلِ آفتاب گردان که عشق به خورشید را هرگز فراموش نمی کند...

 

«گلِ آفتاب گردان»

شب، رو به سَحر شد، گلِ آفتاب گردان

خورشیـــد، خبــــر شد، گلِ آفتاب گردان

 

چشمانِ قشنـــگت، چه خُمـــار آلـــودند

دل، خون به جــگر شد، گلِ آفتاب گردان

«رادمان»

 

...


دو بیتی 106

 

«خداحافظ»

خداحافظ ای گوهــــــرِ ســــرخِ ناب

خداحافظ ای پنجـــــــه ی آفتـــــاب

 

خداحافظ ای دلـــــربا، دلفـــــــریب

«لِقاء فِی القِیامَه، جَمال الشّباب»

«رادمان»

 

ترجمه مصرع عربی: دیدار در قیامت ای زیبایی جوانان

 

 

...


دو بیتی 105

 

«انتظار»

شـــب تا به سحـــر، چشم به راهت بودم

مشتــاقِ خَــــمِ زُلــفِ سیــاهت بــــــــودم

 

گاهــی که دلــم، تنگِ نگاهــت می شــــد

در مـــــاه، پــیِ صـــورتِ ماهــــت بــــــودم

«رادمان»

...


دو بیتی 104

 

«لبِ معشوق»

گفتند چه حال است، چنین دل داده

یک دسـت دعـا، دسـتِ دگـر بر باده

 

گفتـــم نتـــوان، خُـــرده گرفتــن از او

معشــوق لبــش، بر لــبِ وی افتاده!

«رادمان»

 

...


دوبیتی 103

 

«دریا»

در خاطرم آن، دختر زیباست، هنوز

انگار لبم، تشنه ی دریاست، هنوز

 

بگذر که زمان، موی سپیدم داده

بازی لب و بوسه مهیاست، هنوز

«رادمان»

 

...


دوبیتی 102

 

«قند لب»

ساقی گره از روسری تنگ جدا کن

یک حلقه گیسوت، به این سوی رها کن

 

من تشنه لب کنج خرابات نشینم

از قند لبت سهم مرا نیز عطا کن

«رادمان»

...


دو بیتی 101

 

«تفال شب قدر»

امشب، شب قدر است و منم بیدارم

امید به الطاف خدایم دارم

 

آن آیه که هنگام تفال آمد

این بود که دل را به خودش بسپارم

«رادمان»

 

...


دو بیتی 100

 

«هُبوطِ لب»

دفترِ شعرِ من از غنچه ی لب سرشار است

غنچـه هایش همه در باغچه ی اسرار است

 

عاشقـم بر لبِ سرخی که هُبوطش تا صبح

مرهــمِ غنچـــهْ لــبِ تافتــه ی دلـــدار است

«رادمان»

...


دو بیتی 99

 

«عُزلت»

پرسید که چرا عُزلت گزیده ام

گفتم که خیر از دنیا ندیده ام

 

آن روز، که یار برفت و روی گرفت

دیگر، از غصّه این جا خزیده ام

«رادمان»

 

...


دو بیتی 98

 

«مِهر»

کاش، مِهرم به دلت می افتاد

کاش، مِهرت به دلم جان می داد

 

کاش، غم های دلِ زارم را

می سپردی با نگاهت بر باد

«رادمان»

 

...


دو بیتی 97

«ماه و دلدار»

قاصدِشب شده حیــــرت زده از این دیدار

بازیِ مــــاه و دو چشمانِ قشنـــگِ دلدار

 

ماه در حلقـــــــه ی چشمانِ تو گیر افتاده

نه! نه!حلقه ی چشمانِ تو گیر است انگار

«رادمان»

...


دو بیتی 96

 

«پروانه و آتش»

گرچه با طُرّه ی زُلفِ سیه اش مصلوبم

دل خوشم، جان بدهم بابِ دلِ محبوبم

 

قِصّه ام، سوختنِ بال و پرِ  پروانه است

عاشقم، شعله ی آتش نکند مغلوبم

«رادمان»

 

...


دو بیتی 95

 

«لقای دوست»

چشمان من، که رخت را، نشانه کرد

دیگر دلم، به هوایت، بهانه کرد

 

آن خنجری، که نشاندی، به سینه ام

جان مرا، به لقایت، روانه کرد

«رادمان»

 

...


