بینش

   

غزل «پرواز»

نام شعر:«پرواز»

شماره ثبت در سایت شعر نو 345696

شعر از: محمد رادمان

 

«پرواز»

دلم می خواهد از یک راز بنویسم

از آن افسانه ی طنّاز بنویسم

 

دلم می خواهد از یک بیعتِ شیرین

که با او کرده ام آغاز بنویسم

 

دلم می خواهد از افتادنم با سَر

در آغوشی لطیف و ناز بنویسم

 

دلم می خواهد از لب غنچه ی سُرخ و

دو چشمانی قشنگ و باز بنویسم

 

دلم می خواهد از می، میکده، ساغر

وَ از ساقیِّ خوش آواز بنویسم

 

دلم می خواهد از اشعارِ همراهِ

نوای دلنشین ساز بنویسم

 

دلم می خواهد از شعرِ خوشِ سعدی

که طوفان کرده از شیراز بنویسم

 

من امشب مثل یک پروانه ام، عاشق

دلم می خواهد از پرواز بنویسم

«رادمان»

...


دو بیتی 75

 

«اربعین»

تا موسمِ اربعین، چه جانسوز گذشت

بر من که چهل سالِ پُرِ از سوز گذشت

 

در قافله ی شام، ندیدی ای دوست

از ظلمتِ شب، چه بر سر روز گذشت

«رادمان»

 

...


غزل «دوستت دارم»

نام شعر:«دوستت دارم»

شماره ثبت در سایت شعر نو 344369

شعر از: محمد رادمان

 

می خواهم از کُنجِ لبانت، بوسه بردارم

از کُنج تا خالِ لبت را سخت بفشارم

 

ای ماهتاب میکده، جای لبِ ساغر

بگذار لب، بر غنچه ی سرخِ تو بگذارم

 

گر چه اسیرم می کند امواجِ لب هایت

آماده ام دل را به دریای تو بسپارم

 

آن شب که از شَهدِ لبت، بر من بنوشانی

از سَرخوشی تا دَم دَمای صبح، بیدارم

 

جادوی لب هایت، عصای حضرت موساست

یک بوسه ات کافی است، دریا را نگه دارم

 

شاید حیا مانع شود، بر کام من باشی

این دفعه را بگذر، که من هم یک خطا کارم

 

مُزدِ لبانت، جان اگر باشد، فدای تو

هر چه تو فرمایی، همان را من سزاوارم

 

شعر لطیف رادمان، ارزانی ات ساقی

این را سرودم تا بگویم: «دوستت دارم»

 

...


سُومی

 

     جلوی در مدرسه پیدایش کردم. زیر پاهای دانش آموزانی که سراسیمه می خواستند خودشان را قبل از مراسم صبحگاه به مدرسه برسانند، کثیف و خاک آلود شده بود. بیچاره، عروسک سرِ راهی بود. معلوم نبود کدام بچه ی سنگدل او را رها کرده و دنبال زندگی اش رفته بود.


     نمی خواهم منفی فکر کنم اما صورت حزن آلود و خاک آلود «سُومی» ـ نامی که یکی از دوستان برایش انتخاب کرد ـ قلب آدم را به درد می آورد و تصورات منفی به ذهن خطور می کرد. می دانم شاید جریان چیز دیگری بوده... شاید این عروسک متعلق به دخترکی بوده ...که آن را گم کرده و کلی هم برایش گریه کرده است. شاید هم صاحب عروسک الآن چشم به راه است تا گم شده اش برگردد.


     آدمی همین گونه است دیگر. اغلب، منفی باف است و نیمه ی خالی لیوان را می بیند.


     «سُومی» (به خط انگلیسی: Sumi و به خط ژاپنی: 墨)، نامی قشنگ و با مسمّی است. (در زبان ژاپنی سُومی به معنای جوهر است.) علت انتخاب این اسم به دو موضوع بر می گردد: یکی قیافه ی عروسک که به نژاد زرد شبیه است و چه بسا از شرق دور آمده باشد. (کشورهایی مانند: چین، کره، ژاپن و ایضا تایوان و هنگ کنگ و...) و دیگر این که لابد من ـ که ناظم پایه ی سوم هستم ـ آن را پیدا کرده ام!


