بینش

جغرافیای ادبی... ادبیات جغرافیایی... تصاویر جغرافیایی... دل نوشته های شخصی...

شب آرزوها

یکی از دوستان جوان و بسیار خوب من به نام احسان، معمولا پیامک هایی برایم می فرستد که انصافا پیامک های وزینی هستند. امروز صبح پیامکی در ارتباط با دیشب که شب آرزوها بود، برایم فرستاد که متن آن را در این جا می نویسم:

دیشب را بعد از دعا به امید رسیدن به آرزوهای شیرین خداپرستانی چون تو به صبح رساندم، به امید قبولی طاعات و برآورده شدن آرزوهای زیبایت! از ژرفای قلبی آکنده از مهر عزیزان!

متن زیر را که در عنفوان جوانی (!) نوشته ام به احسان ـ که در عنفوان جوانی است ـ تقدیم می کنم:

هر بار که در را به روی کسی باز می کردم، پشت در، غم بود و آه بود و درد. با خود می گفتم این آخرین بار بود، دیگر در را به روی کسی باز نخواهم کرد اما باز دلم طاقت نمی آورد و در را به روی بعدی نیز باز می کردم.

آن شب، شبی سرد بود. شبی تاریک، خاموش و غمگین. طبق معمول در تنهایی خود غوطه ور بودم. خواب، آرام و خزنده به سراغم می آمد و پلک هایم آماده بودند تا یکدیگر را در آغوش گیرند.

آن شب، شب آرزوها، شب عجیبی بود. گویی به من الهام شده بود که گوش به زنگ باشم تا صدای در را بشنوم. تصمیم گرفته بودم که اگر کسی در زد، با تمام خشم به خود نهیب بزنم که: «در را باز مکن!»

«تق تق تق.» صدای در سکوت پر از انتظارم را شکست و خواب را از سرم پراند. حریف چه زود به نبرد آمده بود! هنوز به درستی آماده نشده بودم.

«تق تق تق.» نه باز نمی کنم. دیگر خسته شده ام. سعی کردم خودم را به بی خیالی بزنم و به صدای در توجهی نکنم. به ساعت قدیمی روی طاقچه نگاهی انداختم تا گذشت زمان را بهتر احساس کنم، شاید این مزاحم تکراری راهش را بگیرد و برود. هنوز، رقاصک پرکار دوره گرد، نیم دوری را نزده بود که گویی از حرکت باز ایستاد و در جا به رقصیدن پرداخت! دستم را روی قلبم گذاشتم و فشار دادم تا از شدت ضربانش کاسته شود، نکند از حرکت باز ایستد. فایده ای نداشت. این قلب من چه اعجوبه ای است! گویی پشت در بود و می خواست در را باز کند.

صدای در ادامه پیدا کرد. با خود گفتم بالاخره خسته می شود و می رود. قلبم مضطرب خواهش کرد: «این دفعه را هم باز کن و دیگر نه!» گفتم: «این بار هم لابد مانند دفعات گذشته است.» قلب ملتمسانه گفت: «نه! این بار فرق دارد. ببین چگونه طپش من تو را به لرزه درآورده است؟!»

راست می گفت. در حالی که تصمیم گرفته بودم در را باز نکنم اما پاهایم مرا به سوی در می برد. باز هم تق... این بار صدا محکم تر بود. کسی چه می دانست شاید خداوند فرشته اش را فرستاده بود تا مرا از انتظار و غم نجات بخشد و به عرش خوبی ها، صمیمیت ها و شادی ها ببرد. به پشت در رسیدم. تردید داشتم در را باز کنم. کسی که پشت در بود دیگر از تعلل من خسته شد و به تندی چند بار به در کوفت و آن را به شدت هل داد. داد زدم: «صبر کن، الان در را می شکنی!»

«تق تق تق...»

«تو که هستی؟ نکند فرشته ای؟» فرشته؟! خدای من! آیا او الهه ی رویاهای من است؟ آیا همان فرشته ی نجات است؟ آیا در شب آرزوها، آرزوی من به حقیقت پیوسته؟...

 

  
نویسنده : محمد رادمان ; ساعت ٧:٤۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳٩۱/۳/٥
تگ ها :

شهر فریمان

در سفر اخیرمان به مشهد، سری هم به شهر فریمان در 65 کیلومتری جنوب شرقی مشهد زدیم، زادگاه شهید مطهری. شهر کوچکی بود که انصافا گنجایش نام شهید مطهری را نداشت. آن اندیشمند بزرگواری که ـ به نظر من ـ اگر تا کنون زنده بود، مسیر روشنفکری دینی، الآن جایگاه دیگری داشت، هر چند شهادت او روشنگری خاص خودش را ایفا کرد.