دو بیتی 94

 

« آتش بازی»

من و چشمان تو یک، قصّه ی دیرین داریم

من و لب های تو یک، بازی شیرین داریم

 

من و آغوش تو ...سر بسته بگویم، ای یار

قصد آتش زدن جامه ی  زیرین داریم

«رادمان»

 

...


دو بیتی 93

 

«نازِ نگاه»

من و دل کندنِ از نازِ نگاهت، هرگز

من و سیراب شدن، از رُخِ ماهت، هرگز

 

من و می خوارگی از حوضِ دو چشمت، آری

دوری از سلسله ی زُلفِ سیاهت، هرگز

«رادمان»

 

...


دو بیتی 92

 

«معجزه»

در سینه ی من، غصه و غم، بسیار است

از دوری تـــو، جـــان و تنـــم، بیمــار است

 

گوینـــد تـــو با، خال لبـــت، سِحــــر کنی

من معتقـــدم، معجـــزه ای، در کار است

«رادمان»

 

...


دو بیتی 91

 

«گل سرخ»

آتشی بر دلم انداخته ای، ای گل سرخ

سخت بر سینه ی من تاخته ای، ای گل سرخ

 

عطر خوشبوی تو  درخانه ی من  پیچیده است

مرحم درد مرا ساخته ای، ای گل سرخ؟

«رادمان»

 

...


دو بیتی 90

 

«تو»

در خلوتِ من، پنجـــره ای بــــاز شـده است
از شوقِ رُخت، تـــارِ دلــم ســاز شـده است

 عکــسِ «تو» که در، آینـــه ی مـــــاه افتــاد
با دیـــــدنِ «تو»، عمـــرِ من آغاز شده است

«رادمان»

 

...


دو بیتی 89

 

«آمدم»

مدّتی دور شدم تا بروی از یادم

غافل از آن که شدی، زمزمه و فریادم

 

از غم دوری تو، جان به لبم آمده بود

آمدم تا نروم، گر چه دهی بر بادم

«رادمان»

 

...


نفرات برتر پایه سوم در امتحانات نوبت اول دبیرستان نخبگان



دو بیتی 88

 

«دادرس»

 

دوست دارم که ببینـــم نفســــی می آید

بــویِ خـــوش عطـرِ رُخِ ماهِ کسی می آید

 

کاش می شد بِــدَوَم تا دمِ دروازه ی شهر

در پـــــیِ آن خبـــــــرِ «دادرسی می آید»

 

«رادمان»

 

...


دو بیتی 87

 

«شَـــقُّ القَمـــر»

 

شَــقُّ القَمـــر لَــبِ تـــو را مـــن دیدم

آن شب که گلِ بوسه از آن می چیدم

 

هر پاره لبت، مـــاهِ هــلالی شده بود

می گفت که من آینـــه ی خورشیدم

 

«رادمان»

 

...


دو بیتی 86

 

«نام زیبای تو»

 

آرزوهــــای دلــــم، بر دامنـت، افتـــاده است

ای که رویای لبم، روی لبت، جان داده است

 

نام زیبـــای تـــو را، حـک کرده ام، بر سینه ام

این برایم تا ابــد، هم ساغر و، هم باده است

 

«رادمان»

 لبخند

 

...


دو بیتی 85

 

«سِحرِ زُلف»

 

وقتی که نسیم آمد و از زُلفِ تو نوشید

انگار، مرا چنگ زد و رُوی خراشید

 

توفان شده ام، ساغرِ زُلفِ تو بنوشم

آرامِ دلم! قلبِ من از سِحر تو جوشید

 

«رادمان»

 لبخند

...


دو بیتی 84

 

«فواره ی مژگان»

 

در فکر تو بودم که نمازم به قضا رفت

گفتند عجولان که فلانی به فنا رفت

 

افسوس ندیدند که از حوض دو چشمت

فواره ی مژگان سیه تا به خدا رفت

 

«رادمان»

 لبخند

...


دو بیتی 83

 

«غایبِ پیدا»

شب تا به سَحَـــر، از غمِ تــو بیدارم

هر روز، ســـراغ از گُـــلِ رویــت دارم

 

ای غایــبِ پیـــدا، دلِ بیمـــــــارم را

باید که به دریـــــای دلـت بسپــارم

«رادمان»

 

...