     وقتی «سُومی» را پیدا کردم، آن را سه بار با مایع دستشویی شستم و بعد خشک کردم. با این که کاملا تمیز شده بود اما همچنان غم بزرگی در چشمانش وجود داشت. بیچاره عروسک، زمانی که تازه از مملکت خارجه آمده بود، چه آرزوهایی داشت! حتما خودش را در آغوش دخترکی زیباروی تصور می کرد که او را با اشتیاق کنار خودش، در رختخواب می خواباند، برایش قصه می گفت و نازش می کرد. «سُومی»، احتمالا دنیای زیبایی را تصور می کرد که کاملا دخترانه بود. البته شاید هم تا حالا در چنین جایی زندگی می کرده اما در هر حال، دست سرنوشت، او را هم اکنون در چنگال مردی قرار داده بود که بسیار با رویاهایش فرق داشت...

...


سونوگرافی به روش قدیم!

کوچک تر که بودم (هم از نظر سن و هم وزن!)، برای خودم پیامبری بودم صاحب کرامت و قدرت غیب گویی! (به خدا مادرم این موضوع را تایید می کند!)

مثلا زمانی که هشت ساله بودم، در لرستان و مشخص تر در شهرمان الیگودرز، خانم همسایه ای داشتیم که چهار دختر داشت و در آرزوی پسر، کلی نذر و نیاز کرده بود. روزی در حضور مادرم به من گفت: آقا محمد! به نظر تو، بچه ای که در شکم من است پسر است یا دختر؟! (آن موقع امکانات سونوگرافی نبود که جنسیت بچه را مثل امروز به راحتی مشخص کنند.) من هم نگاهی کارشناسانه به شکم گنده اش انداختم و گفتم: دو تا دختر! ناگهان رنگ از روی بیچاره پرید و داد زد: زبانت را گاز بگیر بچه!

از قضا خانم همسایه وضع حمل کرد و دو تا دختر به دنیا آورد! و من شدم پیامیر غیب گو!

این خبر که به سایر همسایه ها رسیده بود، اکثرا می آمدند و نظر مرا در مورد جنسیت فرزندشان می پرسیدند! (من همین جا ذهن بعضی از دوستان را روشن کنم که تخصص من فقط در تعیین جنسیت بود و ولاغیر!)

به یکی از همسایه ها ـ که خیلی هوای مرا داشت ـ مژده ی فرزند پسری را دادم و دیگری را ـ که مخالف فوتبال بازی کردن ما در کوچه بود ـ با خبر دختر دار شدن به خاک مذلت نشاندم! بر حسب اتفاق، اکثر پیش بینی هایم درست از کار در می آمد و آن ها که پسر دار می شدند، برایم کادو می فرستادند.

خانم همسایه ای که دو قلو دختر زاییده بود، در زمانی که هفتمین دوره ی بارداری اش را می گذراند (بارداری ششم ناموفق بود و جنین از بین رفته بود!)، با ترس و لرز از من خواست که دوباره برایش پیش بینی کنم. استرس و اضطراب در صورت زن بیچاره کاملا دیده می شد. می دانست که اگر این بار هم دختر بزاید، زندگی برایش جهنم خواهد شد. البته دخترانش هم روی دستش خواهند ماند چون مردم می گفتند این دختران فرزند زنی دختر زا هستند و چه بسا به مادرشان رفته اند!

مادرم که نمی خواست رابطه اش با خانم همسایه به هم بخورد، یواشکی ـ که البته همسایه هم شنید ـ گفت: بگو انشاالله پسر است. من، اما نمی دانم چرا دوست داشتم او یک دختر دیگر هم به دنیا بیاورد! همین که خانم همسایه مرا مردد دید، رنگ از رویش پرید و قبل از این که حرفی بزنم گفت: به خدا اگر بگویی پسر است و حرفت درست باشد، کادوی خوبی پیش من داری!

من هم دیدم نمی شود بر خلاف جَوّ موجود، جز مژده ی پسر دادن، چیز دیگری بگویم و گفتم: پسر است!

الآن که چهل و پنج ساله شده ام و فرزند آن خانم ـ که اکبر نام دارد ـ سی و چند ساله، مادر اکبر، هنوز هم کادوی پسر دار شدنش را به من نداده است! شاید این مجازاتی باشد ـ که بابت به دنیا آوردن دختران دو قلو ـ برایم در نظر گرفته!