 

 

شاید مهم ترین منطقه ی گردشگری فریمان، بند فریمان باشد که در فاصله ی کمی از این شهر، در جنوب واقع شده است. درختان انبوه و سرسبز این منطقه، چشم انداز جالبی را به وجود آورده و مردم را ـ مخصوصا در روزهای تعطیل ـ به سمت خود می کشاند.

ابتدا خودمان را به نزدیکی سد رساندیم و قصد داشتیم در آن جا اتراق کنیم که: مگر جا پیدا می شد! بالاخره جای کوچکی برای پارک ماشین پیدا کردم و قصد داشتم پارک کنم که صدای خرخر گلگیر عقب ندا داد که محاسبات پارک کردن درست نبوده و ـ ببخشید ـ گند زده ام!

جدای از خطای انسانی در پارک کردن! ، این ال 90 هم طوری ساخته شده که اگر در صندلی های عقب سرنشینی ننشسته باشد، ماشین زبان بسته آن قدر قوز می کند که از شیشه ی عقب فقط می توانی آسمان را ببینی!

خلاصه بعد از پرداخت ورودیه و دریافت خط و خش روی گلگیر! ، آن جا را ترک کرده و در حاشیه منطقه، جای دنجی پیدا کردیم و جایتان خالی، ناهار مفصلی که همسر محترم، قبلا در هتل آپارتمان مشهد درست کرده بود، خوردیم.

موقع برگشتن، جلوی کارخانه ی قند فریمان ـ که بسیار معروف است ـ توقف کردیم و از فروشگاه آنلاینی! که مستقیما قند و شکر کارخانه را می فروخت، چند بسته قند و شکر خریدیم و سوقاتی آوردیم.

 

 

حدودای عصر بود که به نزدیکی مشهد رسیدیم. روستایی بین راه بود که چند مغازه هم کنار راه داشت. کنار جاده پارک کردم تا وروجک ها بروند آب معدنی و خرت و پرت بگیرند. همین که پایشان را از ماشین پایین گذاشتند، ناگهان با جیغ و داد برگشتند و فریاد زدند: سگ... سگ...

سگ قهوه ای بلند قامتی، همین که چشمش به ماشین و سایه ی آن افتاد، به گمان این که سایه ای خنک و دائمی پیدا کرده است، به سمت ما آمد، کمی براندازمان کرد و وقتی فهمید ما بی آزارتر از آن هستیم که به او آسیب برسانیم، پشتش را به ما کرد و در سایه لم داد!

بچه ها از در سمت چپی ماشین پیاده شدند و با ترس و لرز به مغازه رفتند، خرید کردند و دوباره با احتیاط سوار شدند. ما هم عکسی از سگ انداختیم و ناچارا ماشین و سایه اش را از کنار او دور کردیم!

سگ که متوجه ی رفتن ما شد ـ لابد توی دلش کلی به ما بد و بیراه گفت! ـ و راهش را گرفت و رفت...

 

 

 

  
نویسنده : محمد رادمان ; ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳٩۱/۳/٥
تگ ها :

کوهنوردی در Tsingy ماداگاسکار

 

tsingy به زبان محلی ماداگاسکار، جایی است که نمی توان پابرهنه در آن جا راه رفت.

  
نویسنده : محمد رادمان ; ساعت ۸:٢٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩۱/۳/٢
تگ ها :

در حرم رضوی

جایتان خالی! سه، چهار روز گذشته به اتفاق خانواده رفتیم مشهد، زیارت حرم مطهر امام رضا(ع) و خودمان را شستیم و برگشتیم! (این شستن بیش تر از آن که روحی باشد، جسمی بود چون زمانی که در محدوده ی حرم بودیم، باران شدیدی درگرفت و حسابی خیسمان کرد!)