غزل لب محبوب

نام شعر: لب محبوب

شماره ثبت در سایت شعر نو: 353888

شعر از: محمد رادمان

 

گفتم که لبت، گفت: کدام آئینی

این حکم دهد که بوسه ای برچینی؟


گفتم: هوس طعم خوش لب هایت

ابطال کند، قاعده ی هر دینی

 

لب، غنچه کن و کام بده، بی صبرم

هرگز به دلت راه نده، بدبینی

 

لب های من و شهد لبت، این گونه اند:

من، قحط زده، تو سفره ی رنگینی

 

 گفتا: نکند مسخ شویم در آن حال

گفتم: نشود حکم، به این سنگینی

 

گفتا که اگر بوسه دهم، لابد هم

تا وقت سحر، خواب مرا می بینی

 

گفتم: به خدا، طعم خوش لب هایت

قند و عسل است و طَبَق شیرینی

 

گفتا غزلت، از لب من، شیرین تر

تو وارثِ اشعارِ خوشِ پیشینی


...


دو بیتی 82

 

«اوهام»

ای دلِ سرگشته، چرا در پیِ اوهام شدی

لب به شرابی نزده، مستِ دلارام شدی

 

ساغر اگر پُر نکند، سـاقیِ میخانه تو را

راه به جایی نبری، خام در این دام شدی

«رادمان»

 

...


دو بیتی 81

 

«هنگام نماز»

هر گاه که از، پرتو حُسنش، خبر افتاد

زلفش، اگر از زیر نقابش، به در افتاد

 

در ماذنه ها، بانگ بر آرید، که مَردم

هنگام نماز است، زمان در سَحر افتاد

«رادمان»

 

...


غزل

 

«رویای تو»

 

با همه ی اَخم و بداخلاقی ات

شیفته ام بر دل دریایی ات

 

ساحلِ آرام، تویی، گرچه من

غرق شدم در رُخِ توفانی ات

 

عیب نباشد که برانی مرا

من که دخیلم، درِ آبادی ات؟

 

چشم به راهم، درِ میخانه ها

منتظرم تا بشوم ساقی ات

 

ساغر مِی، روی لبت دیدنی است

 غنچه ی لب های پُر از شادی ات

 

وای از آن، لحظه ی خندیدنت

آه از آن، ذوقِ تماشایی ات

 

رام شود، موجِ لبانم اگر

خیز بَرَد، تا لبِ رویایی ات

 

خسته ام از این همه رویا و تو

می شود آیا، شبِ مهتابی ات؟

 

«رادمان»

 

...


دو بیتی 80

 

«مَهِ گیسو»

خِرمنِ زُلفِ سیاهی که به دستِ باد است

دلم از رقصِ پُر از وسوسه اش آباد است

 

کاش احوالِ مرا، آن مَه گیسو می دید

که در اندیشه ی او جان و تنم فریاد است

«رادمان»

 

 

...


دو بیتی 79

 

«چشمانت»

 

عشـــــــق، از پنجره ی بازِ نگاهت پیداست

لبِ آن پنجـــره، صد نرده ی مژگان بر پاست

 

آسِمــــــان، با همه ی کِبر، فرو ریخــــــته در

حوضِ چشمانِ قشنگت که به رنگ دریاست

 

«رادمان»

 

...


...

 

«واعظ و مَه روی»

 

از غفلتِ مردان و زنان، سخت خروشید

آن واعظِ معروف، که اوضاع، چنان دید

 

شیخِ نگران گفت که در محضرِ مَه روی

جُرم است، اگر چشم و دل خویش نبندید

 

تا قعر جهنم برود، آدمِ ناپاک

هر لحظه عذابش بشود تازه و تشدید

 

ای وای به احوالِ زن و مرد گنهکار

آن روز که از سختی آن، هیچ ندانید

 

ناگاه نگاهش به رُخی ماه وَش افتاد

شرمنده شد از غائله ی آن همه تهدید

 

آهسته بفرمود، که در عالم عرفان

بوسیدن مَه روی، حلال است، بدانید!

 

خندید ظریفی و تکان داد سرش را

آن گونه که از شدّتِ آن، شیخ بنالید

 

فریاد برآورد، که ای جانِ برادر!

آشفتگیِ حالِ مرا عیب مخوانید

 

استاد، که در محضر او چشم گشودم

فتوای نهان داد که بر عشق بمانید...