کاش می گفتم: دختر است!!

 

پی نوشت، چند دعا:

1ـ خدا همه ی دختران را سالم و با ایمان نگه دارد. دختران باید خوش به حال شان باشد که دُردانه هایی هستند در قلب پدر و مادرشان. همان گونه که پروردگار عالمیان چهار دختر به اشرف مخلوقات جهان عطا کرده بود.

2ـ خدا مردم ما را از خرافات دور کند.

3ـ خدا به بزرگان ما قدرت مقابله با خرافات را عنایت کند. روایت است وقتی که ابراهیم، فرزند پیامبر(ص) از دنیا رفت و خورشید گرفتگی اتفاق افتاد، مردم تصور کردند این اتفاق به خاطر مرگ فرزند پیامبر بوده است. به دنبال آن، پیامبر فرمود: خورشید گرفتگی و ماه گرفتگی به خاطر مرگ یا زندگی کسی به وقوع نمی پیوندد.

...


دو بیتی 74

 

«تو»

روزی که فلک، از تو مرا دور کند

پایانِ من است، که در دلِ گور کند

 

گر شعله کشد آتشِ عشقی جز تو

آن بِه که دو چشمانِ مرا کور کند

«رادمان»

 

...


دو بیتی 73

 

«میکده»

در میکده شرط است که افروخته باشی

توصیفِ دل انگیزِ لب آموخته باشی

 

حکم است که آرام نگیری، ننشینی

باید که لبِ داغ به لب، دوخته باشی

«رادمان»

 

 

...


دو بیتی 72

 

«جوانی»

ای قافله ی عمر، که چون باد، روانی

آهسته گذر کن، عزیز است، جوانی

 

در پنجه ی برناست، دو صد دیو تنومند

از مرد کهنسال، که دیده است، توانی

«رادمان»

 

...


صبر

می دانید که: «الله مع الصابرین... خدا با صبر کنندگان است»

دیروز به عنوان معاون مدرسه وارد یکی از کلاس ها شدم. کلاسی که همکار و دوست خوبم در آن ساعت، آن جا تدریس داشت. می خواستم اجازه ی یکی از دانش آموزان را بگیرم تا کمی زودتر به منزل شان برود. من با این که دوست ندارم مزاحم کلاس دبیران بشوم ولی چاره ای نبود، یکی از اقوام آن دانش آموز فوت کرده بود و او می بایست زودتر از مدرسه خارج بشود.

چشم تان روز بد نبیند، تا در کلاس را باز کردم و انگشت سبابه ام را به نشانه ی اجازه بالا بردم، دبیر فریاد زد: آقا بیایید مرا محاکمه کنید! اعدام کنید!

گفتم: ...

دبیر اجازه نداد چیزی بگویم و ادامه داد: این چه حکایتی است؟! این چه وضعیتی است؟! چرا این قدر معلم را تحقیر می کنید؟!

جواب دادم: ...

باز هم دبیر محترم اجازه نداد جوابی بدهم! تحمل کردم تا حرف هایش تمام بشود. وقتی که دیگر چیزی را از قلم نینداخته بود!، ساکت شد. چهره اش کاملا برافروخته و عصبانی بود. معلوم بود که فشار زیادی را تحمل می کند. دانش آموزان زبان بسته، کاملا زبانشان را بسته بودند و حرفی نمی زدند!

خودم را جمع و جور کردم تا اوضاع را کنترل کنم. آخر نمی شود در چنین شرایطی آن هم جلوی چشمان سی و چند دانش آموز عکس العملی شبیه طرف مقابل انجام داد. کار، بهتر که نمی شود، هیچ، بدتر هم می شود.

با آرامش و با لبی خندان گفتم: استاد! من تازه از لرستان آمده ام (توضیح این که ایل و تبار من لرستانی هستند) نمی دانم این جا چه خبر است! فقط اگر امکان دارد دانش آموز ... را با وسایلش بیرون بفرستید، مشکلی برایشان پیش آمده، پدرش بیرون منتظر است...

لابد حدس می زنید چه اتفاقی افتاد... بچه ها زدند زیر خنده! استاد هم که همه چیز را با هم قاطی کرده و بدجوری سوتی داده بود، برای توجیه عصبانیش، چیزهایی گفت که دیگر فایده ای نداشت...

