بینش

دلنوشته های ادبی

غزل راز امشب

 

دلم می خواهد از یک راز بنویسم

غزل در وصف یک طنّاز بنویسم

 

دلم می خواهد از یک بیعتِ شیرین

که با دل کرده ام آغاز بنویسم

 

دلم می خواهد از آن لحظه ناب

هُبوط لب به زلفِ ناز بنویسم

 

دلم می خواهد از لب غنچه ی سرخی

که با دل کرده صد اعجاز بنویسم

 

دلم می خواهد از مِی، میکده، ساغر

و از ساقیّ خوش آواز بنویسم

 

دلم می خواهد از شعرِ خوشِ حافظ

که غوغا کرده در شیراز بنویسم

 

دلم می خواهد از عرفان مولانا

به همراهِ نوای ساز بنویسم

 

من امشب عاشقم! مانند پروانه

دلم می خواهد از پرواز بنویسم

 

«رادمان»

 

 

  
نویسنده : رادمان ; ساعت ٦:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٧/٩
تگ ها :

غزل ساقی مهر

 

 

بی تو، شب این میکده فرجام ندارد

یک جرعه می ریخته در جام ندارد

 

ای ساقی مهر و غزل و باده و لبخند

باز آی که این خانه دلارام ندارد

 

سیمای دل انگیز تو آیینه ی ماه است

تشبیه تو با ماه که ایهام ندارد

 

چشمان سیاهت که سیه چاله ی زیباست

از جاذبه اش، خاطرم آرام ندارد

 

همچون گل سرخی که به هنگام شکفتن

آغوش تو یک راه به جز کام ندارد

 

از بس که تو را قبله ی این میکده خواندم

گفتند خلایق که وی اسلام ندارد

 

غافل که من از جام تو سرشار یقینم

اسلام به جز وصف تو احکام ندارد

 

هر چند سخن، نزد بزرگان بود، اما

محبوب مرا حافظ و خیام ندارد

 

رادمان

 

  
نویسنده : رادمان ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٦/٢٢
تگ ها :

راهنما

 

در بیابانِ رسیدن تا تو

دیر وقتی است که سرگردانم...

کاش با نشانه ای

هادی و راهنمایم باشی!

«رادمان»


  
نویسنده : رادمان ; ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٦/۱٥
تگ ها :

میوه ی ممنوعه

 

به هوس افتادم

بخورم میوه ی ممنوعه ی این دنیا را

هر چه را گاز زدم،

خبری هیچ نشد!

«رادمان»


  
نویسنده : رادمان ; ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٦/۱٥
تگ ها :

کوچ

 

یاد آن روز به خیر!

فصل تابستان بود

در پی آب،

سرازیر شدم تا ته آن دره ی سبزی که تو آن جا بودی

لبِ یک چشمه ی پر آب،

کنارِ صخره

مِثل یک رویا بود...

 

دختری با قد و بالای بلند

«لَچَک» و «جومَه» و «مینا» خوشرنگ

زلفِ زیبای سیاهت در باد

مَشکِ آبی بر دوش

تک و تنها خاموش

 

تو در آن حال، که آرام نگاهم کردی

من به چشمم دیدم

غنچه ی سرخِ لبانی که پُر از بیداد است

و کنارِ لب ها

خالِ مشکینِ خموشی که پُر از فریاد است

دیدم انگار که با مژگانت

نیزه ها بر دلِ من افکندی

دخترِ ایل،

نمی دانستم

این قَدَر خوشگل و بی مانندی...

 

حیف، سرمای زمستان آمد

«کوچ»، در کَرنا شد

و تو از چشمه ی رویایی من دور شدی

کاش در «مال کَنون»

قلبِ بیمارِ مرا می کَندی،

با خودت می بردی...

«رادمان»


  
نویسنده : رادمان ; ساعت ٥:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۳/٢٢
تگ ها :

← صفحه بعد