 

«رادمان»

 

...


دو بیتی 78

 

«خالِ لب»

آن کس که به لب های تو خالی افزود

باید که بر آستان او سجده نمود

 

در کعبه ی دل، خالِ لبت را دیدم

انگار نشان از حَجَرالاَسود بود!

«رادمان»

 

...


دو بیتی 77

 

«دوری تو»

چشم، از دوری تو اشک فراوان دارد

اشک، انگار که از ابر سیه می بارد

 

شرم بر صورت من باد اگر جز رویت

خاطرم دل به تمنای کسی بسپارد

«رادمان»

 

...


غزل فرشته

 

نام شعر:فرشته

شماره ثبت در سایت شعر نو: 348093

شعر از: محمد رادمان

«فرشته»

گفتمش لَبَت، گفت چرا چنین، در کمینی

گفتمش اگر، بوسه ام دهی، خیر ببینی

 

گفت تو پیرِ مرد، با منِ جوان، پا نباشی

گفتم آن لبِ، غُنچه را بده، تا ببینی

 

گفت اگر خدا، مسخ مان کند، در همان حال...

گفتمش کجا، خوانده ای چنین، حکم دینی؟!

 

گفت اگر که من، بوسه ات دهم، بعدِ آن هم

دَبّه می کنی ، تا بخوانی ام، شب نشینی

 

گفتم اوّلِ، بوسه با من است، آخرش تو

باید این گُلِ، باغِ بوسه را، خود بچینی

 

گفت خدا کند، مزّه ی همه، بوسه هایت

مثلِ این غزل، غنچه وا کند، از شیرینی

 

بوسه را که داد، شعله ور شدم، گفتم ای عشق

تو فرشته ای، مانده ام چرا، در زمینی

 

بعدِ آن نشد، من وفا کنم، دَبّه کردم!

گفته بود که تو، بوسه ام کنی، این چنینی...

«رادمان»

...


رویا

 

نام شعر:رویا

شماره ثبت در سایت شعر نو: 347625

شعر از: محمد رادمان

 

فرض کن چله ی تابستان است.

دل به کوهی زده ای

مستِ رویا شده ای

رفته ای تا لبِ یک چشمه ی پُر آب

که آبش، سرد است.

 

فرض کن قامتِ آن کوه،

همانند «تَمَندر» باشد.

نه، نه! فرض کن آن کوه،

خودِ کوهِ تَمَندر باشد.

چشمه هم،

چشمه ی بی مانندش...

 

لب به لب های قشنگش بگذار

چشمه را می گویم!

بوسه ی خیس،

تو را می بَرد آن بالاها

تا به نزدیکی عرش!

بعدِ آن بوسه بزن چنگ بر آن سینه ی چون مروارید

مطمئنم که خوشت می آید!

وه! چه حالی دارد،

خُنکای آبش...

 

«رادمان»


...


نماز جماعت یا کمک به مردم؟!

 

ماشینو که پارک کردم، می خواستم برم مسجد. {گوش شیطون کر، اخیرا خیلی آدم خوبی شده ام! (البته منظورم این دو، سه روزه است!) وقت نماز که میشه، اگه دور و بر یه مسجد باشم، سریع خودمو به نماز جماعت می رسونم و تند تند فیض می برم! آخه دوش معنوی گرفتن، بد جوری بهم حال داده!} هنوز قدم اول رو به سمت مسجد بر نداشته بودم که دیدم یه دفعه یه ماشین درب و داغون، پشت ماشینم پارک کرد. راننده اش با عجله بیرون اومد و با استرس دستشو به طرف ماشین های عبوری بلند کرد و گفت: دربست... دربست...

با خودم گفتم: داعش! غلط نکرده باشم این یارو عضو گروه داعشه و احتمالا تا چند دقیقه ی دیگه ماشینش و ماشینم و این محله منفجر می شن! ناخود آگاه به طرف ماشینم برگشتم تا از محل دورش کنم. (جالبه! اون چیزی که اون لحظه برام مهم بود، ماشینم بود! اصلا به ذهنم خطور نکرد، پس مردم بیچاره که تکه تکه میشن، چی؟!)