بعدا متوجه شدم آقای دبیر، یکی از دانش آموزان ـ به قول خودش ـ گستاخ را از کلاس اخراج کرده بود که یک معاون، یک دبیر و نفر سومی از او خواسته بودند که کوتاه بیاید و دانش آموز را به کلاس بپذیرد ولی او قبول نکرده بود. آقا معلم فکر می کرد من نفر چهارمی هستم که در ارتباط با اخراج آن دانش آموز می خواهم با او صحبت کنم!!

کاش استاد، کمی صبر می کرد...

...


دو بیتی 71

 

«نگارِ من»

وَه که جدا نمی شود، فکرِ من از خیالِ تو

از سر من نمی رود، زمزمه ی وصال تو

 

کی شود ای نگارِ من، باز شود بهارِ من

تا بشود به خانه ام، عطرِ خوش خصالِ تو

«رادمان»

 

...


دو بیتی 70

 

 

«کجاست؟»

کجاست سَرو بلندی که از ملامتِ باد

خمید قامتش، ولی نشکست

 

کجاست کوه سِتُرگی که در خشونت دهر

نبود طاقتش، ولی نشکست

 

کجاست قدرتِ آن پهلوان میدان دار

که ریخت هیبتش، ولی نشکست

 

کجاست همتِ آن غریب وادی عشق

که دید غربتش، ولی نشکست

«رادمان»

 

...


دو بیتی 69

 

 

«رفتنت»

در غم هجرتِ تو طاقتِ یک لحظه نمانده است، مرا

رفتنت، خاکِ سیه بر سر و بر روی̊ نشانده است، مرا

 

از زمانی که چنان، بی خبر از کوی امیدم رفتی

ردّ پای تو به دریایِ غم و غُصّه کشانده است، مرا

«رادمان»

 

...


قطعه

 

«عشق»

من نه آن خُرده جوانم، که میانِ بازار

پرده ی حجب و حیا را، به کناری زده است

 

و نه آن پیر کهن سال، که در عُزلتِ خویش

در پی مرهمِ گرمی به دلِ غمزده است

 

عاشقی نیست در اندیشه ی من، جز صبری

که به دنبالِ بتِ خیره سرِ بتکده است

 

من اگر بوسه زنم بر لبِ سرخِ دلدار

اثرِ مستی عشقی ست، که در میکده است

«رادمان»

 

...


عطر رخ یار

نام شعر:عطر رخ یار

شماره ثبت در سایت شعر نو 339736

شعر از: محمد رادمان

 

ای که عطرِ رُخِ تو در همه جا پیچیده است

خوش تر از این، دلِ من رایحه ای نشنیده است

 

صورتت ریخته در جامِ شرابم، انگار

وَه! چه قوسِ قَزحی بر سر آن تابیده است

 

خنده ات چون صدفی اَست، پُر از مروارید

خاطرم، ارزش این گنجِ تو را فهمیده است

 

نازگلبرگِ لبانت، چه قَدَر شیرینند

به نظر، دلبرَکی در بغلی خوابیده است

 

کاش غمگین نشود خالِ لبت، آن هنگام

که لبِ سوخته ام، روی لبت چسبیده است

 

آرزوهای دلم، گم شده در گیسویت

باد، هنگامِ نوازش، همه اش را دیده است

 

عشق، آن قدر برایت به هوس افتاده

که در اندیشه ی این، عقل فقط خندیده است

 

رادمان! گر نَنَهی سر به رَهِ رهپویان

هستی و نیستی ات از دو جهان برچیده است

 

 

 

 

...


دو بیتی 68

 

«فریاد، یا حسین(ع)»

دستانِ من بُریده است، فریاد، یا حسین

مشکِ آبم دَریده است، فریاد، یا حسین

 

خون از دو چشم و سینه ام فواره می زند

جانم به لب رسیده است، فریاد، یا حسین

«رادمان»

 

...


عاشورا

 

...