شب جمعه ی گذشته قسمت شد بعد از مدت ها در دعای کمیل حرم رضوی شرکت کنم. خداییش خیلی چسبید! اولش هی برای خودم بهانه می آوردم که: خسته ام... دعا دیر شروع می شود... لفتش می دهند... دارد باران می آید... بچه ها سردشان می شود، سرما می خورند... نشد! البته گریز از خواندن دعا نشد وگرنه شد! آن هم چه شدنی! وقتی مداح اهل بیت می خواند: اللهم اغفر لی الذنوب التی تحبس الدعاء (خدایا آن دسته از گناهان ما را که باعث می شوند دعای ما برآورده نشود، ببخش)، تازه دو زاری ام افتاد که کجای کار می لنگد! این همه دعا می خوانیم جواب که نمی گیریم هیچ، کلی بلا هم نصیبمان می شود! خب این جهان طبق رابطه ی علت و معلولی بنا شده است، اگر تشنه باشی و مثلا آب زلال را از راه دهان بنوشی، سیراب می شوی و حظ می کنی! هم چنین است که اگر واقعا خدا را بخوانی و شرایط استجابت دعا را رعایت کنی، دعایت برآورده می شود.

 

 

راستی که بعد از کلی درس خواندن و دلیل آوردن علمای گذشته و حال، هنوز هم این قضیه ی جبر و اختیار دارد مثل مور، مغز مرا می خورد! با این که می دانم وجود بهشت و جهنم دلیلی بر اختیار داشتن ما انسان ها در انجام کارهای خوب و بد است، ولی گاهی اتفاقاتی می افتد که گویی آن کسی که قدرتش مافوق قدرت ماست، ما را به سمتی هدایت می کند که خودش می خواهد. راستش موقع خواندن دعا به این فکر می کردم که چرا باید بعضی آدم ها از گوشه و کنار ایران خودشان را به مشهد برسانند و به زیارت امام رضا بیایند و لذت ببرند از این که پیشوایی دارند که آنان را به یکتاپرستی، انجام کارهای خوب، دوستی با مردم، رعایت حال پیرمردان و پیرزنان و ... فرا می خواند در حالی که درست در همان موقع بعضی ها در لجن زار فساد فرو رفته اند و پیشوایشان هر کسی هم که هست، قطعا صفات خوبی ندارد... (بحث، خیلی فلسفی شد!)

سفر به مشهد و اطراف آن، خاطراتی دارد که در آینده به برخی از آن ها اشاره خواهم کرد.

 

  
نویسنده : محمد رادمان ; ساعت ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩۱/۳/۱
تگ ها :

برف و یخ دائمی در اورست

 

  
نویسنده : محمد رادمان ; ساعت ٧:۱۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩۱/٢/٢٦
تگ ها :

کنسرت گروه رستاک

با این که من خیلی وقت نمی کنم به سمت موسیقی بیایم اما امروز فرصت شد در کنسرت گروه رستاک که در یکی از سالن های برج میلاد برگزار شد، شرکت کنم.

قضیه از این قرار بود که امید، یکی از دانش آموزان قدیمی من که 15 سال پیش معلم دوره ی راهنمایی او بودم، به عنوان هدیه ی روز معلم، دو تا بلیط کنسرت رستاک را برایم آورد و از من دعوت کرد تا کار او را ببینم.

امید، 2 سالی می شود که عضو گروه رستاک است. نمی دانم چه قدر با این گروه آشنا هستید به هر حال اگر در اینترنت نام این گروه را سرچ کنید، کلی مطلب پیش رویتان سبز می شود! قشنگی کار این گروه به این است که موسیقی محلی نواحی مختلف ایران را اجرا می کنند.

 

 

قرار بود به اتفاق همسر گرامی به این کنسرت برویم اما وروجک ها مایل بودند به اتفاق مادرشان به جشن غذا که از محل فروش آن به موسسه ی محک کمک می شد، بروند. این بود که یکی از همکاران قدیمی را که قبلا معلم امید نیز بود، با خود بردم. البته این همکار محترم اولش دودل بود که بیاید ولی وقتی گفتم اگر نیایی یک بلیط 65 هزار تومانی را از دست می دهی، بلافاصله برای آمدن اعلام آمادگی کرد!

 

 

خلاصه 3 ساعت شنیدن موسیقی محلی کشور، سرگرم کننده بود مخصوصا شور و هیجانی که حضار از خودشان در می کردند، آدم را شاد و شنگول می کرد!

البته من هم هیجان کار را بالاتر بردم... در پایان اجرای گروه، زمانی که صدها نفر مردم هیجان زده، به صورت ممتد دست می زدند، من هم کنار سن رفتم و با اهداء یک سبد گل به امید، از کار او تقدیر کردم.

  
نویسنده : محمد رادمان ; ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩۱/٢/٢٥
تگ ها :

← صفحه بعد