در این گیر و دار، دیدم مرد داعشی(!)، طوری که من بشنوم گفت: حالا که به خاطر دو قدم، ماشین دربست هم می خواهی، هیچ کدوم سوارت نمی کنن... (خوشبختانه عربی یا چچنی صحبت نمی کرد!) گفتم: مگه کجا میخواهید برید؟ گفت: من راننده سرویس بچه های دبستانی ام. ماشینم خراب شده، میخوام خودمو زودتر به مدرسه ی بچه ها برسونم تا سرگردون نشن...

از این که عجولانه درباره اش قضاوت کرده بودم، شرمنده شدم.

در راستای ذخیره سازی(!) ثواب، در یک دو راهی عجیب گیر کرده بودم:

1ـ کمک به یک نیازمند (مقدار ثواب: امام صادق(ع) فرموده اند: هرکس خانه خدا را طواف کند، خداوند عزّوجلّ شش هزار حسنه برای او می‌نویسد و شش هزار گناه از او می‌آمرزد و شش هزار درجه به وی عطا می‌فرماید و شش هزار حاجت از او برآورده می‌سازد. سپس فرمودند: «گره‌گشایی از کار یک مؤمن، ده برابر این طواف فضیلت دارد!»)

2ـ شرکت در نماز جماعت(مقدار ثواب: پیامبر(ص) فرموده اند: صف های نماز جماعت امّت من بر روی زمین مانند صفوف ملائکه در آسمان هاست و یک رکعت نماز جماعت مساوی است با بیست و چهار رکعت نمازی که هر رکعت آن نزد خدا محبوب تر است از عبادت چهل سال!)

دل را به دریا زدم و با عنایت به شعر معروف سعدی شیرازی که فرموده است: «عبادت به جز خدمت خلق نیست.» مرد داعشی... ببخشید مرد مسئولیت پذیر و مقیّد به وفای عهد را به مقصدش رساندم و حساب و کتاب ثواب را به خدا واگذار کردم...

(با ذکر این خاطره ـ اگر چه نیت من درسی برای دوستان نوجوان و جوان بود ـ ولی احتمالا با رونمایی کردن از آن(!)، کلی ثواب نفله شده است!)

منابع احادیث: سایت تبیان

 

...


دو بیتی 76

 

«آرزو»

آرزویی که من و شعر مرا باور داشت

داخلِ دفترم انگار، دو بیتی می کاشت

 

دیر وقتی است که از صفحه ی شعرم دور است

کاش اشعارِ مرا مالِ خودش می پنداشت

«رادمان»

 

...


از مسجد تا آتلیه عکاسی

 

دیروز ظهر، که یک ساعت زودتر از معمول رفته بودم دنبال وروجک مان از مدرسه بیارمش، ناخواسته در دو فضای متفاوت قرار گرفتم که دانستنش، شاید برای شما هم خالی از لطف نباشه...

نزدیک مدرسه، ماشینو پارک کردم و داشتم فکر می کردم که چیکار کنم... ناگهان صدای الله اکبر از مسجد داخل خیابون بلند شد. اذان ظهر بود و من دعوت می شدم برم مسجد...

راستش هم خوشحال شدم و هم کمی کدر! خوشحال از این که با شرکت در نماز جماعت، ثواب قلمبه ای گیرم میومد و کدر از این که دستشویی بیرون رفتن و وضو گرفتن و تحمل انواع دعاها و حواشی نماز، سخت بود دیگه!

خلاصه رفتم و در نماز جماعت شرکت کردم. بر خلاف انتظار، حواشی زیادی نداشت به طوری که وقتی از مسجد اومدم بیرون، احساس خیلی خوبی داشتم. مثل این بود که یه دوش معنوی گرفته باشم.

به ساعتم نگاه کردم. نیم ساعت دیگه وقت داشتم. یادم افتاد که باید برای تمدید گواهینامه رانندگی، عکس بگیرم. حدود دویست، سیصد متر بعد از مسجد، یه عکاسی بود. رفتم داخل. خانمی جوان، پشت میز کامپیوتر نشسته بود. شال نصفه، نیمه ای روی سرش انداخته بود و چتر موهایش را روی صورتش رها کرده بود. از رنگ ناخن های بلند و گونه های قرمزش، می شد فهمید که زمان زیادی را صرف آرایش روزانه می کند.