قِصّه ی غُصّه

 

نام شعر:قِصّه ی غُصّه

شماره ثبت در سایت شعر نو 337398

شعر از: محمد رادمان

 

شعر من غمزده ی گریه و آه است امشب

قافیه در غزلم، روی˚ سیاه است امشب

 

آتشی جمله ی اشعار مرا سوخته است

دوری از ساقی و از باده، گناه است امشب

 

آسمان، شالِ سیاهی به سرش افکنده

خیره در چهره ی غمدیده ی ماه است امشب

 

ماه، انگار که خون ریخته از چشمانش

عاری از شوکت و از حشمت و جاه است امشب

 

آب، شرمنده ی لب های به هم چسبیده است

مشک̊ خجلت زده ی دختر شاه است امشب

 

آن طرف، بال و پَرش ریخته یک پروانه

این طرف، شاخه گلی چشم به راه است امشب

 

غنچه ی سرخ̊ که اندیشه ی گل بودن داشت

بی خبر، از ستم باد، تباه است امشب

 

رادمان! قصه ی مستانه به نا اهل مگوی

همدم غُصه ی تو، خلوتِ چاه است امشب

  ...


دو بیتی 67

 

«حبه لب هایت»

کمی از بوسه هایت حَبّه کن بر روی لب هایم

تو که عطرِ نفس هایت، معطّر کرده شب هایم

 

شمیمِ حَبّه لب هایت، طَرَب می افکند بر من

تو از من بوسه می گیری، منم مستِ طلب هایم

«رادمان»

 

...


غزل: سرخی لبت، راه، به جز کام ندارد

نام شعر: سرخیِ لبت، راه، به جز کام ندارد

شماره ثبت در سایت شعر نو 334530

شعر از: محمد رادمان


 

بی نامِ تو این میکده، اِحرام ندارد  

هم جرعه ی مِی،  ریخته در جام ندارد

 

ماهِ رمضان بر درِ میخانه نشستم

گفتند که مرتد شده، اسلام ندارد

 

غافل که من از دستِ تو افطار نمودم

صد شکر، مسلمانیِ من، نام ندارد

 

من از سرِ زلفِ تو چنین غرقِ یقینم

عالم که به جز وصفِ تو احکام ندارد

 

چشمانِ سیاهِ تو سیه چاله ی نابیست

کز جاذبه اش، خاطرم آرام ندارد

 

از سِحر نگاهت، دلم انگار به خود نیست

جز خانه ی تو، هیچ، سرانجام ندارد

 

کافیست بگویی، بنشیند به صبوری

 آن قدر مطیع است، که ایهام ندارد

 

لبخندِ ملیحت به نظر، ماهِ هلال است

سرخیِ لبت، راه، به جز کام ندارد

 

من در پیِ وصلِ تو شب و روز ندارم

شوقِ دلِ دیوانه که هنگام ندارد

 

...


دو بیتی 66

 

«دروغ و حسد»

خاک می شود از گفتنِ دروغ، بهره ای که می بری

دود می شود از آتشِ حسد، خانه ای که می خری

 

پاک می شوی از دامنِ گناه، توبه ای که می کنی

هیچ می شود از سفره ی ثواب، توبه ای که می دری

«رادمان»

 

 

...


دو بیتی 65

 

«لمسِ رویای تو»

گر چه بوسیدنِ تو، قسمتِ ما رِندان نیست

لَمسِ رویای تو که، مُنکره ی قرآن نیست

 

جسمِ رنجورِ مرا، مَحبسِ دزدان بردند

خوابِ بوسیدنِ لَب، عاقبتش زندان نیست

«رادمان»

 

 

...


دو بیتی 64

 

«زلفِ سیاه»

دخترِ ماه کـه مِهرش به دلم افتاده است

چه صفایی به سرِ زُلـفِ سیاهش داده است

 

کاش، فکرِ دلِ بیچاره ی منِ هم می بود

که در اندیشه ی او، خواب و خوراکم باده است

«رادمان»

 

...


دو بیتی 63

 

«دنیا»

آن کوزه که از خـاکِ تــنِ خیّــام اسـت

یــاد آور بــی وفــــایــی ایّـــــام اسـت

 

دنیا که به راحتــی بر او سخت گرفت

کِـی بر مـنِ خُــردِ ناتـوان در کام است

«رادمان»

 

 

...