سلام کردم و گفتم که می خواهم عکس پرسنلی بگیرم. او هم گفت برید داخل آتلیه، آماده بشید تا بیام. انتظار داشتم آقایی هم اون جا باشه ولی نبود. تنها بود. خواستم از خیر عکس بگذرم ولی با خودم گفتم امروزه این طوری دیگه! کاریش نمیشه کرد. حالا از کجا عکاسی مردونه گیر بیارم! یه عکس میندازمو میرم.

دکمه ی زنگو فشار دادم که آماده ام...

خانم عکاس با دوربینی که لنز بلندی داشت، وارد شد. روشنایی اتاق را تنظیم کرد و برای این که عکس مناسبی بگیرد، دستوراتی داد. بعد، در فاصله ی دو متری  ایستاد و اولین عکس را گرفت. سپس، جابجا شد و عکس دیگری گرفت. حرکاتش خیلی هنری بود! مثل این بود که می خواهد از یک صحنه تاریخی عکس بگیرد. عکس سوم را که گرفت، از من خواست صورتم را کمی به سمت چپ برگردانم. من هم مانند یک برّه رام که در چنگال گرگ گرفتار شده باشد، هر چه می گفت، انجام می دادم. هارمونی صورتم باب میلش نبود، عذرخواهی کرد و خودش تنظیماتی را انجام داد.

وقتی از عکاسی بیرون آمدم، چشمم به مسجد افتاد و اون فضای متفاوتش...

...


مهمان امام رضا

مهمان امام رضا(ع) بودن چقدر لذت بخش است!

من دو بار ـ به صورت ویژه ـ مهمان غذای نذری امام رضا(ع) بوده ام. یک بار در سال 1366 و یک بار هم امروز...

بار اول:

تازه به تهران آمده بودم. هجده سالم بود. در کنار تحصیل در دانشگاه تهران، یک روز هم در مدرسه شهید سبزآبادی منطقه 9 تدریس می کردم. این مدرسه در پایگاه یکم شکاری، متعلق به نیروی هوایی ارتش بود. روز معلم، مسئولین پایگاه، ما را با یک هواپیمای نظامی به مشهد بردند. فکر کنم هواپیمای توپولف باری بود! هر چه بود، صندلی نداشت و ما کف هواپیما، بدون کمربند ایمنی نشسته بودیم! شاید این وضعیت برای شماهایی که فقط ایرباس سوار می شوید، مناسب نباشد ولی برای من که تازه از لرستان به تهران آمده بودم و اغلب مسیر شهرمان تا تهران را ـ به دلیل کمبود اتوبوس ـ روی بوفه می نشستم، یک سورپرایز تمام بود!

در مشهد، همین که وارد زائر سرا شدیم، در زدند و گفتند: شما فردا ظهر مهمان امام رضا (ع) هستید... این هم فیش های غذا...

 

بار دوم:

امروز صبح که از خواب بیدار شدم، طبق معمول روزهای تعطیل (البته اخیرا!)، تصمیم گرفتم بروم نان سنگک تازه بخرم. نانوایی، با منزل ما تقریبا هزار متر فاصله دارد و این فرصت خوبی بود که با خودم ماشین نبرم تا کمی هم پیاده روی کنم. 

وقتی از بلوار شقایق رد شدم، یک دفعه به ذهنم رسید امروز از خیر نان سنگک بگذرم و بروم از خیابان شبنم نان بربری بگیرم. راستش می دانستم نانوایی بربری در اواسط این خیابان واقع شده ولی دقیق نمی دانستم در کجای آن چون هر وقت می خواستم نان بربری بخرم، جای دیگری می رفتم. دو، سه چهار راه را گذشتم، ولی خبری از نانوایی نبود. فکر کردم یا در انتهای خیابان است و یا کلا نانوایی را جمع کرده اند. شروع کردم به دویدن آهسته که ناگهان مرد جوانی به طرفم آمد و گفت: آقا بیا اینجا... دست خالی خونه نرو... بعد، از داخل یک سینی بزرگ ـ که روی ماشین جلوی منزلشان گذاشته بود ـ یک ظرف حلیم به من داد. گفت که نذری امام رضا(ع) است... حلیم را گرفتم و همان راهی را که رفته بودم، دوباره برگشتم. صد متر که آمدم، چشمم به نانوایی بربری در سمت راست خیابان افتاد که لامپ بزرگی هم جلوی آن روشن بود!

...