دو بیتی 62

 

«گذشتِ فرصت»

حالا کـه رقیب، صاحــبِ مِی شده است

مِیخانه به کام و حاجــتِ وی شده است

 

ترســم نرســد به مـن شــرابی، سـاقی

شاید که دگر فرصتِ من طِی شده است

«رادمان»

 

...


مال کَنون

 

نام شعر: مال کَنون

شماره ثبت در سایت شعر نو 332008

شعر از: محمد رادمان

 

یاد آن روز به خیر!

فصلِ تابستان بود

در پی آب،

سرازیر شدم تا ته آن دره ی سبزی که تو آن جا بودی

لبِ یک چشمه ی پُر آب،

کنارِ صخره

مِثل یک رویا بود...

 

دختری با قد و بالای بلند

«لَچَک» و «جومَه» و «مینا» خوشرنگ

زلفِ زیبای سیاهت در باد

مَشکِ آبی بر دوش

تک و تنها خاموش

 

تو در آن حال، که آرام نگاهم کردی

من به چشمم دیدم

غنچه ی سرخِ لبانی که پُر از بیداد است

و کنار لب ها

خالِ مشکینِ خموشی که پُر از فریاد است

دیدم انگار که با مژگانت

نیزه ها بر دلِ من افکندی

دختر ایل،

نمی دانستم

این قَدَر خوشگل و بی مانندی...

 

حیف، سرمای زمستان آمد

«کوچ»، در کَرنا شد

و تو از چشمه ی رویایی من دور شدی

کاش در «مال کَنون»

قلبِ بیمارِ مرا می کَندی،

با خودت می بردی...


«رادمان»

 

...


دو بیتی 61

 

«جمالِ تو»

چنگ در زلــفِ سیــاهِ تو چه حالی دارد

خالِ زیبــای لبــت، رتبــه ی عالـی دارد

 

ساغرم پُر شده از عطــرِ نگاهـت بانــو

ماه، کی مِثل تو این گونه جمالی دارد

«رادمان»

 

 

...


دو بیتی 60

 

«محبوب»

ای کاش دلم در پی محبــــوب نبود

ای کاش نگاهش به دلم خوب نبود

 

ای کاش نبود کُنــجِ لبــانش، خالی

یا خــالِ لبــش مقامِ مطلـــوب نبود

«رادمان»

 

...


دو بیتی 59

 

«کویِ تو»

هیــچ می دانی چـرا بـر دامنـت آویــختم

از چه رو بر شانه ات، اشکِ فراوان ریختم

 

بـی تــو من، تنها پرِ کاهــم میــانِ بــادها

خســته از بیـــدادها تا کــوی تـو بگریختم

«رادمان»

 

...


دو بیتی 58

 

«محبوبِ خاصّ»

چه می شود که نِقــــاب از رُخــت برانــدازی

چه می شود که نگاهـی بـه مــن  بیــاندازی

 

چه می شود که تو محبوبِ خاصّ من باشی

چه می شود که درآیــی کمــی بـه  طنّــازی

«رادمان»

 

 

...


دو بیتی 57

 

«بهانه ی یار»

دلم گرفتــه  ای یــار، تــو را بهــانه دارم

در ایــن دیــار غربـت، غبــار بـی قــرارم

 

اگر نبود نسیمی، که منــــــزلِ تـو جویم

بسا در این بیابان، نشـسته بود غبــارم

«رادمان»

 

...


دو بیتی 56

 

«لب محبوب»

گــویــند کـه کمــتر ز لــب و ســرخــی لــب غنــچه بگــویم

ای بــی خبــران! از لـــب محــــبوب نگــویم، چــــه بگــویم

 

شهدی است که با ترشی خوشمزه ی گس، ریخته بر لب

از ایــن همـــه نعـمت، دو سـه خـط شعر نگویم، چه بگویم

«رادمان»


...


دو بیتی 55

 

«تمام خاطره»
دختــرک، کنــارِ پنجــره بــود، در تمـاشــای برف
آسمــان، کتــابِ خاطــره بود، با دانه هــای برف

این طرف، هوایِ پنجره داشت، قلب عاشق من
آن طــرف، تمــامِ خاطــره بـود، از ماجــرای برف
«رادمان»

 

...


دو بیتی 54

 

«نگاه ساقی»

بگـــذار تـا بنـوشـــم، پیــمانه ی شـــرابی

کز عقل می زداید، هــر گـــونه اضـــطرابی

 

دنیای میگساران، گر چه خراب شهر است

اما نگاه ســـاقی، می سازد این خـــرابی

«رادمان»

...


دو بیتی 53

 

عاقبتِ من

گر چـه در دیدن و نادیدنِ تو هست دو حالـت

عاقبـت، دوری تــو می کُشَــدَم یا که وصالت

 

من که در جَرگِه ی مرگم، لااقل روی نپوشان

این تـو را بِـه˚ که سرانجام نیفتی به خجالت!

رادمان

 

...


دو بیتی 52

 

«ساقی میخانه»

قیــمتِ هــر جـــام شــرابی کـه تو لبــریز کنی

دادن جــان است مگــر ایـن که تو پرهــیز کنی

 

ساقی میخانه! من از عشـق تو دلسوخته ام

جان که نمانده است مرا، هر چه تو تجویز کنی

«رادمان»

 

...


دو بیتی 51

 

«دلشکسته»

دوش، کنــــار دیـگران، شعـــــر، تـــــرانه می کنی

چَنــــگ به زُلــــف می بری، یــار نشـانه می کنی

 

حال که دل شکسته ای، خاک نشین و خسته ای

سنگ به سینه می زنی، اشک روانه می کنی؟!

«رادمان»

...


دو بیتی 50

 

«وعده وعید»

ای که به خانـه ی دلـم، نــورِ امیــد می دهی

ای که به شعرِ کهنه ام، رنگِ سپید می دهی


ای که خیــالِ مـن فقط، تــو را نشانه می رود

چــرا برای دیدنــت، وعــده  وعیــد می دهی

«رادمان»

 

...


دو بیتی 49

 

«آفتابِ نگاهت»

از آفتــابِ نگـاهت، جهــان پُــر از جــان است

کجاست طلوع و غروبی که از تو پنهان است

 

سُــراغِ کــویِ تــو گیــرد، هر آن که حق جوید

غریــقِ مهــرِ تــو گــردد، دلی که لرزان است

 «رادمان»

 

...


دو بیتی 48

 

چندی است در نهانم، دل برگرفته آشوب

آتـش زده به جانم، سِــحرِ نگــاهِ محبوب

 

از گــرمــیِ خیــالش، چشـمِ امید دارم

شاید که باز آید، در این سرایِ مخروب

 

...


دو بیتی 47

 

سهمِ مــن از نگاهِ تــو، نگــاهِ تو به خارها

نقشِ تو در نگاهِ من، گلی به سبزه زارها

 

گــاه بـرای یک نگــاه، خــار کویــرگشته ام

تو بی وفا چه کرده ای؟ خلافِ وعده بارها

 

...


دو بیتی 46

 

«محبوب»

من از نگـــاهِ تو محبــوب، غرقِ سُـــرور شدم

مــن از زُلالـــیِ چشـمت، خـــدایِ نــور شدم

 

چــه بــود زمزمـــه یِ ســاحـــرِ مسیـــحایی

که تو به کیشِ او  شدی، من از تو دور شدم

«رادمان»

 

...


دو بیتی 45

 

...

دیدم که در محرابِ مسجد، قرصِ مـاه بود

از نالـه اش، سجـــاده در انــــدوه و آه بود


تابـــش نیــاوردم، زدم بر تارَکــــش تیــــغ

آخــر، دلـــم آکنــــده از جهــل و گنـاه بود

شعر از: رادمان

 

...


دو بیتی 44

 

 «ساحل توفانی»

ساحلِ جانم را، سِحرِ چشمانِ تو توفانش کرد

ابریِ چشمانم، هجـــــرِ سوزانِ تو بارانش کرد

 

در کنارِ ســــاحل، کلبه ام محکم و پا بر جا بود

آن شـبِ توفانی، موجِ گیسویِ تو ویرانش کرد

«رادمان»

...


دو بیتی 43

 

«شورِ دل»

کسـی بـه پــرده ی دلــم، گُلِ بلــور می زنــد

بـه شــاخه ی بلــورهـا، کلافِ نــــور می زنــد

 

کسی به عاشقانه ام، هوای عشق می دهد

دلــم برای دیدنـش، ببین چه شـــور می زنــد

«رادمان»

 

...


دو بیتی 42

 

«آینه»

آن که در عشق، خدای عاشقان است، توئی؟!

آن که در شعر، لبش روی لبـــان است، توئی؟!

 

آینـــه! پیـر نشـان می دهــی ام بی انصــــاف!

آن که با عُمــر، چنین نامهــــربان اسـت، توئی!

«رادمان»

 

...


دو بیتی 41

 

«قُنوت»

در قنـــوتم صــورتِ مـــاهِ تـــو آمـــد در یـــاد

غنچه ی ســرخِ لب و زُلفِ پریشـان در بـــاد

 

ذکر تسبیح قنوتم با تـــو صـــد چنـــدان شد

بی خود از خود شدم و شعله به جانم افتاد

«رادمان»

 

...


مرد بودن سخت است

 

نام شعر: مرد بودن سخت است

شماره ثبت در سایت شعر نو: 318565

شعر از: محمد رادمان


«بی گمان زلزله ای می آید.»

پیشگو با هیجان می گوید:

چند ساعت دیگر،

چند ساعت دیگر...

 

مردم شهر هراسان شده اند

عده ای عازم دریای شمال

عده ای در ره دریای جنوب

برخی از رفتن و برخی ماندن،

برخی از دور شدن می گویند.

جمله ی مردم شهر

فکر جان خویشند.

 

مرد، اما

به فردای پس از حادثه می اندیشد:

قحطی نان

و شاید هم نفت!

می رود تا بخرد مایحتاج

روغن و قند و برنج و ماهی

هر چه بیش تر، بهتر!

این مهم نیست که نایاب شوند

زن و فرزند سزاوارترند.

«مرد بودن سخت است.»

 

پیشگو

از همه عذرخواهی کرد

«زلزله سال دگر می آید.»

آن چه رخ خواهد داد

ـ احتمالا فردا ـ

«سد پُر آب کبیر،

ناگهان می شکند!»

آی مردم! هشدار...

 

مردم شهر هراسان شده اند

مرد، اما

به فردای پس از حادثه می اندیشد:

قحطی آب

و شاید سیمان!

می رود تا بخرد مایحتاج

این مهم نیست که نایاب شوند...

 

...


دریاچه ی قلب، هند

 

 

...


رویِ ماهِ تو

نام شعر: رویِ ماهِ تو

شماره ثبت در سایت شعر نو: 317286

شعر از: محمد رادمان

 

ای نازنین!

بیا به میکده ی عشق

که بی تو پیاله ام، جرعه ای شراب نمی بَرد

 

این روزها

که پُر شده ام از نگاهِ تو

دیگر جوانی ام، به کوی خراب نمی بَرد

 

آن آبِ دور دست

اگر چه با عشوه موج می زند

دهان مِی چشیده را عطش به سراب نمی بَرد

 

با یادِ تو سوار بر مرکبِ خیال

تا بیکران عالَم عشق رفته ام

جز رویِ ماهِ تو، کسی شَبم را به آفتاب نمی بَرد

 

هان! ای تمامِ عشق

بیا که دور مانده ام از شوقِ دیدنت

این چشم روزهاست که دیگر ثواب نمی بَرد

 

...


غزل دختر ایل

نام شعر: دخترِ ایل

شماره ثبت در سایت شعر نو: 316922

شعر از: محمد رادمان

 

دختر ایل که زُلفِ سیه اش در باد است

خانه ی قلبِ من از بودن او آباد است

 

با نگاهی به دلم، ولوله ای افکنده

از همین روست که در دلبری اش استاد است

 

بازی عشق، اگر در صدد صیّادی است

صید بیچاره منم، اوست که یک صیّاد است

 

غنچه ی سرخ لبش، وه چه نشانی دارد

خالِ مشکینِ لبانی که پر از فریاد است

 

حاضرم بابت مهرش بدهم جانم را

عشق با این همه احساس چنین آزاد است

 

چند روزی است که از دوری او بیمارم

خاطرم صحنه ی بازیگری افراد است

 

خسروِ کاخ نشین در صدد شیرین است

نکند عاقبتم، عاقبتِ فرهاد است

 

رادمان! عشقِ تو گر مستِ حقیقت باشد

بی گمان قِصه ی پُر غُصه ی تو در یاد است

  ...